🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
ραят 5 | لطفهای کوچک
صبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد دانشگاه شد.
یک دستش قهوه بود، دست دیگرش چند کتاب و دفتر، و کیفش هم از یک طرف روی شانهاش افتاده بود.
با خودش زیر لب گفت:
ـ «چرا هر روز وسایلم بیشتر میشن؟»
همان لحظه یکی از دفترها از روی کتابها سر خورد.
ـ «اوه!»
قبل از اینکه روی زمین بیفتد، دستی آن را گرفت.
ا/ت سرش را بلند کرد.
سوکجین.
ـ «باز تو؟»
سوکجین دفتر را به سمتش گرفت.
ـ «صبح بخیر.»
ـ «صبح بخیر.»
ا/ت دفتر را گرفت.
ـ «مرسی.»
سوکجین نگاهی به حجم وسایلی که در دست ا/ت بود انداخت.
ـ «همهی کتابخونه رو با خودت آوردی؟»
ـ «نه.»
ـ «مطمئنی؟»
ا/ت با اخم نگاهش کرد.
ـ «خیلی بامزهای.»
ـ «میدونم.»
سوکجین یکی از کتابهای سنگینتر را از روی دستش برداشت.
ا/ت فوراً گفت:
ـ «هی! چی کار میکنی؟»
ـ «تا کلاس میارمش.»
ـ «لازم نیست.»
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا...؟»
ـ «چون اگه نیارم احتمالاً دوباره میافته.»
ا/ت خواست جواب بدهد، اما چیزی پیدا نکرد.
ـ «...باشه.»
---
وقتی به کلاس رسیدند، سوکجین کتاب را روی میز ا/ت گذاشت.
ـ «بفرما.»
ـ «ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
بعد سر جای خودش نشست.
ا/ت چند ثانیه به او نگاه کرد.
«عجیبه...»
تا دیروز هر دو دقیقه یکبار با هم بحث میکردند.
حالا سوکجین بدون اینکه چیزی بگوید، چند بار کمکش کرده بود.
البته هنوز هم روی اعصابش بود.
خیلی هم بود.
اما...
شاید آنقدرها هم بد نبود.
---
ظهر، استاد یک پروژهی گروهی اعلام کرد.
همهمهی دانشجوها کلاس را پر کرد.
ا/ت سریع دفترش را باز کرد و شروع کرد به نوشتن نکات پروژه.
چند دقیقه بعد، متوجه شد یکی از صفحات جزوهاش گم شده.
ـ «نه...»
تمام کیفش را گشت.
هیچ خبری نبود.
ـ «صفحهی شش کجاست؟»
سوکجین که چند صندلی آنطرفتر نشسته بود، گفت:
ـ «همین رو میگی؟»
برگهای را بالا گرفت.
ا/ت با تعجب نگاه کرد.
ـ «اون دست توئه؟!»
ـ «روی زمین بود.»
ـ «وای! فکر کردم گمش کردم.»
ا/ت دستش را دراز کرد.
اما سوکجین برگه را همانجا نگه داشت.
ـ «صبر کن.»
ـ «چی؟»
ـ «پشتش چیزی نوشته شده.»
برگه را برگرداند.
یک شمارهی تماس روی آن نوشته شده بود.
سوکجین گفت:
ـ «فکر کنم برای پروژه لازمش داری.»
ا/ت آهسته گفت:
ـ «آره...»
برگه را گرفت.
ـ «مرسی که دیدیش.»
ـ «خواهش میکنم.»
---
بعد از کلاس، ا/ت در کتابخانه مشغول کار روی پروژه بود.
اما هرچه بیشتر میخواند، کمتر متوجه میشد.
ـ «چرا این قسمت رو نمیفهمم؟...»
یک نفر صندلی روبهرویش را عقب کشید.
سوکجین نشست.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
ـ «تو اینجا چی کار میکنی؟»
ـ «کتابخونهست.»
ـ «میدونم کتابخونهست.»
ـ «پس جواب سؤالت رو خودت میدونی.»
ا/ت چشمهایش را چرخاند.
ـ «خیلی خب.»
چند دقیقه در سکوت گذشت.
بعد سوکجین نگاه کوتاهی به جزوهی ا/ت انداخت.
ـ «این قسمت رو اشتباه نوشتی.»
ـ «کدوم؟»
سوکجین با انگشت به یک خط اشاره کرد.
ـ «اینجا. استاد گفت این بخش رو باید از یه منبع دیگه بررسی کنیم.»
ا/ت دوباره جزوهاش را خواند.
ـ «آه... راست میگی.»
ـ «میدونم.»
ـ «لازم نیست اینقدر از خودت مطمئن باشی.»
ـ «ولی درست گفتم.»
ا/ت لبخند کوچکی زد.
ـ «این بار.»
سوکجین هم چیزی نگفت و مشغول کتاب خودش شد.
چند دقیقه بعد، ا/ت آرام گفت:
ـ «سوکجین؟»
ـ «هوم؟»
ـ «مرسی.»
ـ «برای چی؟»
ـ «برای امروز.»
سوکجین لحظهای مکث کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
ـ «خواهش میکنم.»
و دوباره سرش را پایین انداخت.
اما ا/ت برای اولین بار متوجه شد که پشت آن رفتار مغرورانه و جوابهای روی اعصاب، آدمی هست که وقتی کسی به کمک احتیاج دارد، بیسروصدا دستش را جلو میبرد.
شاید همین بود که سوکجین را کمی متفاوت میکرد.
🌷 ادامه دارد...
ραят 5 | لطفهای کوچک
صبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد دانشگاه شد.
یک دستش قهوه بود، دست دیگرش چند کتاب و دفتر، و کیفش هم از یک طرف روی شانهاش افتاده بود.
با خودش زیر لب گفت:
ـ «چرا هر روز وسایلم بیشتر میشن؟»
همان لحظه یکی از دفترها از روی کتابها سر خورد.
ـ «اوه!»
قبل از اینکه روی زمین بیفتد، دستی آن را گرفت.
ا/ت سرش را بلند کرد.
سوکجین.
ـ «باز تو؟»
سوکجین دفتر را به سمتش گرفت.
ـ «صبح بخیر.»
ـ «صبح بخیر.»
ا/ت دفتر را گرفت.
ـ «مرسی.»
سوکجین نگاهی به حجم وسایلی که در دست ا/ت بود انداخت.
ـ «همهی کتابخونه رو با خودت آوردی؟»
ـ «نه.»
ـ «مطمئنی؟»
ا/ت با اخم نگاهش کرد.
ـ «خیلی بامزهای.»
ـ «میدونم.»
سوکجین یکی از کتابهای سنگینتر را از روی دستش برداشت.
ا/ت فوراً گفت:
ـ «هی! چی کار میکنی؟»
ـ «تا کلاس میارمش.»
ـ «لازم نیست.»
ـ «میدونم.»
ـ «پس چرا...؟»
ـ «چون اگه نیارم احتمالاً دوباره میافته.»
ا/ت خواست جواب بدهد، اما چیزی پیدا نکرد.
ـ «...باشه.»
---
وقتی به کلاس رسیدند، سوکجین کتاب را روی میز ا/ت گذاشت.
ـ «بفرما.»
ـ «ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
بعد سر جای خودش نشست.
ا/ت چند ثانیه به او نگاه کرد.
«عجیبه...»
تا دیروز هر دو دقیقه یکبار با هم بحث میکردند.
حالا سوکجین بدون اینکه چیزی بگوید، چند بار کمکش کرده بود.
البته هنوز هم روی اعصابش بود.
خیلی هم بود.
اما...
شاید آنقدرها هم بد نبود.
---
ظهر، استاد یک پروژهی گروهی اعلام کرد.
همهمهی دانشجوها کلاس را پر کرد.
ا/ت سریع دفترش را باز کرد و شروع کرد به نوشتن نکات پروژه.
چند دقیقه بعد، متوجه شد یکی از صفحات جزوهاش گم شده.
ـ «نه...»
تمام کیفش را گشت.
هیچ خبری نبود.
ـ «صفحهی شش کجاست؟»
سوکجین که چند صندلی آنطرفتر نشسته بود، گفت:
ـ «همین رو میگی؟»
برگهای را بالا گرفت.
ا/ت با تعجب نگاه کرد.
ـ «اون دست توئه؟!»
ـ «روی زمین بود.»
ـ «وای! فکر کردم گمش کردم.»
ا/ت دستش را دراز کرد.
اما سوکجین برگه را همانجا نگه داشت.
ـ «صبر کن.»
ـ «چی؟»
ـ «پشتش چیزی نوشته شده.»
برگه را برگرداند.
یک شمارهی تماس روی آن نوشته شده بود.
سوکجین گفت:
ـ «فکر کنم برای پروژه لازمش داری.»
ا/ت آهسته گفت:
ـ «آره...»
برگه را گرفت.
ـ «مرسی که دیدیش.»
ـ «خواهش میکنم.»
---
بعد از کلاس، ا/ت در کتابخانه مشغول کار روی پروژه بود.
اما هرچه بیشتر میخواند، کمتر متوجه میشد.
ـ «چرا این قسمت رو نمیفهمم؟...»
یک نفر صندلی روبهرویش را عقب کشید.
سوکجین نشست.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
ـ «تو اینجا چی کار میکنی؟»
ـ «کتابخونهست.»
ـ «میدونم کتابخونهست.»
ـ «پس جواب سؤالت رو خودت میدونی.»
ا/ت چشمهایش را چرخاند.
ـ «خیلی خب.»
چند دقیقه در سکوت گذشت.
بعد سوکجین نگاه کوتاهی به جزوهی ا/ت انداخت.
ـ «این قسمت رو اشتباه نوشتی.»
ـ «کدوم؟»
سوکجین با انگشت به یک خط اشاره کرد.
ـ «اینجا. استاد گفت این بخش رو باید از یه منبع دیگه بررسی کنیم.»
ا/ت دوباره جزوهاش را خواند.
ـ «آه... راست میگی.»
ـ «میدونم.»
ـ «لازم نیست اینقدر از خودت مطمئن باشی.»
ـ «ولی درست گفتم.»
ا/ت لبخند کوچکی زد.
ـ «این بار.»
سوکجین هم چیزی نگفت و مشغول کتاب خودش شد.
چند دقیقه بعد، ا/ت آرام گفت:
ـ «سوکجین؟»
ـ «هوم؟»
ـ «مرسی.»
ـ «برای چی؟»
ـ «برای امروز.»
سوکجین لحظهای مکث کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
ـ «خواهش میکنم.»
و دوباره سرش را پایین انداخت.
اما ا/ت برای اولین بار متوجه شد که پشت آن رفتار مغرورانه و جوابهای روی اعصاب، آدمی هست که وقتی کسی به کمک احتیاج دارد، بیسروصدا دستش را جلو میبرد.
شاید همین بود که سوکجین را کمی متفاوت میکرد.
🌷 ادامه دارد...
- ۱۸۶
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط