🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒

ραят 11 | جزئیات کوچک

صبح روز بعد، ا/ت کمی زودتر از همیشه به دانشگاه رسید.

وقتی وارد کلاس شد، سوکجین هنوز نیامده بود.

ا/ت کیفش را روی صندلی گذاشت و نشست.

چند دقیقه بعد، صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

ـ «صبح بخیر.»

ا/ت برگشت.

ـ «صبح بخیر.»

سوکجین نشست.

بعد یک بطری کوچک روی میز ا/ت گذاشت.

ا/ت با تعجب نگاه کرد.

ـ «این چیه؟»

ـ «آب.»

ـ «می‌دونم آبه.»

ـ «پس سؤال عجیبی پرسیدی.»

ا/ت بطری را برداشت.

ـ «چرا برای من آوردیش؟»

ـ «دیروز گفتی همیشه یادت می‌ره آب بخوری.»

ا/ت مکث کرد.

واقعاً یادش نمی‌آمد چنین چیزی گفته باشد.

ـ «من اینو کی گفتم؟»

ـ «کافه.»

ا/ت چند لحظه به او خیره شد.

ـ «تو حرفای منو یادت می‌مونه؟»

سوکجین خیلی عادی دفترش را باز کرد.

ـ «بعضی‌هاش.»

ا/ت چیزی نگفت.

فقط بطری را کنار دفترش گذاشت.

ـ «مرسی.»

این بار سوکجین لبخند نزد.

فقط گفت:

ـ «خواهش می‌کنم.»

---

بعد از کلاس، ا/ت با یکی از پسرهای گروه پروژه مشغول صحبت بود.

پسر داشت چیزی درباره‌ی ارائه توضیح می‌داد و ا/ت با خنده جوابش را می‌داد.

سوکجین چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

دوستش چیزی گفت.

ـ «سوکجین، میای؟»

ـ «آره.»

اما هنوز چند ثانیه به سمت ا/ت نگاه کرد.

پسر پروژه چیزی گفت که باعث شد ا/ت دوباره بخندد.

سوکجین بی‌اختیار اخم خیلی کوچکی کرد.

دوستش برگشت.

ـ «مشکلیه؟»

ـ «نه.»

ـ «پس چرا وایسادی؟»

سوکجین نگاهش را برگرداند.

ـ «گفتم که، هیچی.»

و راه افتاد.

خودش هم نمی‌دانست چرا از دیدن آن صحنه کمی دلخور شده بود.

---

ظهر، ا/ت در کافه نشسته بود.

سوکجین روبه‌رویش نشست.

ـ «امروز چی می‌خوری؟»

ـ «همون همیشگی.»

سوکجین به پیشخوان نگاه کرد.

ـ «کیک توت‌فرنگی؟»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

ـ «یادت مونده؟»

ـ «سخته یادم بره. هر بار میای همینو می‌خری.»

ا/ت لبخند زد.

ـ «درسته.»

سوکجین بلند شد.

ـ «پس منم همونو می‌گیرم.»

ـ «تو که دوست نداری.»

ـ «از کجا می‌دونی؟»

ـ «دفعه‌ی قبل نخوردیش.»

سوکجین چند لحظه ساکت ماند.

ـ «پس تو هم حواست به من هست.»

ا/ت ناگهان ساکت شد.

ـ «من...»

سوکجین لبخند کوچکی زد.

ـ «شوخی کردم.»

و رفت سمت پیشخوان.

ا/ت چند ثانیه به پشت سرش نگاه کرد.

بعد آرام زیر لب گفت:

ـ «عجیب غریبه...»

---

عصر، باران شروع شد.

ا/ت کنار پنجره‌ی کتابخانه ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد.

ـ «باز چتر نیاوردم.»

سوکجین از پشت میز گفت:

ـ «این بار هم؟»

ا/ت برگشت.

ـ «تو از کجا فهمیدی؟»

ـ «چون هر بار بارون میاد همین جمله رو می‌گی.»

ا/ت خندید.

ـ «خیلی خوب منو زیر نظر گرفتی.»

سوکجین کتابش را بست.

ـ «بیا.»

ـ «کجا؟»

ـ «تا ایستگاه.»

ـ «چتر داری؟»

سوکجین چترش را بالا گرفت.

ـ «نه، برای تزئینه.»

ا/ت خندید.

ـ «خیلی مسخره‌ای.»

ـ «می‌دونم.»

---

در مسیر ایستگاه، ا/ت ناگهان عطسه کرد.

سوکجین نگاهی به او انداخت.

ـ «سرما خوردی؟»

ـ «نه.»

ـ «مطمئنی؟»

ـ «آره.»

چند قدم بعد، سوکجین شال خودش را کمی جلو کشید.

ـ «حداقل یقه‌تو ببند.»

ا/ت یقه‌ی لباسش را بالا کشید.

ـ «راضی شدی؟»

ـ «آره.»

چند لحظه سکوت کردند.

بعد ا/ت گفت:

ـ «سوکجین؟»

ـ «هوم؟»

ـ «تو چرا این‌قدر حواست به منه؟»

سوکجین قدمش را برای لحظه‌ای آهسته کرد.

سؤال ساده‌ای بود.

اما جوابش را نمی‌دانست.

پس همان جواب همیشگی را داد:

ـ «چون تو زیادی حواست به خودت نیست.»

ا/ت خندید.

ـ «این جواب قانع‌کننده نیست.»

سوکجین هم لبخند زد.

ـ «ولی جواب منه.»

باران آرام روی چتر می‌زد.

و هیچ‌کدامشان چیزی بیشتر نگفتند.

اما سوکجین همان شب، وقتی به اتاقش برگشت، به یک چیز فکر می‌کرد:

او جزئیات زیادی درباره‌ی ا/ت می‌دانست.

می‌دانست چه کیکی دوست دارد.

می‌دانست وقتی عصبی می‌شود با خودکارش بازی می‌کند.

می‌دانست وقتی خوشحال است، کمی چشم‌هایش جمع می‌شود.

می‌دانست وقتی خسته است، آرام‌تر حرف می‌زند.

و بدتر از همه...

دوست داشت این چیزها را بداند.

سوکجین گوشی‌اش را برداشت.

پیامی برای ا/ت نوشت:

«رسیدی؟»

اما قبل از ارسال، چند لحظه به آن نگاه کرد.

بعد لبخند کوچکی زد.

و فرستاد.

این بار دیگر حتی خودش هم نتوانست بهانه‌ای برای این کار پیدا کند.

🌷 ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

ادیت خودم

همچنان ادیت خودم

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 9 | چیزی که اسم نداشتروزها یکی پس از دیگری می‌...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 8 | عادتصبح دوشنبه، ا/ت با عجله از خوابگاه بیر...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 6 | آدمِ دردسرسازیک هفته از شروع ترم گذشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط