#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۴۳: ورود پادشاه
جمله یهجین هنوز کامل تمام نشده بود که—
سوهیون منفجر شد.
— «دهنتو ببند.»
یهجین پوزخند زد.
— «چرا؟ حقیقت تلخه؟»
— «حقیقت اینه که تو از همون روز اول—»
هوسوک سریع وسطشان پرید.
— «باشه! هیچکس امروز کسیو خفه نمیکنه، لطفاً—»
اما میرا دیگر طاقت نیاورده بود.
— «نه ببخشید، من یکی میخوام بدونم این چرا هنوز اینجاست؟!»
یهجین با ناباوری برگشت سمتش.
— «تو دیگه کی هستی؟»
میرا دست به سینه ایستاد.
— «کسی که اگر دو ثانیه دیگه به سوآ زخم زبون بزنی، خودشو کنترل نمیکنه.»
تهیونگ زیرلب:
— «اوهههه… شخصیت فرعیها هم فعال شدن.»
نامجون خسته گفت:
— «تهیونگ، به روح اجدادت ساکت شو.»
جیمین آرام نزدیک تخت رفت و حال سوآ را چک کرد.
— «تو خوبی؟»
سوآ بیچاره فقط با چشمهای گرد به صحنه نگاه میکرد.
انگار مغزش هنوز پردازش نکرده بود که چرا درمانگاه سلطنتی تبدیل شده به برنامه زنده مبارزه آزاد.
یونگی همانطور که به دیوار تکیه داده بود، خیلی خشک گفت:
— «اگه قراره دعوا کنین حداقل بیرون. دختره تازه از آدمربایی برگشته.»
برای یک ثانیه سکوت شد.
یهجین ناگهانی گفت:
— «شاید اگر بعضیا اینقدر دردسر درست نمیکردن، آدمربایی هم اتفاق نمیافتاد.»
اووووووه.
نامجون زیرلب:
— «تمام. الان یکی میمیره.»
سوهیون واقعاً حمله کرد.
— «تو روانی شدی؟!»
هوسوک و جیمین سریع گرفتنش.
میرا هم داد زد:
— «داری قربانیو مقصر میکنی؟!»
یهجین هم دیگر کنترلش را از دست داده بود.
— «چون همهتون کور شدین! از وقتی این دختر اومده فقط بدبختی پشت بدبختی—»
— «کافیه.»
صدای جونگکوک بلند نبود.
ولی همه را ساکت کرد.
او آرام از کنار تخت بلند شد.
چهرهاش دیگر خشمگین نبود.
و این بدتر بود.
چون جونگکوک وقتی واقعاً عصبانی میشد…
آرام میشد.
قدمبهقدم به سمت یهجین رفت.
یهجین ناخودآگاه عقب رفت.
جونگکوک مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
— «یک کلمه دیگه درباره سوآ بگی…»
سکوت.
سنگین.
خفهکننده.
— «اون وقت حتی منم نمیتونم کمکت کنم.»
رنگ صورت یهجین پرید.
تهیونگ خیلی آهسته در گوش یونگی گفت:
— «هیونگ، این تهدید سلطنتی بود؟»
یونگی:
— «نه. این اعلام پایان زندگی اجتماعی بود.»
و دقیقاً همان لحظه—
صدای محکمی از پشت در آمد.
— «اینجا چه خبره؟!»
همه خشکشون زد.
در باز شد.
و پادشاه وارد شد.
اوه.
افتضاح شد.
چون پشت سرش ملکه هم ایستاده بود.
کاملاً آراسته.
کاملاً آرام.
کاملاً خطرناک.
و سوآ همان لحظه یخ زد.
جونگکوک فوراً متوجه تغییر حالش شد.
دستهای سوآ لرزید.
رنگش پرید.
و نگاهش…
مستقیم روی ملکه قفل شد.
ملکه با چهرهای نگران جلو آمد.
نقشش بینقص بود.
— «خدای من… سوآ عزیزم، شنیدم چه اتفاق وحشتناکی افتاده…»
اگر کسی حقیقت را نمیدانست، واقعاً باور میکرد نگران است.
ولی سوآ حس کرد نفسش بند آمده.
چون همان صدا…
همان لحن آرام و سرد…
در معدن شنیده بودش.
جونگکوک این بار کاملاً متوجه شد.
نگاهش آرام از سوآ به ملکه رفت.
و برای اولین بار…
شکهایش واقعاً ترسناک شدند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
22 بازنشر
پارت ۴۳: ورود پادشاه
جمله یهجین هنوز کامل تمام نشده بود که—
سوهیون منفجر شد.
— «دهنتو ببند.»
یهجین پوزخند زد.
— «چرا؟ حقیقت تلخه؟»
— «حقیقت اینه که تو از همون روز اول—»
هوسوک سریع وسطشان پرید.
— «باشه! هیچکس امروز کسیو خفه نمیکنه، لطفاً—»
اما میرا دیگر طاقت نیاورده بود.
— «نه ببخشید، من یکی میخوام بدونم این چرا هنوز اینجاست؟!»
یهجین با ناباوری برگشت سمتش.
— «تو دیگه کی هستی؟»
میرا دست به سینه ایستاد.
— «کسی که اگر دو ثانیه دیگه به سوآ زخم زبون بزنی، خودشو کنترل نمیکنه.»
تهیونگ زیرلب:
— «اوهههه… شخصیت فرعیها هم فعال شدن.»
نامجون خسته گفت:
— «تهیونگ، به روح اجدادت ساکت شو.»
جیمین آرام نزدیک تخت رفت و حال سوآ را چک کرد.
— «تو خوبی؟»
سوآ بیچاره فقط با چشمهای گرد به صحنه نگاه میکرد.
انگار مغزش هنوز پردازش نکرده بود که چرا درمانگاه سلطنتی تبدیل شده به برنامه زنده مبارزه آزاد.
یونگی همانطور که به دیوار تکیه داده بود، خیلی خشک گفت:
— «اگه قراره دعوا کنین حداقل بیرون. دختره تازه از آدمربایی برگشته.»
برای یک ثانیه سکوت شد.
یهجین ناگهانی گفت:
— «شاید اگر بعضیا اینقدر دردسر درست نمیکردن، آدمربایی هم اتفاق نمیافتاد.»
اووووووه.
نامجون زیرلب:
— «تمام. الان یکی میمیره.»
سوهیون واقعاً حمله کرد.
— «تو روانی شدی؟!»
هوسوک و جیمین سریع گرفتنش.
میرا هم داد زد:
— «داری قربانیو مقصر میکنی؟!»
یهجین هم دیگر کنترلش را از دست داده بود.
— «چون همهتون کور شدین! از وقتی این دختر اومده فقط بدبختی پشت بدبختی—»
— «کافیه.»
صدای جونگکوک بلند نبود.
ولی همه را ساکت کرد.
او آرام از کنار تخت بلند شد.
چهرهاش دیگر خشمگین نبود.
و این بدتر بود.
چون جونگکوک وقتی واقعاً عصبانی میشد…
آرام میشد.
قدمبهقدم به سمت یهجین رفت.
یهجین ناخودآگاه عقب رفت.
جونگکوک مستقیم در چشمهایش نگاه کرد.
— «یک کلمه دیگه درباره سوآ بگی…»
سکوت.
سنگین.
خفهکننده.
— «اون وقت حتی منم نمیتونم کمکت کنم.»
رنگ صورت یهجین پرید.
تهیونگ خیلی آهسته در گوش یونگی گفت:
— «هیونگ، این تهدید سلطنتی بود؟»
یونگی:
— «نه. این اعلام پایان زندگی اجتماعی بود.»
و دقیقاً همان لحظه—
صدای محکمی از پشت در آمد.
— «اینجا چه خبره؟!»
همه خشکشون زد.
در باز شد.
و پادشاه وارد شد.
اوه.
افتضاح شد.
چون پشت سرش ملکه هم ایستاده بود.
کاملاً آراسته.
کاملاً آرام.
کاملاً خطرناک.
و سوآ همان لحظه یخ زد.
جونگکوک فوراً متوجه تغییر حالش شد.
دستهای سوآ لرزید.
رنگش پرید.
و نگاهش…
مستقیم روی ملکه قفل شد.
ملکه با چهرهای نگران جلو آمد.
نقشش بینقص بود.
— «خدای من… سوآ عزیزم، شنیدم چه اتفاق وحشتناکی افتاده…»
اگر کسی حقیقت را نمیدانست، واقعاً باور میکرد نگران است.
ولی سوآ حس کرد نفسش بند آمده.
چون همان صدا…
همان لحن آرام و سرد…
در معدن شنیده بودش.
جونگکوک این بار کاملاً متوجه شد.
نگاهش آرام از سوآ به ملکه رفت.
و برای اولین بار…
شکهایش واقعاً ترسناک شدند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
22 بازنشر
- ۳.۷k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط