#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟



𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵


ویو میکا_____



هفته‌ی دوم بود که وارد عمارت شدم.

تا الان همه‌چیز طبق برنامه پیش رفته بود؛ کارهای خدمتکاری رو انجام می‌دادم، با بقیه‌ی خدمتکارا حرف می‌زدم، و کم‌کم اعتمادشون رو جلب می‌کردم.

اما یه چیزی عذابم می‌داد:

هر شب، وقتی توی اتاقم می‌رفتم و در رو می‌بستم، یه حسِ عجیبی داشتم. انگار کسی داره نگاهم می‌کنه. ولی هر بار که برمی‌گشتم، هیچ‌کس نبود.

تا امشب...

ساعت ۱۱ شب. داشتم از دستشویی برمی‌گشتم به اتاقم. راهرو تقریباً تاریک بود. فقط چند تا چراغِ دیواریِ کم‌نور، مسیر رو روشن می‌کردن.

قدم‌هایم را آرام برمی‌داشتم که ناگهان...

صدای نفس‌کشیدنِ سنگینی از پشتِ یه در شنیدم.

ایستادم.

درِ اتاقِ انباری، کمی باز بود. نورِ ضعیفی از لایِ در می‌اومد بیرون.

با احتیاط رفتم نزدیک‌تر.

از لایِ در نگاه کردم.

داخل انباری، جیمین بود. اما تنها نبود.

یه مردِ غریبه با یه کتِ چرمیِ مشکی، جلوش نشسته بود و داشت با لحنی عصبی حرف می‌زد.


مردِ غریبه: «جیمین، اگه این محموله به دستِ پلیس بیفته، ما همه‌مون تمومیم!»

جیمین با خونسردی بهش نگاه می‌کرد.

جیمین: «پس نذار به دستشون بیفته.»

مردِ غریبه: «چطور؟ مگه میشه جلوی پلیس رو گرفت؟»

جیمین یه لیوانِ شراب برداشت و جرعه‌ای نوشید.

جیمین: «پلیس‌ها همیشه یه نقطه‌ی ضعف دارن.»

مردِ غریبه: «منظورت چیه؟»

جیمین: «یعنی اگه نتونیم جلوشون رو بگیریم، می‌تونیم... مسیرشون رو عوض کنیم.»


لبخندِ مرموزی روی لبش نشست.

جیمین: «یه خبرچین بفرست توی اداره‌شون. بهشون بگو محموله در بندرِ بوسان تحویل داده میشه. تا برن اونجا، ما محموله رو از جایِ دیگه‌ای می‌فرستیم.»

مردِ غریبه: «اما اگه بفهمن...»

جیمین: «نمی‌فهمن. چون خبرچینِ ما، یه پلیسِ خودشونه.»

مردِ غریبه با چشمانی گرد بهش نگاه کرد.

مردِ غریبه: «یعنی یه مأمورِ مخفی توی اداره‌شون داری؟»


جیمین: «همیشه.»

دلم یه ریخت.

جیمین توی پلیس خبرچین داشت. یعنی هر لحظه ممکن بود هویتِ واقعیِ من رو بفهمه.

مردِ غریبه: «پس کی محموله رو می‌فرستیم؟»

جیمین: «سه روزِ دیگه. شبِ جمعه. اسکله‌ی شرقی.»

همین موقع، پام خورد به یه جاروی که کنار در بود.

تخ رررر

صدا توی راهرو پیچید.

نفس‌م حبس شد.

صداهای داخلِ اتاق قطع شد.

جیمین: «کی اونجاست؟»

میکا: «...»

دویدم.


با تمام سرعت رفتم سمتِ اتاقم. قلبم توی سینه چکش می‌زد. پاهایم داشت می‌لرزید.

واردِ اتاقم شدم و در رو قفل کردم. پشتم رو به در گذاشتم و نفس‌های سنگین می‌کشیدم.

چند ثانیه بعد، صدای قدم‌هایی توی راهرو پیچید.

قدم‌ها آهسته و با اعتمادبه‌نفس بودن. نزدیک می‌شدن.

بعد...

جلوی درِ اتاقم ایستادن.

سکوت.

چند ثانیه گذشت که انگار یک قرن بود.

بعد، صدایِ انگشت‌هایی که آرام روی در کوبیده شد.

و بعد... صدایِ جیمین:

جیمین: «رزا...»

صداش آروم بود. ولی تهش یه تهدیدِ پنهان بود.

جیمین: «میدونم توی اتاقت هستی. در رو باز کن.»

عطرِ سنگینِ خطر، فضای اتاق رو پر کرده بود.

میکا با صدایی که سعی کرد نلرزه:


میکا: «شب بخیر..... قربان.»

چند ثانیه سکوت.

بعد، جیمین با لحنی که ترکیبی از خنده و تهدید بود:

جیمین: «شب بخیر، رزا. خوابِ خوب ببینی...»

قدم‌هاش از در دور شد.

میکا نفس‌های سنگین می‌کشید. به درِ بسته خیره شده بود.


اون شب، چشم‌هاش رو نبست.

چون می‌دونست...

پارک جیمین می‌دونه که اون پشتِ در بوده. و از فردا، بازیِ جدیدی شروع میشه.

بازی‌ای که توش، یا برنده‌ای... یا مرده‌ای.



ادامه دارد...



لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۵)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷ویو میکا_____جیمین چند ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

بانوم فالوشه فیک نویسهههههههههههههههhttps://wisgoon.com/yong...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو میکا_____وارد سالن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط