#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²
ویو میکا_____
وارد سالن شدم.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، بزرگی عمارت بود.
سقف بلند، لوسترهای بزرگ و دیوارهایی که بیشتر شبیه یک قصر بودن تا یه خونه.
اما با وجود تمام این تجملات...
فضای عمارت عجیب سنگین بود.
هیچکس بلند حرف نمیزد.
هیچکس شوخی نمیکرد.
چند مرد با لباسهای مشکی گوشهوکنار ایستاده بودن و مدام اطراف رو زیر نظر داشتن.
مردی که من رو داخل آورده بود، به سمت راهرو اشاره کرد.
مرد: «از امروز اینجا کار میکنی.»
میکا: «باشه.»
مرد: «قوانین این خونه رو خیلی زود یاد میگیری.»
چند لحظه مکث کرد.
مرد: «ولی یه قانون از همه مهمتره.»
نگاهش جدیتر شد.
مرد: «بدون اجازه وارد طبقهی سوم نشو.»
سرم رو تکون دادم.
میکا: «متوجه شدم.»
مرد رفت.
چند ثانیه همونجا ایستادم.
طبقهی سوم...
حتماً دلیل خاصی داشت که حتی خدمتکارها هم اجازه نداشتن واردش بشن.
اما نباید عجله میکردم.
من برای کنجکاوی اینجا نبودم.
برای پیدا کردن مدرک اومده بودم.
همون لحظه صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیدم.
سرم رو بلند کردم.
مردی از پلهها پایین میاومد.
کت مشکی پوشیده بود و دستهاش داخل جیب شلوارش بود.
چهرهاش سرد و بیاحساس بود.
اما نگاهش...
نگاهش طوری بود که انگار میتونست کوچکترین دروغ رو هم تشخیص بده.
قلبم برای یک لحظه تند زد.
پارک جیمین.
بالاخره از نزدیک میدیدمش.
همون مردی که برای دستگیریش اینجا بودم.
مردی که نباید میفهمید من پلیسم.
مردی که نباید حتی به هویت واقعیم شک میکرد.
مردی که کنار جیمین ایستاده بود، کمی خم شد.
مرد: «رئیس، این همون خدمتکار جدیده.»
جیمین بدون اینکه چیزی بگه، چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد با صدایی سرد پرسید:
جیمین: «اسمت؟»
لبخند کوچیکی زدم.
میکا: «رزا.»
جیمین همچنان خیره نگاهم میکرد.
جیمین: «قبلاً اینجا کار کردی؟»
میکا: «نه.»
جیمین: «پس چرا اینجا؟»
سعی کردم کاملاً عادی جواب بدم.
میکا: «دنبال کار بودم. گفتن اینجا به یه خدمتکار نیاز دارن.»
چشمهای جیمین کمی ریز شد.
جیمین: «همین؟»
میکا: «بله.»
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
بعد جیمین خیلی آرام گفت:
جیمین: «امیدوارم فقط همین حرفی که میزنی درست باشه.»
برای یک لحظه قلبم ایستاد.
اما سریع خودم رو کنترل کردم.
سرم رو کمی پایین انداختم.
میکا: «منظورتون رو نمیفهمم، قربان.»
جیمین چیزی نگفت.
فقط از کنارم رد شد و از سالن خارج شد.
من تا چند ثانیه همونجا ایستاده بودم.
این تازه اولین دیدار بود...
اما از همون چند دقیقه فهمیدم که این مأموریت قرار نیست آسون باشه.
پارک جیمین...
خیلی بیشتر از چیزی که توی پرونده نوشته بودن، خطرناک بود.
ادامه دارد ........
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
خب خببببب بچه ها رمان جدیددددد
اهنگ رمان خوبه؟پوستر چطور؟
خود رمان چطوررررر؟؟؟؟
با نظر های قشنگتون قلبمو اکلیلی کنید💋💋
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²
ویو میکا_____
وارد سالن شدم.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، بزرگی عمارت بود.
سقف بلند، لوسترهای بزرگ و دیوارهایی که بیشتر شبیه یک قصر بودن تا یه خونه.
اما با وجود تمام این تجملات...
فضای عمارت عجیب سنگین بود.
هیچکس بلند حرف نمیزد.
هیچکس شوخی نمیکرد.
چند مرد با لباسهای مشکی گوشهوکنار ایستاده بودن و مدام اطراف رو زیر نظر داشتن.
مردی که من رو داخل آورده بود، به سمت راهرو اشاره کرد.
مرد: «از امروز اینجا کار میکنی.»
میکا: «باشه.»
مرد: «قوانین این خونه رو خیلی زود یاد میگیری.»
چند لحظه مکث کرد.
مرد: «ولی یه قانون از همه مهمتره.»
نگاهش جدیتر شد.
مرد: «بدون اجازه وارد طبقهی سوم نشو.»
سرم رو تکون دادم.
میکا: «متوجه شدم.»
مرد رفت.
چند ثانیه همونجا ایستادم.
طبقهی سوم...
حتماً دلیل خاصی داشت که حتی خدمتکارها هم اجازه نداشتن واردش بشن.
اما نباید عجله میکردم.
من برای کنجکاوی اینجا نبودم.
برای پیدا کردن مدرک اومده بودم.
همون لحظه صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیدم.
سرم رو بلند کردم.
مردی از پلهها پایین میاومد.
کت مشکی پوشیده بود و دستهاش داخل جیب شلوارش بود.
چهرهاش سرد و بیاحساس بود.
اما نگاهش...
نگاهش طوری بود که انگار میتونست کوچکترین دروغ رو هم تشخیص بده.
قلبم برای یک لحظه تند زد.
پارک جیمین.
بالاخره از نزدیک میدیدمش.
همون مردی که برای دستگیریش اینجا بودم.
مردی که نباید میفهمید من پلیسم.
مردی که نباید حتی به هویت واقعیم شک میکرد.
مردی که کنار جیمین ایستاده بود، کمی خم شد.
مرد: «رئیس، این همون خدمتکار جدیده.»
جیمین بدون اینکه چیزی بگه، چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد با صدایی سرد پرسید:
جیمین: «اسمت؟»
لبخند کوچیکی زدم.
میکا: «رزا.»
جیمین همچنان خیره نگاهم میکرد.
جیمین: «قبلاً اینجا کار کردی؟»
میکا: «نه.»
جیمین: «پس چرا اینجا؟»
سعی کردم کاملاً عادی جواب بدم.
میکا: «دنبال کار بودم. گفتن اینجا به یه خدمتکار نیاز دارن.»
چشمهای جیمین کمی ریز شد.
جیمین: «همین؟»
میکا: «بله.»
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
بعد جیمین خیلی آرام گفت:
جیمین: «امیدوارم فقط همین حرفی که میزنی درست باشه.»
برای یک لحظه قلبم ایستاد.
اما سریع خودم رو کنترل کردم.
سرم رو کمی پایین انداختم.
میکا: «منظورتون رو نمیفهمم، قربان.»
جیمین چیزی نگفت.
فقط از کنارم رد شد و از سالن خارج شد.
من تا چند ثانیه همونجا ایستاده بودم.
این تازه اولین دیدار بود...
اما از همون چند دقیقه فهمیدم که این مأموریت قرار نیست آسون باشه.
پارک جیمین...
خیلی بیشتر از چیزی که توی پرونده نوشته بودن، خطرناک بود.
ادامه دارد ........
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
خب خببببب بچه ها رمان جدیددددد
اهنگ رمان خوبه؟پوستر چطور؟
خود رمان چطوررررر؟؟؟؟
با نظر های قشنگتون قلبمو اکلیلی کنید💋💋
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۶۴۰
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط