#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷
ویو میکا_____
جیمین چند ثانیه بهم نگاه کرد. بعد ناگهان... خندید.
نه اون خندهی سرد و ساختگیاش. یه خندهی واقعی. کوتاه ولی واقعی.
جیمین: «پلیس؟ تو؟»
میکا: «چرا اینقدر برات عجیبه؟»
جیمین: «چون پلیسهایی که تا حالا دیدم، یا ترسو بودن یا احمق. ولی تو...»
ایستاد و با نگاهی عمیق بهم خیره شد.
جیمین: «تو هیچکدوم نیستی.»
میکا: «پس چی هستم؟»
جیمین: «تو یه معمایی. و من از معماها متنفرم... اما عاشقِ حل کردنشونم.»
از پشتِ میز بیرون اومد و دوباره اومد جلوی من. این بار، دستش رو دراز کرد و یه تار مو رو از پشتِ گوشم کنار زد. حرکتِ آرومی که میتونست نوازش باشه، اما تهدید بود.
جیمین: «رزا.... ولی یه چیزی رو مطمئنم.»
میکا: «چی؟»
جیمین: «تو اینجا هستی که بهم آسیب بزنی. اما...»
دستش رو برداشت و برگشت به پشتِ میزش.
جیمین: «...من هنوز تصمیم نگرفتم بذارم این اتفاق بیفته یا نه.»
میکا: «پس چرا من رو نمیکشی؟»
جیمین نگاهش رو به پنجره دوخت.
جیمین: «چون کشتنِ تو، یعنی تموم شدنِ بازی. و من از تموم شدنِ بازیهای خوب متنفرم.»
برگشت و نگاهش رو بهم کرد.
جیمین: «از امروز، تو با من میآیی به یه سفرِ کاری. سه روزه. به بوسان. اگه توی این سه روز بتونی ثابت کنی که به دردِ من میخوری... شاید زنده بمونی.»
میکا: «و اگه نتونم؟»
جیمین لبخندی زد که تمامِ صورتش رو درگیر کرد. لبخندی که هم زیبا بود و هم مرگبار.
جیمین: «اگه نتونی... دیگه هیچوقت به سئول برنمیگردی.»
از سالن خارج شد.
میکا موند با فایلِ عکسها، با قلبِ تپنده، و با یه انتخابِ مرگبار:
برنده بشم یا بمیرم؟
ولی یه سوالِ دیگه توی ذهنم بود که از همهچیز ترسناکتر بود:
چرا وقتی جیمین داشت اون تار مو رو کنار میزد، قلبم تندتر از همیشه زد؟
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننننننن🔪🎀
سلامممممم بچه ها امروز براتون ۴ تا پارت گذاشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه پرنسس هام
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسهام
شرطا :
لایک : ۳۰ تا
کامنت : ۷ تا
بازنشر : ۷ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
ادامه دارد...
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷
ویو میکا_____
جیمین چند ثانیه بهم نگاه کرد. بعد ناگهان... خندید.
نه اون خندهی سرد و ساختگیاش. یه خندهی واقعی. کوتاه ولی واقعی.
جیمین: «پلیس؟ تو؟»
میکا: «چرا اینقدر برات عجیبه؟»
جیمین: «چون پلیسهایی که تا حالا دیدم، یا ترسو بودن یا احمق. ولی تو...»
ایستاد و با نگاهی عمیق بهم خیره شد.
جیمین: «تو هیچکدوم نیستی.»
میکا: «پس چی هستم؟»
جیمین: «تو یه معمایی. و من از معماها متنفرم... اما عاشقِ حل کردنشونم.»
از پشتِ میز بیرون اومد و دوباره اومد جلوی من. این بار، دستش رو دراز کرد و یه تار مو رو از پشتِ گوشم کنار زد. حرکتِ آرومی که میتونست نوازش باشه، اما تهدید بود.
جیمین: «رزا.... ولی یه چیزی رو مطمئنم.»
میکا: «چی؟»
جیمین: «تو اینجا هستی که بهم آسیب بزنی. اما...»
دستش رو برداشت و برگشت به پشتِ میزش.
جیمین: «...من هنوز تصمیم نگرفتم بذارم این اتفاق بیفته یا نه.»
میکا: «پس چرا من رو نمیکشی؟»
جیمین نگاهش رو به پنجره دوخت.
جیمین: «چون کشتنِ تو، یعنی تموم شدنِ بازی. و من از تموم شدنِ بازیهای خوب متنفرم.»
برگشت و نگاهش رو بهم کرد.
جیمین: «از امروز، تو با من میآیی به یه سفرِ کاری. سه روزه. به بوسان. اگه توی این سه روز بتونی ثابت کنی که به دردِ من میخوری... شاید زنده بمونی.»
میکا: «و اگه نتونم؟»
جیمین لبخندی زد که تمامِ صورتش رو درگیر کرد. لبخندی که هم زیبا بود و هم مرگبار.
جیمین: «اگه نتونی... دیگه هیچوقت به سئول برنمیگردی.»
از سالن خارج شد.
میکا موند با فایلِ عکسها، با قلبِ تپنده، و با یه انتخابِ مرگبار:
برنده بشم یا بمیرم؟
ولی یه سوالِ دیگه توی ذهنم بود که از همهچیز ترسناکتر بود:
چرا وقتی جیمین داشت اون تار مو رو کنار میزد، قلبم تندتر از همیشه زد؟
ادامه دارد.......
لایک کنید و نظر بدیننننننننن🔪🎀
سلامممممم بچه ها امروز براتون ۴ تا پارت گذاشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه پرنسس هام
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسهام
شرطا :
لایک : ۳۰ تا
کامنت : ۷ تا
بازنشر : ۷ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
ادامه دارد...
- ۱.۱k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط