#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴


ویو میکا_____



سه روز از ورودم به عمارت می‌گذشت.

هر روز شبیه روز قبل بود؛ صبح زود بیدار می‌شدم، لباس خدمتکاری می‌پوشیدم، و زیر نظر نانا کارهای خونه رو انجام می‌دادم. جارو کردن، گردگیری، چیدن میز، شستن ظرف‌ها...

کارهایی که برای یه مأمورِ پلیس خیلی کوچیک و خسته‌کننده بود، ولی باید انجامش می‌دادم.

چون هر لحظه ممکن بود یه اطلاعات مهم به دست بیارم.

تا حالا نتونسته بودم به طبقه‌ی سوم نزدیک بشم. هر بار که می‌خواستم قدمی به اون سمت بردارم، یا یکی از نگهبانا من رو می‌دید، یا نانا صدام می‌کرد، یا...

خود جیمین یه جایی ظاهر می‌شد.

انگار همیشه مراقبم بود.


امروز اما یه فرصت جدید به وجود اومده بود.

نانا بهم گفت که جیمین برای یه جلسه‌ی کاری از عمارت خارج شده و تا شب برنمی‌گرده.

یعنی عمارت بدون رئیس بود.

با خودم گفتم این بهترین فرصته که طبقه‌ی سوم رو ببینم. اما نباید عجله می‌کردم.

صبر کردم تا همه‌ی خدمتکارا برن برای استراحتِ نیم‌روز. نگهبانا هم اکثراً جلوی درِ اصلی بودن....


ساعت ۲ بعدازظهر، بی‌صدا از اتاقم بیرون زدم.

راهروها خالی بودن. نفس عمیقی کشیدم و به سمت پله‌های مارپیچ رفتم.

قدم اول، دوم، سوم...

دهم...

رسیدم به طبقه‌ی سوم.

درِ بزرگ و چوبی جلوی من بود. روی در یه قفلِ الکترونیکی نصب شده بود که بدون کد باز نمی‌شد.

میکا :(زیر لب) ...مادرم گاییدس...اهم...خب.چیز....کجا...بودم...

به قفل نگاه کردم. باید راهی پیدا می‌کردم.

دستم رو دراز کردم تا قفل رو بررسی کنم که ناگهان...

«رزا.»


صدای یخ‌زده‌ای پشت سرم پیچید.

یخ کردم.

با آرامش چرخیدم.

پشتِ سر من، جیمین ایستاده بود. با کتِ مشکیِ همیشگی‌اش. دست‌هاش تو جیبش بود و اون نگاهِ سرد و نافذ رو بهم دوخته بود.

اما جیمین قرار بود بیرون باشه!

جیمین: «بهت نگفته بودم امروز میرم بیرون؟»

میکا: «چ... چرا، گفتن.»

جیمین: «پس چرا اینجایی؟»

لبخندِ سردی روی لبش نشست.

جیمین: «شاید فکر کردی وقتی من نیستم، می‌تونی هر کاری دوست داری بکنی؟»


میکا: «نه، قربان. من فقط...»

جیمین: «فقط چی؟»

ذهنم سریع کار می‌کرد. باید یه بهانه‌ی باورپذیر پیدا می‌کردم.

میکا: «...شنیدم که طبقه‌ی سوم خیلی قشگره. می‌خواستم از نزدیک ببینمش.»

جیمین ابروش رو بالا انداخت.

جیمین: «برای دیدنِ یه طبقه، باید قفلِ الکترونیکی رو بررسی کنی؟»

قلبم توی سینه چکش می‌زد. دروغ‌ام رو خورده بود.

جیمین چند قدم به سمتم برداشت. فاصله‌مون کم شد. اینقدر نزدیک که بوی عطرِ خاصِ جیمین رو حس می‌کردم.

جیمین: «رزا...»


صداش آروم بود. ولی آرامش، ترسناک‌تر از فریاد بود.

جیمین: «چند بار باید بهت بگم که اینجا جای اشتباه نیست؟»

سرم رو پایین انداختم.

میکا: «متاسفم، قربان.»

جیمین: «دفعه‌ی بعد که تو رو اینجا ببینم...»

دستش رو دراز کرد و زیرِ چانه‌ام رو گرفت. با فشارِ ملایمی، صورتم رو بالا آورد تا چشم‌هاش رو ببینم.

جیمین: «...دیگه عذری برات نمی‌مونه.»

نگاهش رو به چشم‌هایم دوخت. یه لحظه کوتاه، چیزی توی نگاهش تغییر کرد. چیزی که نتونستم بخونمش. اما به سرعت ناپدید شد.

دستش رو رها کرد و برگشت.

جیمین: «برو پایین. امروز دیگه از اتاقت بیرون نیا.»

میکا: «چشم، قربان.»

از پله‌ها پایین رفتم. اما توی دلم یه سوال بزرگ موند:


اگر جیمین قرار بود بیرون بره، چرا اینجا بود؟

یعنی از اول می‌دونست من می‌خوام برم بالا؟ یه جورایی من رو آزمایش کرد؟
توی اتاقم رسیدم و در رو بستم.

به دیوار تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم.

آروم باش، میکا. آروم باش.


این فقط شروع کاره. هنوز راه زیادی مونده.

ولی ته دلم می‌دونستم...

پارک جیمین یک قدم از من جلوتره.

و این بازی، تازه شروع شده.



ادامه دارد...



لایک کنید و نظر بدینننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۵)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵ویو میکا_____هفته‌ی دوم...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

بانوم فالوشه فیک نویسهههههههههههههههhttps://wisgoon.com/yong...

بانوم فالوشه فیک نویسهههههههههههههههhttps://wisgoon.com/jeon...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³ویو میکا_____همان شب، ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط