#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷
ویو میکا_____
سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود.
چشمهاش بسته بود.
نفسهاش کمی سنگین شده بود.
جونکوک از آینه نگاهش کرد.
جونکوک: «چته؟»
جیمین جواب نداد.
چند ثانیه بعد صدای خیلی آرامی ازش دراومد.
جیمین: «لعنتی...»
.
جونکوک: «چی؟»
جیمین چشمهاش رو باز کرد.
جیمین: «تیر خوردم.»
تهونگ فوراً برگشت سمتش.
تهونگ: «کجا؟»
جیمین: «پهلو.»
جونکوک: «از کی؟»
جیمین: «همون اول.»
جونکوک با عصبانیت گفت:
جونکوک: «و تا الان هیچی نگفتی؟!»
جیمین: «لازم نبود.»
تهونگ: «لازم نبود؟!»
جیمین: «هنوز میتونم راه برم.»
میکا که تا اون لحظه ساکت بودم، برگشتم سمتش.
میکا: «تو واقعاً دیوونهای.»
جیمین نگاه کوتاهی بهم انداخت.
جیمین: «تو هم زیادی حرف میزنی.»
میکا: «حداقل من وقتی تیر میخورم وانمود نمیکنم هیچ اتفاقی نیفتاده.»
چشمهای جیمین کمی روی صورتم موند.
جیمین: «تو هم تیر خوردی.»
خشکم زد.
میکا: «چی؟»
جیمین: «زانت.»
میکا: «از کجا فهمیدی؟»
جیمین: «از وقتی سوار شدی، پات رو درست تکون ندادی.»
چیزی نگفتم.
پس با اون وضعیت خودش...
متوجه من شده بود.
همون لحظه جونکوک ناگهان ترمز کرد.
بدنم به جلو پرت شد.
اما جیمین سریع دستش رو جلوی من گرفت تا به صندلی برخورد نکنم.
برای یک لحظه تعادل ماشین به هم خورد.
تهونگ: «جونکوک! چی شد؟!»
جونکوک: «یه ماشین پرید جلومون!»
من دستم رو به صندلی گرفتم.
درد شدیدی توی ران پام پیچید.
میکا: «آخ...»
جیمین نگاهش رو پایین انداخت.
جیمین: «پات.»
میکا: «خوبم.»
جیمین: «دروغ نگو.»
میکا: «تو اول خودت به حرف خودت عمل کن.»
تهونگ با نگرانی از جلو گفت:
تهونگ: «هر دوتون زخمی هستین و هنوز دارین بحث میکنین؟»
جیمین و میکا: اره...
تهونگ یه دونه زد تو سرش
تهونگ : ای خدااااا...
جونکوک ماشین رو دوباره به حرکت انداخت.
جونکوک: «فقط امیدوارم مقصد بعدی
بیمارستان باشه.»
جیمین: «نه.»
جونکوک: «جیمین—»
جیمین: «اول یه جای امن.»
میکا به بیرون خیره شدم.
اما ذهنم فقط روی یک چیز قفل شده بود.
لیان.
آن گردنبندها.
و پروندهای که چهرهی آشنای او را در خودش داشت.
من باید جوابش رو پیدا میکردم.
حتی اگر مجبور میشدم با یک پای زخمی ادامه بدم.
و درست همان لحظه...
جیمین با صدای سردش گفت:
جیمین: «رزا.»
میکا: «چی؟»
جیمین: «دربارهی لیان...»
مکث کرد.
جیمین: «تو یه چیزی میدونی که من نمیدونم.»
نگاهش کردم.
بازی تازه داشت خطرناکتر میشد.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀
حمایت کنید تروخداااااااا
پارت جدید هم گذاشتم پرنسس ها
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم خوشگلم 💋
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام
شرط :
لایک : ۳۵ تا
کامنت : ۶ تا
بازنشر : ۸ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷
ویو میکا_____
سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود.
چشمهاش بسته بود.
نفسهاش کمی سنگین شده بود.
جونکوک از آینه نگاهش کرد.
جونکوک: «چته؟»
جیمین جواب نداد.
چند ثانیه بعد صدای خیلی آرامی ازش دراومد.
جیمین: «لعنتی...»
.
جونکوک: «چی؟»
جیمین چشمهاش رو باز کرد.
جیمین: «تیر خوردم.»
تهونگ فوراً برگشت سمتش.
تهونگ: «کجا؟»
جیمین: «پهلو.»
جونکوک: «از کی؟»
جیمین: «همون اول.»
جونکوک با عصبانیت گفت:
جونکوک: «و تا الان هیچی نگفتی؟!»
جیمین: «لازم نبود.»
تهونگ: «لازم نبود؟!»
جیمین: «هنوز میتونم راه برم.»
میکا که تا اون لحظه ساکت بودم، برگشتم سمتش.
میکا: «تو واقعاً دیوونهای.»
جیمین نگاه کوتاهی بهم انداخت.
جیمین: «تو هم زیادی حرف میزنی.»
میکا: «حداقل من وقتی تیر میخورم وانمود نمیکنم هیچ اتفاقی نیفتاده.»
چشمهای جیمین کمی روی صورتم موند.
جیمین: «تو هم تیر خوردی.»
خشکم زد.
میکا: «چی؟»
جیمین: «زانت.»
میکا: «از کجا فهمیدی؟»
جیمین: «از وقتی سوار شدی، پات رو درست تکون ندادی.»
چیزی نگفتم.
پس با اون وضعیت خودش...
متوجه من شده بود.
همون لحظه جونکوک ناگهان ترمز کرد.
بدنم به جلو پرت شد.
اما جیمین سریع دستش رو جلوی من گرفت تا به صندلی برخورد نکنم.
برای یک لحظه تعادل ماشین به هم خورد.
تهونگ: «جونکوک! چی شد؟!»
جونکوک: «یه ماشین پرید جلومون!»
من دستم رو به صندلی گرفتم.
درد شدیدی توی ران پام پیچید.
میکا: «آخ...»
جیمین نگاهش رو پایین انداخت.
جیمین: «پات.»
میکا: «خوبم.»
جیمین: «دروغ نگو.»
میکا: «تو اول خودت به حرف خودت عمل کن.»
تهونگ با نگرانی از جلو گفت:
تهونگ: «هر دوتون زخمی هستین و هنوز دارین بحث میکنین؟»
جیمین و میکا: اره...
تهونگ یه دونه زد تو سرش
تهونگ : ای خدااااا...
جونکوک ماشین رو دوباره به حرکت انداخت.
جونکوک: «فقط امیدوارم مقصد بعدی
بیمارستان باشه.»
جیمین: «نه.»
جونکوک: «جیمین—»
جیمین: «اول یه جای امن.»
میکا به بیرون خیره شدم.
اما ذهنم فقط روی یک چیز قفل شده بود.
لیان.
آن گردنبندها.
و پروندهای که چهرهی آشنای او را در خودش داشت.
من باید جوابش رو پیدا میکردم.
حتی اگر مجبور میشدم با یک پای زخمی ادامه بدم.
و درست همان لحظه...
جیمین با صدای سردش گفت:
جیمین: «رزا.»
میکا: «چی؟»
جیمین: «دربارهی لیان...»
مکث کرد.
جیمین: «تو یه چیزی میدونی که من نمیدونم.»
نگاهش کردم.
بازی تازه داشت خطرناکتر میشد.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀
حمایت کنید تروخداااااااا
پارت جدید هم گذاشتم پرنسس ها
کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم خوشگلم 💋
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام
شرط :
لایک : ۳۵ تا
کامنت : ۶ تا
بازنشر : ۸ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۶.۲k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط