#Gentlemans_husband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_408

_ما بیمارای زیادی که وضعشون از همسر شما وخیم تر هم بود رو داشتیم و خداروشکر تونستن به زندگی بگردن..
ولی مورد شما کاملا عجیبه.
یه بادکنک که اب داخلشه رو در نظر بگیرین.. شما هر طرفش رو فشار بدین اب به طرف دیگه میره و باد میشه!
معذرت میخوام ولی درحال حاضر وضعیت همسرتون همینطوره!
ما اگه سم رو بخوایم بیرون کنیم.. شکستگی ها ممکنه به اندام های داخلی صدمه بزنن و اگه بخوایم شکستگی هارو درمان کنیم اول.. سم خیلی زود به کل بدن میرسه!

نگاه عاجزم رو ازش گرفتم و چیزی نگفتم
یعنی میترسیدم چیزی بگم و جوابی که بهم میده ناامید ترم کنه!

_و یک مورد دیگه که میخواستم بهتون بگم این بود که.. شما از باردار بودن همسرتون مطلع بودین؟(آرزوهاتون به حقیقت پیوست دوستان)

با شدت سرم رو سمتش برگردوندم..صدای مهره های گرد.نم رو هم شنیدم!

_ببخشید؟
_عرض کردم، شما مطلع بودین که همسرتون بارداره؟؟

ناباور سرم رو به طرفین تکون دادم.. این امکان نداره!
ولی ما فقط یکبار باهم رابـ..طه داشتیم! یعنی..میشه؟؟

دکتر عینکش رو زد و گفت.

_حدس میزدم ندونین.. چون وقتی از اتاق عمل بیرون اومدم چیزی از جنین نپرسیدید
باید خدمتتون عرض کنم که تقریبا جنین چهار ماهش بوده..

چیزی نمونده بود گریم بگیره! خواستم خوشحال باشم ولی با جمله اخرش شک عجیبی بهم وارد شد.

+چهار ماهش.. بوده؟ بوده یعنی چی؟

سرشو پایین انداختو گفت
_متاسفانه به دلیل ضر.ب و شتم.. سقط شدن(ریــ/دم بهتون به به)؛ من خیلی متاسفم ولی ما متوجه شدیم خیلی وقته که جنین تو بد.ن مادر فوت شده..

گوشام سوت میکشیدن و از شدت فشار هر لحظه احساس میکردم الان میترکم!
دکتر به اب توی لیوان روی میز اشاره کرد.

_اروم باشین لطفا اقای جئون.. یکم از این اب بخورین! فعلا مهم حال همسرتونه.

بی توجه به بقیه حرفاش، آب رو خوردم و از روی صندلی بلند شدم..
جلوی در کمی مکث کردم و گفتم..

+بچم.. پسر بود یا دختر؟

کمی مکث کردو با صدای گرفته ای گفت
_دختر

و این.. چندمین شوک امروزم بود؟؟
از اتاقش بیرون زدم.. فقط باید کمی هوای تازه به ریه هام میرسوندم!!
اینکه هم زنت، گوشه بیمارستان باشه و هم بشنوی یه دختر کوچولو داشتی که به علت بی نا..سی یه مشت ادم، بمیره.. کم در.دی نیست!
انگاری یچیزی گلوم رو گرفته بود.
نه گریم میومد، نه صدام در میومد؛
فقطو فقط توی سکوت خودم رو نیمکت بیرون فضای داخلی بیمارستان داشتم به خروجی بیمارستان نگاه میکردم.
حتی نم نم بارونم باعث نشد نگاهم رو از خروجی بگیرم؛
تا قبل از ورود لیلی تو زندگیم، هیچوقت هیچی از خدا نخواستم.. خودش بهم میداد؛
چنان کمکم میکرد، اونقدر هوام رو داشت که نیاز نداشته باشم اسمش رو صدا بزنم..
انگار دید خیلی روی خوشش رو بهم نشون داده، و من حتی یک بار هم شکرش رو به جا نیاوردم.. تصمیم گرفت ادبم کنه!
رومو سمت اسمون گرفتم
دست راستم رو مشت کردم و کوبیدم به پام، عاجزانه رو به اسمون نا.لیدم

+خدایا! اول با رفتن لیلی از خونه بهم فهموندی که اشتباه بزرگی کردم..
بعد با دزدیده شدنش بهم فهموندی یه عمر بدون استرس زندگی کردم و خواستنی اینطوری بهم بفهمونی که استرس چیه!
بعدشم.. بعدشم با بچم! بازم خواستی بهم بفهمونی یه غم کمر شکن چطوریه..
ولی التماست میکنم دیگه با لیلیم امتحانم نکن.. اون دیگه عمرمه!

...

دوروز دیگه هم گذشت.. دوروزی که حتی یک کلمه هم با کسی صحبت نکردم و فقط شنونده حرف های دکتر راجب دخترکم بودم.
راجب به از دست رفتن بچم هم با هیچکس صحبت نکردم.. دلیلی نداشت صحبت کنم!
طبق چیز هایی که شنیدم.. دارن سم رو خداروشکر به خوبی از بد.ن خارج میکنن.
ولی همچنان جمله ای نگفته بودن که دلمون رو بهش گرم کنیم..
کارم شده بود التماس از خدا که لیلی رو ازم نگیره..
...

350 لایک
140 بازنشر
دیدگاه ها (۱)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_407«جونگکوک» گریه امون...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_406ترسی که داشت به سلو...

تو مال منی (۱)P³+آ باشه پس خبرم کنید$چشم حتماالان یروزه تو ب...

[☆part²⁷☆]بلا به صندق ماشین تکیه داده بود و غرق خون بود،چشما...

شغل پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط