#Gentlemans_husband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_407


«جونگکوک»

گریه امونم رو بریده بود؛
تاحالا حتی توی تنهایام اینقدر گریه نکرده بودم!
خیلی سریع لیلی رو به اتاق عمل منتقل کردن؛
فضای بیمارستان برام مر.گ بار بودو اگه بیرون نمیزدم مر.گم حتمی بود؛
جگرم داره میسوزه!
چه بلایی سر اون صورت صافو نرم دخترم اومده بود؟
کاش میمیردم و الان خو.ن لیلی رو روی دستام نمیدیدم؛
هی میگن مر.گ، مر.گ!
مگه مر.گ همین نیست که الان پاره تـ نت توی اتاق عمل باشه و دکتر بهت بگه امیدی بهش نیست؟؟
اشک هام رو پاک کردم و گوشیی که یک ساعت درحال زنگ خوردن بود رو برداشتم؛
نامجون بود؛

_جواب داد!...
الو جونگکوک؟؟ هیچ معلومه کجایی؟
+چیشده؟

خودمم از صدای گرفتم تعجب کردم.
چند ثانیه پشت خط سکوت شد و بعد دوباره صداش تو گوشم پیچید.

_داداش میشه بیای؟ مادر جون حالش خوب نیست و بی قراری ترو میکنه.
+میام

بدون حرف دیگه ای گوشیم رو قطع کردم.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم..  فضای حیاط بیمارستان چمن کاری شده بودو بخاطر بارون این چند روز نم دار شده بود؛
با قفل کردن در ماشین راهی بیمارستان شدم.

...
تقریبا میشه گفت همه اومده بودن!
مامان، بابا، اقای کیم،نامجون، رزی، وونا،جنی، تهیونگ، یونگی و حتی مامان بابای وونا..
سرسری وبا  بی دقتی سلامی به همه دادم.
حال اوضاع وونا افتضاح بودو دخترا درحال دلداریش بودن..
سمت مادر رفتم و کنارش رو صندلی نشستم..
نمیدونم احساس میکردم یا واقعا میترسید بهم نگاه کنه!

+مامان؟ چرا نگام نمیکنی؟

هق هق اروم و از ته دلش حالم رو بد کرد.
اروم روی سر..ش رو بو.سیدم؛
با صدای ارومی به حرف اومد.

_میترسم نگات کنم پسرم.. میترسم نگات کنم و دوباره اون جونگکوکی رو ببینم که نمیشناسم!
دارم داغو.ن میشم که این موقعیت رو میبینم..
دخترم گوشه اتاق عملو پسرم داره روز به روز نابود ترو دا.غون تر میشه! کمرت داره خم میشه.. میگی نمیرم؟؟

بی قراریش جگرم رو میسوزوند.. دوباره روی سرش رو بو.سیدم و چیزی نگفتم.
به دلیل شلوغی بیمارستان و تذکر پرستارا به نامجون گفتم همرو بفرسته خونه.
فقط منو اقای کیم و بابا و نامجون موندیم.
یک ساعت نیم دیگه گذشت که بالاخره در اتاق عمـ ل باز شد..
با استرس سمت دکتر و چند پرستاری که ازش بیرون اومده بودن رفتم..
بقیه هم دنبالم بودن.

+اقای دکتر؟ حال همسرم چطوره؟

دکتر چشمای حسابی خسته اش رو بهم دوخت.

_خداروشکر سریع رسوندینش بیمارستان و هنوز زندس.. بی هوشه.
وقتی چکشون کردیم متوجه شدیم که شکستگی های خیلی زیادی دارن... خونر.یزی داخلی و زخـ م هایی که به دلیل سرما و محیط نامناسب تبدیل به عفو.نت شدن!
فعلا اولویت ما بیرون کردن سـ م از بدنشونه که دقیق نمیتونم بگم درست پیش رفته یا خیر.. باید یکسری ازمایش ازشون بگیریم.
براشون دعا کنین.
اقای کیم که انگار دیگه وزن خودش رو نمیتونست تحمل کنه، همونجا روی زمین نشست..
بابت نشست کنارش و سعی کرد ارومش کنه.
چند ثانیه به سقف زل زدم و.. فقط دعا کردم.
دکتر همونطور که داشت از کنارم رد میشد گفت..

_اگه حالتون خوبه و میتونین صحبت کنین
لطفا چند لحظه تشریف بیارین اتاقم.

نفسم رو پر در.د بیرون دادم و پشت سرش راه افتادم سمت اتاقش..
توی اتاقش یه در کوچیک بود که حدس میزدم دستشویی باشه..
رفت داخلش و منم روی یکی از صندلی های اتاق نشستم..
زیاد طول نکشید که برگشت.

_خب

نگاهم رو بهش دوختم.

350 لایک
140 بازنشر
دیدگاه ها (۲)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_408_ما بیمارای زیادی ک...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_406ترسی که داشت به سلو...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_405در همین حین جیمین و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط