« شیطون کوچولوی من »

« شیطون کوچولوی من »
(پارتی که نوشته بودم آپلود نشد😭)

بعد از آن گفتگو با فیلیکس، انگار تمام بدنم خالی شده بود…

از دشت برگشته بودم و رد خاک هنوز روی دست هایم بود،

خستگی‌ای که در استخوان‌هایم می‌پیچید، از خستگیِ روزهای جنگ هم بیشتر بود.

وارد اتاق شدم و در را پشت سرم بستم.

صدای قدم‌های نرمی را شنیدم… لوئیس بود.

او به سمتم آمد، با همان لبخند همیشگی و آرامشِ بیش از حدش.

دستش را جلو آورد و خیلی آرام، انگار که می‌ترسید من بشکنم، دستم را گرفت.

نگاهش… نگاهش خیلی مهربان بود. آن‌قدر مهربان که برای من، که با خنجر و سیاست بزرگ شده بودم، عجیب و غریب به نظر می‌رسید.

لوئیس با صدایی که انگار از میانِ لایه‌ای از ابریشم می‌آمد، گفت:

«آنا… هنوز داری می‌لرزی.»

او جلوتر آمد و من را در آغوش گرفت.

آغوشش گرم بود… خیلی گرم.

سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و چشمانم را بستم.

در آن لحظه، با خودم فکر کردم: «بالاخره… بالاخره کسی هست که فقط به من فکر می‌کند، نه به تخت و تاج.»

لوئیس دستش را پشت سرم می‌کشید و با آرامش زمزمه می‌کرد که همه‌چیز درست می‌شود.

من داشتم باور می‌کردم… داشتم در آن گرمای کاذب، آرام می‌شدم.

اما…

درست همان لحظه که داشتم در آغوشش آرام می‌گرفتم، یک تصویر مثل برق از ذهنم گذشت.

یادِ آن شبِ بارانی افتادم…

یادِ هیون‌جین.

یادِ وقتی که او من را بغل کرد.

آغوش او مثل این نبود. آغوش او… سنگین بود. پر از فشار و شدت.

هیون‌جین وقتی مرا می‌گرفت، انگار می‌خواست من را در وجود خودش حل کند. دست‌هایش لرزش نداشت، اما من لرزشِ قدرت را در آن‌ها حس می‌کردم.

او هرگز مثل لوئیس، آرام زمزمه نمی‌کرد که «همه چیز درست می‌شود»…

او فقط با آن چشم‌های تیزش به من نگاه می‌کرد و انگار می‌گفت:
«من هستم، حتی اگر دنیا بر سرت خراب شود.»

نه،... نباید به این ها فکر کنم،
همش دروغ بود،..
«دروغ ... دروغ...دروغ...»

لوئیس کمی عقب کشید و با انگشت‌هایش، موهای کنار صورتم را مرتب کرد.

نگاهش مستقیم به چشم‌هایم بود.

«نمی‌خواهی برای امشب کمی استراحت کنی؟»

با همان لحنِ ملایمی که انگار قرار است تمامِ جهان را برایم به زانو درآورد.

اما صدایی درون وجودم فریاد می‌زد:
«این هم دروغ است!.. اعتماد نکن! ...اعتماد نکن!..»

سرم را تکان دادم…

«می‌شود… فقط کمی تنها باشم؟»

لبخندش کمی کمرنگ شد، اما باز هم آن نگاهِ حمایتگر را از من دریغ نکرد.

«هر طور که راحتی، ملکه من.»

وقتی رفت، اتاق دوباره در سکوت فرو رفت. سکوتی که مثلِ سنگ روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد.

به آینه نگاه کردم.

ظاهرم دقیقاً همان چیزی بود که از یک ملکه انتظار می‌رفت: قدرتمند، زیبا، و شکست‌ناپذیر

«این من نبودم!!..»

حرف های فلور در پس ذهنم سو سو میزد،

«پس آن دختر کجاست؟!»


(الان پارت بعد رو میزارم☺️👍
سیسیا به حمایت شدید نیاز دارم😔✅)


#فیک #فیکشن #هیونجین
دیدگاه ها (۵)

son 🫠🫠🫠#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگت...

🫠 I'm his girl #کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریا...

Fate is predetermined.

ــــــــــ.Revenge.ـــــــــــانـتـقـامPart: ⑤ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط