« یوهوو بزن بریم !»

« یوهوو بزن بریم !»
۶

(۴ روز مانده به عروسی ،
ساعت ۸:۵۶ دقیقه شب،)

میز شام عمارت خانواده ونس،
آنقدر بزرگ بود که اگر کسی در یک سرش نجوا می‌کرد، در سر دیگرش فقط صدای مبهمی از آن می‌رسید.

چهل شمع بلند روی میز می‌سوختند و نورشان روی کریستال‌ها می‌لرزید. همه چیز بیش از حد کامل بود.

پدر لکسی در رأس میز نشسته بود؛ پشت صاف، چانه بالا، و آن نگاه سردی که همیشه باعث می‌شد همه ساکت شوند.

سمت راستش کیلن فراست بود.
با کت مشکی سفارشی، ساعت نقره‌ای گران‌قیمت، و لبخندی که به اندازه‌ی یک تیغ تیز بود.

سمت چپ آقای ونس،
خواهر عزیزش نشسته بود .

"آریا ونس"

زن باریک‌اندام با چهره‌ای که هیچ احساسی در آن دیده نمی‌شد. قدرت در او مثل یک تیغه پنهان بود؛ بی‌صدا، اما کشنده.
در کنارش ، مادر لکسی نشسته بود؛

بی‌نقص، آرام، و کاملاً بی‌احساس.

و دختر بزرگش هم کنار او،


و درست روبه‌روی آن‌ها، لکسی.

احساس می‌کرد وسط یک دادگاه نشسته است.

کریستال‌ها زیر نور شمع می‌درخشیدند و صدای آرام برخورد قاشق با بشقاب‌ها تنها صدایی بود که در سالن می‌پیچید.

جونگین کنار ستون مرمر ایستاده بود.

بی‌حرکت.

مثل سایه‌ای که فقط برای مراقبت وجود دارد.

اما او محافظ ساده نبود.

همه در آن اتاق این را می‌دانستند.

خانواده پدری اش یکی از قدیمی‌ترین خاندان‌های شبکه مافیایی بودند. پدرش در کره اداره‌کننده‌ی بخش شرقی امپراتوری بود و نامش به اندازه‌ای سنگین بود که حتی مردان خطرناک هم قبل از گفتنش مکث می‌کردند.


آریا ونس آرام دستمالش را روی میز گذاشت.

بدون اینکه حتی سرش را کامل بلند کند گفت:

«جونگین.»

صدا آرام بود.

اما آن‌قدر تیز که چند نفر ناخواسته سر بلند کردند.

جونگین تکان نخورد

آریا این بار مستقیم بهش نگاه کرد،

«پسرم؟»

بعد با لحنی که بیشتر شبیه دستور نظامی بود تا دعوت مادرانه گفت:

«بیا و سر میز بنشین.»

سکوت سالن عمیق‌تر شد.

جونگین آرام از ستون جدا شد.

چند قدم جلو آمد. اما ننشست،

مادرش با تشر به صندلی خالی اشاره کرد و گفت:
«اینجا عضوی از خانواده ای نه یه محافظ، بشین.»

این بار یک درخواست نبود!

آریا نگاهی به برادرش انداخت،
لبخندی سطحی زد،

«پسرم زیادی در کارش فرو رفته،»

توماس ونس جواب لبخند خواهرش را داد و گفت:
«البته ، اشکالی نداره، بالاخره ،
اون خواهر زاده منه و پسر یانگ!»

مادر لکسی لب به پوزخندی گشود و گفت:
«آریا ی عزیزم ،
نگران نباش ما رفتار جونگین رو
با بی ادبی اشتباه نمیگیریم.
بعضی از بچه ها برای قدرت تربیت شده اند»

نگاهی کوتاه حاکی از تحقیر به لکسی انداخت و ادامه داد:
«بعضی ها هم فقط برای زیبایی،»

خواهر لکسی ، ادلاین، خندید

کلین هم لبخند زد

ناگهان جونگین چنگالش را روی میز گذاشت،

صدای فلز روی کریستال تیز و کوتاه بود.
او بدون نگاه کردن به کسی گفت:

« باجرئت میگم لکسی از همه ی آدم‌های این میز قاتل بهتری است.»
چند نگاه متعجب رد و بدل شد.

پدر لکسی ابرو بالا انداخت.

«واقعاً؟»


(پارت بعد الان آپلود میشه،🫠
عشق میکنید چقدر زود میزارم این یکی رو🤣🎀؟)

(خوندی ولی کامنت نزاشتی!؟؟🫢
بدو بدو! کامنت بزار نظرت رو بگو!)

#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگتن #استری_کیدز #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #سونگمین #هان_جیسونگ #لینو #لیسا #چانگبین #جیمین #یونگی #این_دریا_طغیان_خواهد_کرد
#ایسفاد #اورال #اسدیل #این_دریا_طغیان_میکند
دیدگاه ها (۱۱)

«یوهوو بزن بریم!»جونگین بالاخره نگاهش را بلند کرد.مستقیم به ...

«یوهوو بزن بریم!»۵هنوزم ویو لکسی:نفسش قطع می‌شود.انگار برای ...

«یوهوو بزن بریم»۴(خودم شرط میزارم خودم بهش اهمیت نمیدم😔👍🥲 بر...

Fate is predetermined

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط