«شیطون کوچولوی من »

«شیطون کوچولوی من »

«یک سال بعد»

همه چیز با یک هشدارِ لرزان شروع شد…

هشدارِ سونگمین.

او را در راهرویِ تاریکِ نزدیکِ کتابخانه دیدم.

چشم‌هایش… آن چشم‌های همیشه‌ جدی و سنگی، حالا مثل دو تکه زغالِ سوخته، لرزیدند.

او به سمت من دوید. نه با آن وقارِ نظامی‌اش، بلکه با عجله‌ای که انگار داشت از مرگ فرار می‌کرد.

«ملکه! خواهش می‌کنم… گوش کنید!»

صدایش را پایین آورد، اما لرزشش از میانِ دیوارهای سنگی هم شنیده می‌شد.

او دست‌هایش را در هوا نگه داشت، انگار می‌خواست مرا لمس کند اما می‌ترسید

«آنا… من دارم با تمام وجودِ با شما حرف می‌زنم. این یک گزارشِ نظامی نیست… این التماسِ یک دوستِ وفاداره...
لوئیس… اون… اون تمامِ چیزهایی که فکر می‌کنید هست، نیست!..»

ایستادم.

سرم را بالا گرفتم. سعی کردم آن نگاهِ سرد و مغرورِ همیشگی را حفظ کنم، اما در اعماقِ وجودم، یک لرزشِ کوچک، مثل یک حشره‌ی مزاحم، شروع به خزیدن کرده بود.

«فرمانده، مراقب حرف زدنت باش،..»

با تندی ادامه دادم: «و از این لحنِ احساسی… از این نگاهِ دلسوزانه… فاصله بگیر. من ملکه هستم، نه یک بچه‌ی گم‌شده.»


او یک قدم عقب رفت. نگاهش از ترس به بغض تبدیل شد.

او رفت.

اما آن لرزشِ توی دلم، آرام نگرفت

با خودم گفتم:

«لوئیس ؟..»

«نه ، اون به من خیانت نمیکند ، هرگز!..»

اما ته دلم میدونستم، میدونستم که این درست نیست،‌‌..

سعی کردم اهمیت ندهم،..

به سمت اتاقم روانه شدم،

صدای کشیده شدن چیزی را روی زمین شنیدم،

بعد جیغی خفه..

صدای زن بود

این زمان چه کسی می‌توانست باشد؟

این وقت شب یک ندیمه داخل راهروی اصلی چیکار میکند؟

چرا باید جیغ بکشد؟،..

میخواستم سونگمین رو خبر کنم،
که چیزی در ذهنم جرقه زد،..

با صدایی لرزان زمزمه کردم:

« فلور؟..»

در را باز کردم،

و دنیا، در همان لحظه، متوقف شد!..





#فیک #هیونجین #فیکشن
دیدگاه ها (۱۳)

« شیطون کوچولوی من »«چهار سال پیش»ــ«فلور..»+«بله بانوی من؟»...

«سمفونی سکوت»مقدمه::زمزمه‌ها مثل موج آرامی زیر سقف پرستاره‌ی...

« شیطون کوچولوی من »(پارتی که نوشته بودم آپلود نشد😭)بعد از آ...

«یوهوو بزن بریم!»جونگین بالاخره نگاهش را بلند کرد.مستقیم به ...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۱: پژواک در تاریکیسرم را به اطراف چرخاند...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۱: پژواک در تاریکیسرم را به اطراف چرخاند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط