📖 رمان: گرفتار تو ✨
📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت بیست و دوم: نقابِ شیشهای و حقیقتِ تلخ 🎭💔
نورِ خورشیدِ صبح، بیرحمانه از پشتِ پردههایِ ضخیمِ اتاقِ جونگکوک رد شده بود و داشت رویِ صورتم میرقصید. با هر حرکتی که میکردم، یه تیرِ کشنده از تویِ بدنم رد میشد. زنجیری که مچم رو به تخت بسته بود، هنوز همونجا بود؛ یادگاری از شبِ قبل.
وقتی چشمام رو باز کردم، اولین چیزی که دیدم جونگکوک بود. پشتِ میزِ کارش نشسته بود و داشت با خونسردی قهوه میخورد. طوری به نظر میرسید که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ انگار دیشب من رو به اون اتاقِ شکنجه نبرده بود.
وقتی متوجه شد بیدارم، قهوهاش رو گذاشت روی میز و با همون لحنِ سرد و تهدیدکنندهاش گفت:
«امیدوارم یادت نرفته باشه دیشب چی بهت گفتم. امروز قراره روزِ مهمی باشه، تهیونگ.»
صدام مثلِ تیکههایِ شیشه تویِ گلوم گیر کرده بود. «…میخوای چیکار کنی؟»
بلند شد، کتِ مشکیاش رو مرتب کرد و به سمتِ در رفت. «قراره ببینم چقدر میتونی بازیگرِ خوبی باشی. اونجین اینجاست. قراره بیاد و تو رو ببینه. اگه یه قطره اشک، یه آه، یا حتی یه ذره لرزش توی صدات ببینم… خب، خودت میدونی چی میشه.»
قلبم ریخت. «جونگکوک… اون یه بچهست! چرا میخوای اون رو واردِ این بازیِ کثیف کنی؟»
جونگکوک اصلاً برنگشت. در رو باز کرد و با اشاره به محافظها، گفت: «بیارینش.»
چند ثانیه بعد، صدایِ دویدنِ پاهایِ کوچیک رو شنیدم. اونجین پرید توی اتاق. صورتش از دیدنِ من پر از شادی شد، اما وقتی دید دستم به تخت بسته شده، شادیاش یهو رنگِ ترس گرفت.
«داداشی!»
دویید سمتِ تخت و خواست بپره بغلم، اما محافظها جاش رو گرفتن. جونگکوک با یه لبخندِ کج گفت:
«آروم باش اونجین. داداشت فقط… یه کم خستهست. مگه نه تهیونگ؟»
این امتحان بود. امتحانِ مرگ.
با تمامِ توانم، تیکه تیکهٔ وجودم رو جمع کردم. لبخندی که زدم، بزرگترین دروغِ زندگیم بود. لبخندی که انگار با چاقو رویِ صورتم حک شده بود.«آره… آره عزیزم. من فقط… یکم کسالتم. همهچیز عالیه.»
اونجین نزدیکتر اومد. دستِ کوچیکش رو گذاشت رویِ دستِ من. همون دستی که مچش بخاطرِ زنجیر کبود شده بود.
«داداشی… چرا دستت اینطوریه؟ کبوده!»
درد… دردی که تویِ استخونهام میپیچید، داشت دیوانهام میکرد. جونگکوک گوشهٔ اتاق ایستاده بود، با دستهایِ گرهکرده تویِ جیبش، تماشام میکرد. نگاهش یه اولتیماتومِ مطلق بود: «اگه لو بدی، میکشمش.»
سریع دستم رو کشیدم و با لحنی که سعی کردم مهربون باشه، گفتم:
«این؟ هیچی نیست! یه جایِ تصادفِ سادهست. تو خوبی؟ ناهار خوردی؟»
اونجین با تعجب نگاهم کرد. «داداشی، تو داری میلرزی. تب داری؟»
دستم رو گذاشت رویِ پیشونیم. داغِ داغ بودم. جونگکوک یه قدم اومد جلو. اون داشت از دور، رشتههایِ عروسکگردانیِ این نمایش رو میکشید.
هر چی بیشتر جلو میرفتیم، نقابم ترکخوردهتر میشد. عرقِ سرد تمامِ بدنم رو گرفته بود. اونجین خیلی به زخمهایِ بازویم نزدیک شد، جایی که دیشب با ضربههایِ جونگکوک داغون شده بود. وقتی خواست دستش رو بذاره رویِ بازوم، ناخودآگاه یه جیغِ کوتاه و بلند از دهنم پرید.
«آخ!»
اونجین وحشتزده دستش رو کشید عقب. «داداشی… تو… تو زخمی هستی! اون چیکارت کرده؟»
جونگکوک یهو اومد وسط. با یه حرکتِ سریع، اونجین رو از کنارِ تخت کشید کنار.
«خب، فکر کنم وقتِ ناهارِ اونجین رسیده. پرستار، ببرش.»
«نه!» داد زدم. «نبرش!»
اونجین شروع کرد به گریه کردن. «نه! من نمیخوام برم! داداشی زخمیه! اون یه هیولاست، اون تو رو زد!»
دیگه نتونستم. نقابم… نقابِ لعنتیِ اطاعت… شکست.
همین که اونجین رو بردن بیرون، داد زدم:
«بس کن! لعنت بهت، بس کن! تو چطور میتونی؟ چطور میتونی یه بچه رو اینطوری بازی بدی؟»
جونگکوک آروم اومد سمتِ تخت. دیگه اون لبخندِ تصنعیِ دیشب رو نداشت. چشماش رنگِ خون گرفته بود.
«فکر کردی میتونی من رو گول بزنی؟ فکر کردی با اون لبخندِ مسخرهات میتونی واقعیت رو بپوشونی؟»
با خشمِ تمام، زنجیرِ تخت رو کشید. بدنم به خاطرِ کشیده شدنِ مچم از درد جمع شد.
«تو امتحان رو رد شدی، تهیونگ. تو حتی نتونستی یه نمایشِ ساده رو اجرا کنی.»
فریاد زدم: «آره رد شدم! چون من یه آدمم! چون من نمیتونم ببینم خواهرِ کوچیکم داره تویِ لونهٔ یه گرگِ درنده بزرگ میشه! بکُش من رو، ولی اون رو بذار بره!»
پارت بیست و دوم: نقابِ شیشهای و حقیقتِ تلخ 🎭💔
نورِ خورشیدِ صبح، بیرحمانه از پشتِ پردههایِ ضخیمِ اتاقِ جونگکوک رد شده بود و داشت رویِ صورتم میرقصید. با هر حرکتی که میکردم، یه تیرِ کشنده از تویِ بدنم رد میشد. زنجیری که مچم رو به تخت بسته بود، هنوز همونجا بود؛ یادگاری از شبِ قبل.
وقتی چشمام رو باز کردم، اولین چیزی که دیدم جونگکوک بود. پشتِ میزِ کارش نشسته بود و داشت با خونسردی قهوه میخورد. طوری به نظر میرسید که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ انگار دیشب من رو به اون اتاقِ شکنجه نبرده بود.
وقتی متوجه شد بیدارم، قهوهاش رو گذاشت روی میز و با همون لحنِ سرد و تهدیدکنندهاش گفت:
«امیدوارم یادت نرفته باشه دیشب چی بهت گفتم. امروز قراره روزِ مهمی باشه، تهیونگ.»
صدام مثلِ تیکههایِ شیشه تویِ گلوم گیر کرده بود. «…میخوای چیکار کنی؟»
بلند شد، کتِ مشکیاش رو مرتب کرد و به سمتِ در رفت. «قراره ببینم چقدر میتونی بازیگرِ خوبی باشی. اونجین اینجاست. قراره بیاد و تو رو ببینه. اگه یه قطره اشک، یه آه، یا حتی یه ذره لرزش توی صدات ببینم… خب، خودت میدونی چی میشه.»
قلبم ریخت. «جونگکوک… اون یه بچهست! چرا میخوای اون رو واردِ این بازیِ کثیف کنی؟»
جونگکوک اصلاً برنگشت. در رو باز کرد و با اشاره به محافظها، گفت: «بیارینش.»
چند ثانیه بعد، صدایِ دویدنِ پاهایِ کوچیک رو شنیدم. اونجین پرید توی اتاق. صورتش از دیدنِ من پر از شادی شد، اما وقتی دید دستم به تخت بسته شده، شادیاش یهو رنگِ ترس گرفت.
«داداشی!»
دویید سمتِ تخت و خواست بپره بغلم، اما محافظها جاش رو گرفتن. جونگکوک با یه لبخندِ کج گفت:
«آروم باش اونجین. داداشت فقط… یه کم خستهست. مگه نه تهیونگ؟»
این امتحان بود. امتحانِ مرگ.
با تمامِ توانم، تیکه تیکهٔ وجودم رو جمع کردم. لبخندی که زدم، بزرگترین دروغِ زندگیم بود. لبخندی که انگار با چاقو رویِ صورتم حک شده بود.«آره… آره عزیزم. من فقط… یکم کسالتم. همهچیز عالیه.»
اونجین نزدیکتر اومد. دستِ کوچیکش رو گذاشت رویِ دستِ من. همون دستی که مچش بخاطرِ زنجیر کبود شده بود.
«داداشی… چرا دستت اینطوریه؟ کبوده!»
درد… دردی که تویِ استخونهام میپیچید، داشت دیوانهام میکرد. جونگکوک گوشهٔ اتاق ایستاده بود، با دستهایِ گرهکرده تویِ جیبش، تماشام میکرد. نگاهش یه اولتیماتومِ مطلق بود: «اگه لو بدی، میکشمش.»
سریع دستم رو کشیدم و با لحنی که سعی کردم مهربون باشه، گفتم:
«این؟ هیچی نیست! یه جایِ تصادفِ سادهست. تو خوبی؟ ناهار خوردی؟»
اونجین با تعجب نگاهم کرد. «داداشی، تو داری میلرزی. تب داری؟»
دستم رو گذاشت رویِ پیشونیم. داغِ داغ بودم. جونگکوک یه قدم اومد جلو. اون داشت از دور، رشتههایِ عروسکگردانیِ این نمایش رو میکشید.
هر چی بیشتر جلو میرفتیم، نقابم ترکخوردهتر میشد. عرقِ سرد تمامِ بدنم رو گرفته بود. اونجین خیلی به زخمهایِ بازویم نزدیک شد، جایی که دیشب با ضربههایِ جونگکوک داغون شده بود. وقتی خواست دستش رو بذاره رویِ بازوم، ناخودآگاه یه جیغِ کوتاه و بلند از دهنم پرید.
«آخ!»
اونجین وحشتزده دستش رو کشید عقب. «داداشی… تو… تو زخمی هستی! اون چیکارت کرده؟»
جونگکوک یهو اومد وسط. با یه حرکتِ سریع، اونجین رو از کنارِ تخت کشید کنار.
«خب، فکر کنم وقتِ ناهارِ اونجین رسیده. پرستار، ببرش.»
«نه!» داد زدم. «نبرش!»
اونجین شروع کرد به گریه کردن. «نه! من نمیخوام برم! داداشی زخمیه! اون یه هیولاست، اون تو رو زد!»
دیگه نتونستم. نقابم… نقابِ لعنتیِ اطاعت… شکست.
همین که اونجین رو بردن بیرون، داد زدم:
«بس کن! لعنت بهت، بس کن! تو چطور میتونی؟ چطور میتونی یه بچه رو اینطوری بازی بدی؟»
جونگکوک آروم اومد سمتِ تخت. دیگه اون لبخندِ تصنعیِ دیشب رو نداشت. چشماش رنگِ خون گرفته بود.
«فکر کردی میتونی من رو گول بزنی؟ فکر کردی با اون لبخندِ مسخرهات میتونی واقعیت رو بپوشونی؟»
با خشمِ تمام، زنجیرِ تخت رو کشید. بدنم به خاطرِ کشیده شدنِ مچم از درد جمع شد.
«تو امتحان رو رد شدی، تهیونگ. تو حتی نتونستی یه نمایشِ ساده رو اجرا کنی.»
فریاد زدم: «آره رد شدم! چون من یه آدمم! چون من نمیتونم ببینم خواهرِ کوچیکم داره تویِ لونهٔ یه گرگِ درنده بزرگ میشه! بکُش من رو، ولی اون رو بذار بره!»
- ۳۵۷
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط