BROKEN RULES | part 5
BROKEN RULES | part 5
خندهی آن سه نفر تمام محوطه را پر کرده بود.
جونگکوک به سختی نفس میکشید.
لب پایینش پاره شده بود و خون از گوشهی دهانش روی زمین میچکید.
خواست بلند شود...
اما هنوز روی پاهایش نایستاده بود که ضربهی دیگری به پهلویش خورد.
از درد چشمانش را بست.
دانشآموز اول : دفعهی بعد یادت میمونه دور رئیس شورا نگردی.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
آرام...
اما محکم.
یکی از پسرها برگشت.
رنگ از صورتش پرید.
دانشآموز : ...تهیونگ؟
تهیونگ چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
صورتش مثل همیشه آرام بود.
اما نگاهش...
برای اولین بار آنقدر سرد بود که هیچکدام جرئت حرف زدن نداشتند.
تهیونگ : کنار برید.
هیچکس تکان نخورد.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
تهیونگ : گفتم...
کنار برید.
این بار هر سه نفر عقب رفتند.
تهیونگ حتی به آنها نگاه هم نکرد.
کنار جونگکوک زانو زد.
چند لحظه فقط صورت زخمی او را نگاه کرد.
خون روی لباس سفید مدرسه پخش شده بود.
تهیونگ آرام گفت:
تهیونگ : جونگکوک...
جونگکوک به سختی چشمهایش را باز کرد.
جونگکوک : ببخشید...
تهیونگ اخم کرد.
تهیونگ : برای چی عذرخواهی میکنی؟
جونگکوک با صدایی ضعیف گفت:
جونگکوک : دردسر درست شد...
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
بدون اینکه چیزی بگوید، بازوی جونگکوک را گرفت و کمکش کرد بنشیند.
اما جونگکوک حتی توان ایستادن هم نداشت.
پاهایش لرزید.
قبل از اینکه دوباره روی زمین بیفتد، تهیونگ او را گرفت.
برای چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد.
تهیونگ زیر لب گفت:
تهیونگ : احمق...
بعد بدون هیچ توضیحی، یک دستش را پشت کمر جونگکوک و دست دیگرش را زیر پاهایش برد و او را بلند کرد.
دانشآموزها که از دور صحنه را میدیدند، با تعجب زمزمه میکردند.
"تهیونگ... خودش بغلش کرده؟"
"غیرممکنه..."
اما تهیونگ هیچ اهمیتی نمیداد.
تنها چیزی که میدید، صورت رنگپریدهی جونگکوک بود.
چند دقیقه بعد...
داخل بیمارستان.
پرستار بعد از معاینه، زخم لب جونگکوک را بخیه زد و کبودی پهلویش را بررسی کرد.
پرستار : خوششانس بودی. فقط ضربدیدگیه و چیزی نشکسته.
جونگکوک آهسته سر تکان داد.
وقتی پرستار از اتاق بیرون رفت، سکوت سنگینی بین آن دو حاکم شد.
جونگکوک نگاهش را به دستهایش دوخت.
جونگکوک : لازم نبود منو تا اینجا بیاری...
تهیونگ که کنار پنجره ایستاده بود، بدون اینکه برگردد گفت:
تهیونگ : لازم بود.
جونگکوک : میتونستم خودم برم.
تهیونگ این بار برگشت.
نگاهش مستقیم روی چهرهی جونگکوک نشست.
تهیونگ : با اون حال؟
جونگکوک چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، تهیونگ آهی کشید.
تهیونگ : چرا نگفتی چند روزه اذیتت میکنن؟
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک : عادت دارم...
این جمله، برای اولین بار چیزی را در دل تهیونگ تکان داد.
«عادت دارم...»
انگار این پسر، سالها بود درد کشیده بود و دیگر درد برایش عادی شده بود.
تهیونگ برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام روی صندلی کنار تخت نشست.
تهیونگ : از امروز...
دیگه تنها نیستی.
جونگکوک با تعجب به او نگاه کرد.
تهیونگ نگاهش را دزدید و با همان لحن همیشگی گفت:
تهیونگ : چون تا وقتی من رئیس شورای دانشآموزیام، اجازه نمیدم کسی دوباره بهت دست بزنه.
اما خودش هم نمیدانست...
دلیل این همه نگرانی فقط مسئولیتش نبود.
برای اولین بار بعد از سالها...
قلب سرد کیم تهیونگ، آرامآرام داشت برای یک نفر میتپید.
شرایط برای پنج پارت بعدی :
۵۶ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
خندهی آن سه نفر تمام محوطه را پر کرده بود.
جونگکوک به سختی نفس میکشید.
لب پایینش پاره شده بود و خون از گوشهی دهانش روی زمین میچکید.
خواست بلند شود...
اما هنوز روی پاهایش نایستاده بود که ضربهی دیگری به پهلویش خورد.
از درد چشمانش را بست.
دانشآموز اول : دفعهی بعد یادت میمونه دور رئیس شورا نگردی.
همان لحظه صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
آرام...
اما محکم.
یکی از پسرها برگشت.
رنگ از صورتش پرید.
دانشآموز : ...تهیونگ؟
تهیونگ چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
صورتش مثل همیشه آرام بود.
اما نگاهش...
برای اولین بار آنقدر سرد بود که هیچکدام جرئت حرف زدن نداشتند.
تهیونگ : کنار برید.
هیچکس تکان نخورد.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
تهیونگ : گفتم...
کنار برید.
این بار هر سه نفر عقب رفتند.
تهیونگ حتی به آنها نگاه هم نکرد.
کنار جونگکوک زانو زد.
چند لحظه فقط صورت زخمی او را نگاه کرد.
خون روی لباس سفید مدرسه پخش شده بود.
تهیونگ آرام گفت:
تهیونگ : جونگکوک...
جونگکوک به سختی چشمهایش را باز کرد.
جونگکوک : ببخشید...
تهیونگ اخم کرد.
تهیونگ : برای چی عذرخواهی میکنی؟
جونگکوک با صدایی ضعیف گفت:
جونگکوک : دردسر درست شد...
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
بدون اینکه چیزی بگوید، بازوی جونگکوک را گرفت و کمکش کرد بنشیند.
اما جونگکوک حتی توان ایستادن هم نداشت.
پاهایش لرزید.
قبل از اینکه دوباره روی زمین بیفتد، تهیونگ او را گرفت.
برای چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد.
تهیونگ زیر لب گفت:
تهیونگ : احمق...
بعد بدون هیچ توضیحی، یک دستش را پشت کمر جونگکوک و دست دیگرش را زیر پاهایش برد و او را بلند کرد.
دانشآموزها که از دور صحنه را میدیدند، با تعجب زمزمه میکردند.
"تهیونگ... خودش بغلش کرده؟"
"غیرممکنه..."
اما تهیونگ هیچ اهمیتی نمیداد.
تنها چیزی که میدید، صورت رنگپریدهی جونگکوک بود.
چند دقیقه بعد...
داخل بیمارستان.
پرستار بعد از معاینه، زخم لب جونگکوک را بخیه زد و کبودی پهلویش را بررسی کرد.
پرستار : خوششانس بودی. فقط ضربدیدگیه و چیزی نشکسته.
جونگکوک آهسته سر تکان داد.
وقتی پرستار از اتاق بیرون رفت، سکوت سنگینی بین آن دو حاکم شد.
جونگکوک نگاهش را به دستهایش دوخت.
جونگکوک : لازم نبود منو تا اینجا بیاری...
تهیونگ که کنار پنجره ایستاده بود، بدون اینکه برگردد گفت:
تهیونگ : لازم بود.
جونگکوک : میتونستم خودم برم.
تهیونگ این بار برگشت.
نگاهش مستقیم روی چهرهی جونگکوک نشست.
تهیونگ : با اون حال؟
جونگکوک چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، تهیونگ آهی کشید.
تهیونگ : چرا نگفتی چند روزه اذیتت میکنن؟
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک : عادت دارم...
این جمله، برای اولین بار چیزی را در دل تهیونگ تکان داد.
«عادت دارم...»
انگار این پسر، سالها بود درد کشیده بود و دیگر درد برایش عادی شده بود.
تهیونگ برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام روی صندلی کنار تخت نشست.
تهیونگ : از امروز...
دیگه تنها نیستی.
جونگکوک با تعجب به او نگاه کرد.
تهیونگ نگاهش را دزدید و با همان لحن همیشگی گفت:
تهیونگ : چون تا وقتی من رئیس شورای دانشآموزیام، اجازه نمیدم کسی دوباره بهت دست بزنه.
اما خودش هم نمیدانست...
دلیل این همه نگرانی فقط مسئولیتش نبود.
برای اولین بار بعد از سالها...
قلب سرد کیم تهیونگ، آرامآرام داشت برای یک نفر میتپید.
شرایط برای پنج پارت بعدی :
۵۶ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۸۰۷
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط