BROKEN RULES | part 1
BROKEN RULES | part 1
پارت اول | دانشآموز جدید
هانسونگ.
مدرسهای که همه چیز در آن با قدرت و جایگاه سنجیده میشد.
اینجا هرکس جای خودش را داشت.
و بالاتر از همه...
کیم تهیونگ.
رئیس شورای دانشآموزی.
پسری که با یک نگاه میتوانست راهروهای شلوغ مدرسه را ساکت کند.
کمحرف، باهوش، مغرور و غیرقابل پیشبینی.
هیچکس نمیدانست در ذهنش چه میگذرد، چون تهیونگ همیشه فاصلهاش را با دیگران حفظ میکرد.
اما آن روز، یک نفر وارد هانسونگ شد که هیچ شباهتی به او نداشت.
جئون جونگکوک.
دانشآموز انتقالی.
پسری آرام و محتاط که فقط میخواست یک سال را بدون دردسر بگذراند.
او از نگاههای دیگران فرار میکرد و ترجیح میداد کسی متوجه حضورش نشود.
اما هانسونگ جایی نبود که بتوانی برای مدت طولانی نادیده بمانی.
کلاس ساکت شد وقتی جونگکوک وارد شد.
معلم : خودت رو معرفی کن.
جونگکوک کمی مکث کرد.
جونگکوک : من جئون جونگکوک هستم. امیدوارم با هم کنار بیایم.
بعد از معرفی، به آخر کلاس رفت و نشست.
تنها چیزی که میخواست، یک جای آرام بود.
اما زنگ تفریح همه چیز تغییر کرد.
چند نفر از کنار میزش رد شدند و یکی از آنها به کتابهایش برخورد کرد.
کتابها روی زمین افتادند.
جونگکوک خم شد تا آنها را بردارد، اما دستی زودتر کتاب را برداشت.
تهیونگ : این مال توئه؟
جونگکوک سرش را بالا آورد.
برای اولین بار نگاهش با نگاه کیم تهیونگ برخورد کرد.
جونگکوک : آره... ممنون.
تهیونگ کتاب را به او داد.
تهیونگ : دانشآموز جدیدی؟
جونگکوک : آره.
تهیونگ : اسمت؟
جونگکوک : جئون جونگکوک.
چند لحظه سکوت شد.
بعد تهیونگ آرام گفت:
تهیونگ : یه نصیحت. سعی کن زیاد دیده نشی.
جونگکوک : چرا؟
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
تهیونگ : چون اینجا آدمهای آروم رو هم تغییر میده.
و بدون حرف دیگری رفت.
جونگکوک نمیدانست چرا...
اما حس کرد پشت آن نگاه سرد، چیزی پنهان شده.
چیزی که هیچکس از آن خبر نداشت.
و هیچکدامشان نمیدانستند که همین برخورد کوتاه، قرار است تمام قوانین زندگیشان را تغییر دهد.
پارت اول | دانشآموز جدید
هانسونگ.
مدرسهای که همه چیز در آن با قدرت و جایگاه سنجیده میشد.
اینجا هرکس جای خودش را داشت.
و بالاتر از همه...
کیم تهیونگ.
رئیس شورای دانشآموزی.
پسری که با یک نگاه میتوانست راهروهای شلوغ مدرسه را ساکت کند.
کمحرف، باهوش، مغرور و غیرقابل پیشبینی.
هیچکس نمیدانست در ذهنش چه میگذرد، چون تهیونگ همیشه فاصلهاش را با دیگران حفظ میکرد.
اما آن روز، یک نفر وارد هانسونگ شد که هیچ شباهتی به او نداشت.
جئون جونگکوک.
دانشآموز انتقالی.
پسری آرام و محتاط که فقط میخواست یک سال را بدون دردسر بگذراند.
او از نگاههای دیگران فرار میکرد و ترجیح میداد کسی متوجه حضورش نشود.
اما هانسونگ جایی نبود که بتوانی برای مدت طولانی نادیده بمانی.
کلاس ساکت شد وقتی جونگکوک وارد شد.
معلم : خودت رو معرفی کن.
جونگکوک کمی مکث کرد.
جونگکوک : من جئون جونگکوک هستم. امیدوارم با هم کنار بیایم.
بعد از معرفی، به آخر کلاس رفت و نشست.
تنها چیزی که میخواست، یک جای آرام بود.
اما زنگ تفریح همه چیز تغییر کرد.
چند نفر از کنار میزش رد شدند و یکی از آنها به کتابهایش برخورد کرد.
کتابها روی زمین افتادند.
جونگکوک خم شد تا آنها را بردارد، اما دستی زودتر کتاب را برداشت.
تهیونگ : این مال توئه؟
جونگکوک سرش را بالا آورد.
برای اولین بار نگاهش با نگاه کیم تهیونگ برخورد کرد.
جونگکوک : آره... ممنون.
تهیونگ کتاب را به او داد.
تهیونگ : دانشآموز جدیدی؟
جونگکوک : آره.
تهیونگ : اسمت؟
جونگکوک : جئون جونگکوک.
چند لحظه سکوت شد.
بعد تهیونگ آرام گفت:
تهیونگ : یه نصیحت. سعی کن زیاد دیده نشی.
جونگکوک : چرا؟
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
تهیونگ : چون اینجا آدمهای آروم رو هم تغییر میده.
و بدون حرف دیگری رفت.
جونگکوک نمیدانست چرا...
اما حس کرد پشت آن نگاه سرد، چیزی پنهان شده.
چیزی که هیچکس از آن خبر نداشت.
و هیچکدامشان نمیدانستند که همین برخورد کوتاه، قرار است تمام قوانین زندگیشان را تغییر دهد.
- ۸۳۴
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط