BROKEN RULES | part 4

BROKEN RULES | part 4

از صبح، حس عجیبی همراه جونگ‌کوک بود.

هر بار که از کنار گروهی از دانش‌آموزها رد می‌شد، احساس می‌کرد نگاه‌هایشان تا آخر راهرو دنبالش می‌آید.

زمزمه‌هایی که به محض نزدیک شدنش قطع می‌شد.

خنده‌هایی که معلوم بود بی‌دلیل نیست.

اما مثل همیشه...

سعی کرد نادیده بگیرد.

او از همان کودکی یاد گرفته بود که جواب دادن، فقط دردسر را بیشتر می‌کند.

زنگ تفریح دوم بود.

جونگ‌کوک بطری آبش را برداشت و از کلاس بیرون رفت.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدایی از پشت سرش آمد.

دانش‌آموز : هی، تازه‌وارد!

جونگ‌کوک ایستاد اما برنگشت.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

سه پسر روبه‌رویش ایستادند.

همان‌هایی که چند روز قبل در سالن غذاخوری برایش مزاحمت درست کرده بودند.

قدبلندترینشان با تمسخر لبخند زد.

دانش‌آموز : شنیدم رئیس شورا خیلی هواتو داره.

جونگ‌کوک آرام جواب داد.

جونگ‌کوک : اشتباه شنیدی.

دانش‌آموز دوم خندید.

دانش‌آموز دوم : پس چرا فقط اسم تو رو برای شورای دانش‌آموزی خوند؟

جونگ‌کوک شانه‌ای بالا انداخت.

جونگ‌کوک : از خودش بپرس.

همین یک جمله کافی بود تا لبخند از صورت آن‌ها محو شود.

دانش‌آموز اول یک قدم جلو آمد.

دانش‌آموز : خیلی زبون درازی می‌کنی برای کسی که تازه اومده.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

از کنارشان رد شد.

اما قبل از اینکه دور شود، دستی محکم مچش را گرفت.

دانش‌آموز : وقتی باهات حرف می‌زنیم، فرار نمی‌کنی.

جونگ‌کوک مچش را آرام بیرون کشید.

جونگ‌کوک : کلاس دارم.

و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند، راهش را ادامه داد.

از دور، یکی از آن سه نفر با عصبانیت گفت:

دانش‌آموز دوم : امروز بعد مدرسه...
پشیمونش می‌کنیم.

بعدازظهر...

زنگ آخر به صدا درآمد.

دانش‌آموزها یکی‌یکی مدرسه را ترک می‌کردند.

جونگ‌کوک کیفش را برداشت و از راه همیشگی، یعنی مسیر خلوت پشت ساختمان علوم، راه افتاد.

آنجا همیشه آرام بود.

دقیقاً همان چیزی که می‌خواست.

اما چند ثانیه بعد...

صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید.

قدم‌هایی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند.

قبل از اینکه برگردد، ضربه‌ی محکمی به شانه‌اش خورد.

تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.

کیفش چند متر آن‌طرف‌تر پرت شد.

دانش‌آموز اول با پوزخند بالای سرش ایستاد.

دانش‌آموز : بالاخره گیرت آوردیم.

جونگ‌کوک به‌آرامی از روی زمین بلند شد.

گرد و خاک لباسش را تکاند.

جونگ‌کوک : از من چی می‌خواین؟

دانش‌آموز دوم : فقط یه چیز...

از تهیونگ فاصله بگیر.

جونگ‌کوک با اخم نگاهشان کرد.

جونگ‌کوک : من حتی دوستش هم نیستم.

دانش‌آموز سوم خندید.

دانش‌آموز سوم : لازم نیست دوستش باشی.

همین که اسمت کنار اسم اون افتاده، کافیه.

یکی از آن‌ها یقه‌ی جونگ‌کوک را گرفت.

جونگ‌کوک برای اولین بار سعی کرد دستش را کنار بزند.

جونگ‌کوک : ولم کن.

اما این حرکت، فقط اوضاع را بدتر کرد.

مشت محکمی به شکمش خورد.

نفس در سینه‌اش حبس شد.

زانوهایش خم شد و روی زمین افتاد.

صدای خنده‌ی آن‌ها در محوطه‌ی خلوت پیچید...
دیدگاه ها (۱)

BROKEN RULES | part 5خنده‌ی آن سه نفر تمام محوطه را پر کرده ...

BROKEN RULES | part 3از همان روزی که جونگ‌کوک وارد شورای دان...

BROKEN RULES | part 2از وقتی که جئون جونگ‌کوک وارد هانسونگ ش...

راز قلدر مدرسهپارت : ۱۸ از آن روز، تهیونگ دیگر نمی‌توانست مث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط