BROKEN RULES | part 3
BROKEN RULES | part 3
از همان روزی که جونگکوک وارد شورای دانشآموزی شد، نگاههای اطرافش بیشتر از قبل شده بود.
هر جا میرفت، زمزمهای پشت سرش شنیده میشد.
«همونیه که تهیونگ انتخابش کرده...»
«مگه چی داره که رئیس شورا خودش اسمشو گفته؟»
جونگکوک سعی میکرد اهمیتی ندهد.
اما بیتفاوت بودن همیشه آسان نبود.
زنگ ناهار، جونگکوک سینی غذا را برداشت و گوشهای از سالن نشست.
هنوز اولین قاشق را نخورده بود که سه نفر روبهرویش ایستادند.
دانشآموز اول : تازه اومدی، ولی انگار خیلی زود راهتو پیدا کردی.
جونگکوک : منظورتون چیه؟
دانشآموز دوم : خودتو به نفهمیدن نزن.
دانشآموز سوم : تهیونگ هیچوقت کسی رو خودش انتخاب نمیکنه.
جونگکوک آهسته گفت:
جونگکوک : من ازش چیزی نخواستم.
آنها فقط خندیدند و از آنجا دور شدند.
بعد از تمام شدن کلاسها، جونگکوک برای تحویل چند برگه به اتاق شورای دانشآموزی رفت.
در را زد.
تهیونگ : بیا تو.
جونگکوک برگهها را روی میز گذاشت.
جونگکوک : معلم گفت اینا رو بهت بدم.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، برگهها را گرفت.
تهیونگ : ممنون.
جونگکوک چند لحظه همانجا ایستاد.
تهیونگ متوجه شد.
تهیونگ : چیزی شده؟
جونگکوک : چرا منو انتخاب کردی؟
تهیونگ بالاخره نگاهش کرد.
تهیونگ : چون بقیه فقط دنبال جلب توجهان.
جونگکوک : و من؟
تهیونگ : تو دنبال آرامشی.
چند ثانیه سکوت بینشان ماند.
تهیونگ : آدمی که دنبال آرامشه، کمتر دردسر درست میکنه.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
جونگکوک : امیدوارم حق با تو باشه.
وقتی جونگکوک از اتاق بیرون رفت، چند نفر همان نزدیکی ایستاده بودند.
نگاههایشان فقط یک معنی داشت.
از فردا...
شایعههای جدیدی در هانسونگ شروع میشد.
و هیچکدام از آن دو خبر نداشتند که این شایعهها، آرامآرام زندگیشان را به هم گره خواهد زد.
از همان روزی که جونگکوک وارد شورای دانشآموزی شد، نگاههای اطرافش بیشتر از قبل شده بود.
هر جا میرفت، زمزمهای پشت سرش شنیده میشد.
«همونیه که تهیونگ انتخابش کرده...»
«مگه چی داره که رئیس شورا خودش اسمشو گفته؟»
جونگکوک سعی میکرد اهمیتی ندهد.
اما بیتفاوت بودن همیشه آسان نبود.
زنگ ناهار، جونگکوک سینی غذا را برداشت و گوشهای از سالن نشست.
هنوز اولین قاشق را نخورده بود که سه نفر روبهرویش ایستادند.
دانشآموز اول : تازه اومدی، ولی انگار خیلی زود راهتو پیدا کردی.
جونگکوک : منظورتون چیه؟
دانشآموز دوم : خودتو به نفهمیدن نزن.
دانشآموز سوم : تهیونگ هیچوقت کسی رو خودش انتخاب نمیکنه.
جونگکوک آهسته گفت:
جونگکوک : من ازش چیزی نخواستم.
آنها فقط خندیدند و از آنجا دور شدند.
بعد از تمام شدن کلاسها، جونگکوک برای تحویل چند برگه به اتاق شورای دانشآموزی رفت.
در را زد.
تهیونگ : بیا تو.
جونگکوک برگهها را روی میز گذاشت.
جونگکوک : معلم گفت اینا رو بهت بدم.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، برگهها را گرفت.
تهیونگ : ممنون.
جونگکوک چند لحظه همانجا ایستاد.
تهیونگ متوجه شد.
تهیونگ : چیزی شده؟
جونگکوک : چرا منو انتخاب کردی؟
تهیونگ بالاخره نگاهش کرد.
تهیونگ : چون بقیه فقط دنبال جلب توجهان.
جونگکوک : و من؟
تهیونگ : تو دنبال آرامشی.
چند ثانیه سکوت بینشان ماند.
تهیونگ : آدمی که دنبال آرامشه، کمتر دردسر درست میکنه.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
جونگکوک : امیدوارم حق با تو باشه.
وقتی جونگکوک از اتاق بیرون رفت، چند نفر همان نزدیکی ایستاده بودند.
نگاههایشان فقط یک معنی داشت.
از فردا...
شایعههای جدیدی در هانسونگ شروع میشد.
و هیچکدام از آن دو خبر نداشتند که این شایعهها، آرامآرام زندگیشان را به هم گره خواهد زد.
- ۱.۱k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط