𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
#BeforeISawYou
#Part_4
(ویو لارا)
ساعت نزدیک دوازده بود که جلوی آینه ایستاده بودم.
یه شلوار جین آبی روشن پوشیده بودم با یه بلوز سفید و کت کوتاه کرمی.
موهامم باز گذاشته بودم.
به نظرم خوب بود.
حداقل برای خرید.
گوشیم لرزید.
یوری:
رسیدم جلوی خونتون😒
لارا:
دو دقیقهههه
یوری:
تو هیچوقت دو دقیقه نیستی🙂
لبمو جمع کردم.
یه نگاه آخر به آینه انداختم و از اتاق بیرون زدم.
وقتی رسیدم پایین، تهیونگ روی مبل نشسته بود.
همین که منو دید ابروهاشو بالا برد.
ـ اوه.
ـ چی؟
ـ بالاخره حاضر شدی؟
ـ خفه شو.
ـ رکورد جدید زدی.
ـ تهیونگ.
ـ جانم؟
ـ خفه شو.
صدای خندهش بلند شد.
کیفمو برداشتم.
ـ من رفتم.
ـ مواظب باش.
ـ باشه بابابزرگ.
ـ لارا.
ـ هوم؟
ـ زیادی خرید نکن.
چند ثانیه نگاش کردم.
بعد خندیدم.
ـ قول نمیدم.
جلوی خونه یوری منتظر بود.
همین که سوار شدم غر زدنش شروع شد.
ـ نیم ساعت منتظرت بودم.
ـ دروغگو.
ـ ده دقیقه.
ـ باز هم دروغگو.
ـ پنج دقیقه.
ـ آهان.
ـ اعصابم خورد شد.
ـ دوستت دارم.
ـ من نه.
ـ دروغگو.
ـ میدونم.
هردومون خندیدیم.
وقتی به خونه لنا رسیدیم، اون از قبل دم در منتظرمون بود.
ـ بالاخره!
ـ انگار میخواستیم از کشور دیگه بیایم.
ـ با توجه به سرعت لارا آره.
ـ خیانتکار.
لنا خندید.
ـ بریم؟
ـ بریمممم.
حدود چهل دقیقه بعد توی یکی از بزرگترین مراکز خرید سئول بودیم.
همه جا پر از آدم بود.
صدای موزیک.
نور ویترینها.
بوی عطر.
دقیقاً همون چیزی که دوست داشتم.
دو ساعت بعد...
ـ نه.
ـ چرا نه؟
ـ زشته.
ـ لارا این بیستمین لباسیه که میگی زشته.
ـ چون زشته.
یوری دستشو روی پیشونیش گذاشت.
ـ خدا به دادمون برسه.
لنا از اون طرف یه لباس آبی رو بالا گرفت.
ـ این چطوره؟
ـ قشنگه.
ـ پس برو پرو کن.
ـ حوصله ندارم.
ـ برو.
ـ لنا.
ـ برو.
ـ باشه بابا.
چند دقیقه بعد از پرو بیرون اومدم.
لباس آبی قشنگ بود.
خیلی هم قشنگ بود.
اما...
نمیدونم.
اون حس رو نداشت.
سری تکون دادم.
ـ نه.
ـ اینم نه؟!
ـ اینم نه.
یوری داشت کم کم سکته میکرد.
ـ لارا من خواهش میکنم.
تقریباً یک ساعت بعد...
همین که وارد یه بوتیک دیگه شدیم چشمم به یه لباس افتاد.
رنگ زرشکی.
پارچه حریر.
بلند.
ظریف.
و فوقالعاده.
ناخودآگاه به سمتش رفتم.
لنا نگام کرد.
بعد لبخند زد.
ـ پیدا شد.
ـ چی؟
ـ لباسه.
پنج دقیقه بعد داخل اتاق پرو بودم.
لباسو پوشیدم.
و جلوی آینه ایستادم.
چند ثانیه فقط نگاه کردم.
قشنگ بود.
خیلی قشنگ.
رنگش کنار موهای قهوهایم خوب دیده میشد.
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
در رو باز کردم و بیرون اومدم.
ـ وای خدای من...
این اولین واکنش یوری بود.
لنا چند ثانیه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
ـ همینه.
ـ جدی؟
ـ صد درصد.
ـ خیلی بهت میاد.
ـ خیلیییییی.
ناخودآگاه خندیدم.
ـ پس همینو میگیرم.
بعد از خرید، خسته و کوفته وارد یه کافه شدیم.
من لاته سفارش دادم.
لنا چای سبز.
و یوری طبق معمول آیس آمریکانو.
چند دقیقه بعد مشغول حرف زدن بودیم.
تا اینکه یوری گفت:
ـ راستی.
ـ هوم؟
ـ فردا مهمونیه.
ـ میدونم.
ـ استرس ندارین؟
من و لنا همزمان گفتیم:
ـ نه.
بعد به هم نگاه کردیم.
و زدیم زیر خنده.
اما...
همون لحظه نمیدونستیم.
که فردا شب...
هیچکدوممون قرار نبود با همون لبخند از اون مهمونی برگردیم.
#BeforeISawYou
#Part_4
(ویو لارا)
ساعت نزدیک دوازده بود که جلوی آینه ایستاده بودم.
یه شلوار جین آبی روشن پوشیده بودم با یه بلوز سفید و کت کوتاه کرمی.
موهامم باز گذاشته بودم.
به نظرم خوب بود.
حداقل برای خرید.
گوشیم لرزید.
یوری:
رسیدم جلوی خونتون😒
لارا:
دو دقیقهههه
یوری:
تو هیچوقت دو دقیقه نیستی🙂
لبمو جمع کردم.
یه نگاه آخر به آینه انداختم و از اتاق بیرون زدم.
وقتی رسیدم پایین، تهیونگ روی مبل نشسته بود.
همین که منو دید ابروهاشو بالا برد.
ـ اوه.
ـ چی؟
ـ بالاخره حاضر شدی؟
ـ خفه شو.
ـ رکورد جدید زدی.
ـ تهیونگ.
ـ جانم؟
ـ خفه شو.
صدای خندهش بلند شد.
کیفمو برداشتم.
ـ من رفتم.
ـ مواظب باش.
ـ باشه بابابزرگ.
ـ لارا.
ـ هوم؟
ـ زیادی خرید نکن.
چند ثانیه نگاش کردم.
بعد خندیدم.
ـ قول نمیدم.
جلوی خونه یوری منتظر بود.
همین که سوار شدم غر زدنش شروع شد.
ـ نیم ساعت منتظرت بودم.
ـ دروغگو.
ـ ده دقیقه.
ـ باز هم دروغگو.
ـ پنج دقیقه.
ـ آهان.
ـ اعصابم خورد شد.
ـ دوستت دارم.
ـ من نه.
ـ دروغگو.
ـ میدونم.
هردومون خندیدیم.
وقتی به خونه لنا رسیدیم، اون از قبل دم در منتظرمون بود.
ـ بالاخره!
ـ انگار میخواستیم از کشور دیگه بیایم.
ـ با توجه به سرعت لارا آره.
ـ خیانتکار.
لنا خندید.
ـ بریم؟
ـ بریمممم.
حدود چهل دقیقه بعد توی یکی از بزرگترین مراکز خرید سئول بودیم.
همه جا پر از آدم بود.
صدای موزیک.
نور ویترینها.
بوی عطر.
دقیقاً همون چیزی که دوست داشتم.
دو ساعت بعد...
ـ نه.
ـ چرا نه؟
ـ زشته.
ـ لارا این بیستمین لباسیه که میگی زشته.
ـ چون زشته.
یوری دستشو روی پیشونیش گذاشت.
ـ خدا به دادمون برسه.
لنا از اون طرف یه لباس آبی رو بالا گرفت.
ـ این چطوره؟
ـ قشنگه.
ـ پس برو پرو کن.
ـ حوصله ندارم.
ـ برو.
ـ لنا.
ـ برو.
ـ باشه بابا.
چند دقیقه بعد از پرو بیرون اومدم.
لباس آبی قشنگ بود.
خیلی هم قشنگ بود.
اما...
نمیدونم.
اون حس رو نداشت.
سری تکون دادم.
ـ نه.
ـ اینم نه؟!
ـ اینم نه.
یوری داشت کم کم سکته میکرد.
ـ لارا من خواهش میکنم.
تقریباً یک ساعت بعد...
همین که وارد یه بوتیک دیگه شدیم چشمم به یه لباس افتاد.
رنگ زرشکی.
پارچه حریر.
بلند.
ظریف.
و فوقالعاده.
ناخودآگاه به سمتش رفتم.
لنا نگام کرد.
بعد لبخند زد.
ـ پیدا شد.
ـ چی؟
ـ لباسه.
پنج دقیقه بعد داخل اتاق پرو بودم.
لباسو پوشیدم.
و جلوی آینه ایستادم.
چند ثانیه فقط نگاه کردم.
قشنگ بود.
خیلی قشنگ.
رنگش کنار موهای قهوهایم خوب دیده میشد.
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
در رو باز کردم و بیرون اومدم.
ـ وای خدای من...
این اولین واکنش یوری بود.
لنا چند ثانیه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
ـ همینه.
ـ جدی؟
ـ صد درصد.
ـ خیلی بهت میاد.
ـ خیلیییییی.
ناخودآگاه خندیدم.
ـ پس همینو میگیرم.
بعد از خرید، خسته و کوفته وارد یه کافه شدیم.
من لاته سفارش دادم.
لنا چای سبز.
و یوری طبق معمول آیس آمریکانو.
چند دقیقه بعد مشغول حرف زدن بودیم.
تا اینکه یوری گفت:
ـ راستی.
ـ هوم؟
ـ فردا مهمونیه.
ـ میدونم.
ـ استرس ندارین؟
من و لنا همزمان گفتیم:
ـ نه.
بعد به هم نگاه کردیم.
و زدیم زیر خنده.
اما...
همون لحظه نمیدونستیم.
که فردا شب...
هیچکدوممون قرار نبود با همون لبخند از اون مهمونی برگردیم.
- ۲۰۸
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط