یه فلشبک کوتاه:
یه فلشبک کوتاه:
(چند هفته قبل از برگشت لارا)
لنا توی سالن نشسته.
پدربزرگ و مادربزرگش روبهروش.
بعد میگن:
ـ لنا...
ـ بله؟
ـ تصمیم گرفته شده که بعد از رسیدن به سن قانونی، با کیم تهیونگ ازدواج کنی.
...
چند ثانیه سکوت.
لنا فقط نگاهشون میکنه.
ـ شوخی میکنید؟
ـ نه.
ـ ولی...
ـ این تصمیم نهاییه.
و اون شب...
لنا میره اتاقش.
گریه نمیکنه.
جیغ نمیزنه.
فقط میشینه.
چون تهیونگ رو میشناسه.
ازش بدش نمیاد.
اتفاقا دوسش داره.
اما.......
این فرق داشت الان بحث ازدواج بود.
..........
چند روز بعدش...
جونگکوک اتفاقی میفهمه.
و میره سراغ لنا.
ـ درسته؟
ـ چی؟
ـ تهیونگ.
...
لنا سکوت میکنه.
و همین میشه جوابش.
اونجا جونگکوک عصبانی میشه.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد.
در پشت سرش آرام بسته شد.
اما صدای آن در گوشش پیچید.
نه به خاطر در.
به خاطر سکوت لنا.
همان سکوتی که جواب همه سؤالهایش بود.
راهروی عمارت طولانیتر از همیشه به نظر میرسید.
قدمهایش تند بود.
عصبی بود.
عصبانی بود.
باید جواب میگرفت.
باید میفهمید چرا.
چرا هیچکس از لنا نپرسیده بود چه میخواهد.
چرا همه چیز از قبل تعیین شده بود.
چرا زندگی آدمها تبدیل به قرارداد شده بود.
جلوی اتاق پدربزرگش ایستاد.
بدون در زدن وارد شد.
پدربزرگ حتی تعجب هم نکرد.
انگار از قبل منتظرش بود.
ـ اتفاقاً میخواستم صدات کنم.
جونگکوک اخم کرد.
ـ برای چی؟
پدربزرگ پرونده روی میز را بست.
ـ قراره با لارا ازدواج کنی.
...
چند ثانیه سکوت.
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ لارا. دختر خانواده کیم.
ـ چرا؟
ـ چون تصمیم گرفته شده.
خون در رگهایش یخ زد.
برای لحظهای حتی صدای اطرافش را نمیشنید.
فقط چند دقیقه قبل فهمیده بود که قرار است لنا با تهیونگ ازدواج کند.
و حالا...
ـ من این ازدواج رو نمیخوام.
ـ فرقی نمیکنه.
ـ ...
ـ قراردادها امضا شده.
ـ ...
ـ تاریخش مشخص شده.
ـ ...
ـ و تصمیم تغییر نمیکنه.
جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
منتظر بود.
منتظر اینکه یکی بگه شوخی بوده.
منتظر اینکه راهی وجود داشته باشه.
اما هیچچیز نبود.
فقط سکوت.
برای اولین بار صداش پایین اومد.
ـ پس نظر من چی؟
پدربزرگ نگاهش نکرد.
ـ این موضوع به نظر تو مربوط نیست.
...
و همون لحظه فهمید.
کار تموم شده.
نه خودش میتونست جلوش رو بگیره.
نه لنا.
نه حتی تهیونگ یا لارا.
همه چیز مدتها قبل تصمیم گرفته شده بود.
قبل از اینکه هیچکدومشون فرصتی برای انتخاب داشته باشن.
جونگکوک آرام سرش را پایین انداخت.
برای اولین بار نه عصبانی بود.
نه آماده جنگیدن.
فقط احساس میکرد چیزی درونش شکسته.
چیزی که دیگر نمیشد درستش کرد.
چند ثانیه بعد برگشت.
و بدون اینکه حرف دیگری بزند از اتاق خارج شد.
چون حالا میدانست...
بعضی جنگها قبل از شروع شدن باخته میشوند.
(چند هفته قبل از برگشت لارا)
لنا توی سالن نشسته.
پدربزرگ و مادربزرگش روبهروش.
بعد میگن:
ـ لنا...
ـ بله؟
ـ تصمیم گرفته شده که بعد از رسیدن به سن قانونی، با کیم تهیونگ ازدواج کنی.
...
چند ثانیه سکوت.
لنا فقط نگاهشون میکنه.
ـ شوخی میکنید؟
ـ نه.
ـ ولی...
ـ این تصمیم نهاییه.
و اون شب...
لنا میره اتاقش.
گریه نمیکنه.
جیغ نمیزنه.
فقط میشینه.
چون تهیونگ رو میشناسه.
ازش بدش نمیاد.
اتفاقا دوسش داره.
اما.......
این فرق داشت الان بحث ازدواج بود.
..........
چند روز بعدش...
جونگکوک اتفاقی میفهمه.
و میره سراغ لنا.
ـ درسته؟
ـ چی؟
ـ تهیونگ.
...
لنا سکوت میکنه.
و همین میشه جوابش.
اونجا جونگکوک عصبانی میشه.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد.
در پشت سرش آرام بسته شد.
اما صدای آن در گوشش پیچید.
نه به خاطر در.
به خاطر سکوت لنا.
همان سکوتی که جواب همه سؤالهایش بود.
راهروی عمارت طولانیتر از همیشه به نظر میرسید.
قدمهایش تند بود.
عصبی بود.
عصبانی بود.
باید جواب میگرفت.
باید میفهمید چرا.
چرا هیچکس از لنا نپرسیده بود چه میخواهد.
چرا همه چیز از قبل تعیین شده بود.
چرا زندگی آدمها تبدیل به قرارداد شده بود.
جلوی اتاق پدربزرگش ایستاد.
بدون در زدن وارد شد.
پدربزرگ حتی تعجب هم نکرد.
انگار از قبل منتظرش بود.
ـ اتفاقاً میخواستم صدات کنم.
جونگکوک اخم کرد.
ـ برای چی؟
پدربزرگ پرونده روی میز را بست.
ـ قراره با لارا ازدواج کنی.
...
چند ثانیه سکوت.
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ لارا. دختر خانواده کیم.
ـ چرا؟
ـ چون تصمیم گرفته شده.
خون در رگهایش یخ زد.
برای لحظهای حتی صدای اطرافش را نمیشنید.
فقط چند دقیقه قبل فهمیده بود که قرار است لنا با تهیونگ ازدواج کند.
و حالا...
ـ من این ازدواج رو نمیخوام.
ـ فرقی نمیکنه.
ـ ...
ـ قراردادها امضا شده.
ـ ...
ـ تاریخش مشخص شده.
ـ ...
ـ و تصمیم تغییر نمیکنه.
جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
منتظر بود.
منتظر اینکه یکی بگه شوخی بوده.
منتظر اینکه راهی وجود داشته باشه.
اما هیچچیز نبود.
فقط سکوت.
برای اولین بار صداش پایین اومد.
ـ پس نظر من چی؟
پدربزرگ نگاهش نکرد.
ـ این موضوع به نظر تو مربوط نیست.
...
و همون لحظه فهمید.
کار تموم شده.
نه خودش میتونست جلوش رو بگیره.
نه لنا.
نه حتی تهیونگ یا لارا.
همه چیز مدتها قبل تصمیم گرفته شده بود.
قبل از اینکه هیچکدومشون فرصتی برای انتخاب داشته باشن.
جونگکوک آرام سرش را پایین انداخت.
برای اولین بار نه عصبانی بود.
نه آماده جنگیدن.
فقط احساس میکرد چیزی درونش شکسته.
چیزی که دیگر نمیشد درستش کرد.
چند ثانیه بعد برگشت.
و بدون اینکه حرف دیگری بزند از اتاق خارج شد.
چون حالا میدانست...
بعضی جنگها قبل از شروع شدن باخته میشوند.
- ۴۳۹
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط