𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
#BeforeISawYou
#Part_3
(ویو لارا)
حدود ساعت پنج بود که از خونه لنا برگشتم.
همین که وارد خونه شدم، کیفمو روی مبل انداختم و خودمو کنارش پرت کردم.
امروز واقعاً خوش گذشته بود.
بعد از سه سال بالاخره دوباره کنار لنا بودم.
حتی دیدن جونگکوک هم عجیب نبود.
البته...
یکم عجیب بود.
نمیدونم چرا.
یه جورایی متفاوت شده بود.
نه ظاهرش.
رفتارش.
یه چیزی توی نگاهش بود که قبلاً ندیده بودم.
شونه بالا انداختم.
حتماً زیادی فکر میکردم.
گوشیمو برداشتم و وارد گروه سه نفرهمون شدم.
لارا: رسیدم خونهههه
یوری: بالاخره 😒
لنا: فردا میبینمت دوباره🤍
لارا: مگه ولم میکنی؟
لنا: نه.
یوری: منو حساب نمیکنید؟
لارا: نه🙂
یوری: خیانتکارااااااا
خندیدم.
چند ساعت بعد...
شب شده بود.
از اتاق بیرون اومدم که یه چیزی بخورم.
اما وقتی از کنار اتاق کار تهیونگ رد شدم، صدایی شنیدم.
صدای تهیونگ بود.
و...
جونگکوک.
ایستادم.
در کامل بسته نشده بود.
نه اینکه بخوام گوش بدم...
ولی خب...
یکم فضول بودم.🙂
(ویو تهیونگ)
ـ نمیشه یه بار دیگه باهاشون حرف بزنیم؟
جونگکوک دستشو روی صورتش کشید.
ـ حرف زدم.
ـ منم زدم.
ـ نتیجه؟
ـ هیچ.
جونگکوک تلخ خندید.
ـ دقیقاً.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد تهیونگ نفسشو بیرون داد.
ـ لارا وقتی بفهمه منو میکشه.
ـ فقط تو رو؟
ـ نه.
ـ خوبه.
ـ تو هم میمیری.
برای اولین بار لبخند کوچیکی روی صورت جونگکوک نشست.
ـ از الان وصیت نامه بنویسم؟
ـ بهتره.
هر دو ساکت شدن.
بعد تهیونگ آروم گفت:
ـ هنوزم فکر میکنی باید بهشون بگیم؟
جونگکوک نگاهشو به پنجره داد.
ـ آره.
ـ منم.
ـ ولی دیگه دیر شده.
مشت تهیونگ روی میز فرود اومد.
ـ لعنتی...
(ویو لارا)
اخم کردم.
به چی باید بگن؟
درست همون موقع کف چوبی زیر پام صدا داد.
تق!
لعنت.
چشمام گرد شد.
از پشت در صدای تهیونگ اومد.
ـ اون بیرون کسیه؟
دیگه منتظر نموندم.
مثل برق دویدم سمت اتاقم.
وقتی در اتاقمو بستم، قلبم داشت تند میزد.
خب...
این خیلی مشکوک بود.
خیلی.
فردای آن روز...
حدود ظهر بود.
روی تخت دراز کشیده بودم و توی گوشی میچرخیدم که پیام لنا اومد.
لنا: بیداری؟
لارا: نه خوابم🙂
لنا: خفه شو😂
لارا: چیه؟
لنا: فردا مهمونیه یادت نره
لارا: مگه میشه یادم بره؟
لنا: من هنوز لباس ندارم😭
لارا: بیا بریم خریددددد
لنا: آرهههه
لارا: یوری رو هم برداریم
لنا: اون خودش میاد😂
همون موقع صدای در اومد.
تهیونگ سرشو آورد داخل.
ـ آماده شو.
ـ برای چی؟
ـ میریم بیرون.
ـ کجا؟
ـ خرید.
ـ اووووووو.
از روی تخت پریدم پایین.
ـ چرا زودتر نگفتی؟!
ـ چون میخواستم قیافهتو ببینم.
بالشمو برداشتم و پرت کردم سمتش.
ولی قبل از اینکه بخوره بهش، درو بست.
ـ تهیونگ برگرد اینجاااااا!
صدای خندهش از پشت در شنیده شد.
و من هنوز نمیدونستم...
هرچی به مهمونی نزدیکتر میشدم...
داشتم به اتفاقی نزدیک میشدم که قراره کل زندگیمو عوض کنه.
#BeforeISawYou
#Part_3
(ویو لارا)
حدود ساعت پنج بود که از خونه لنا برگشتم.
همین که وارد خونه شدم، کیفمو روی مبل انداختم و خودمو کنارش پرت کردم.
امروز واقعاً خوش گذشته بود.
بعد از سه سال بالاخره دوباره کنار لنا بودم.
حتی دیدن جونگکوک هم عجیب نبود.
البته...
یکم عجیب بود.
نمیدونم چرا.
یه جورایی متفاوت شده بود.
نه ظاهرش.
رفتارش.
یه چیزی توی نگاهش بود که قبلاً ندیده بودم.
شونه بالا انداختم.
حتماً زیادی فکر میکردم.
گوشیمو برداشتم و وارد گروه سه نفرهمون شدم.
لارا: رسیدم خونهههه
یوری: بالاخره 😒
لنا: فردا میبینمت دوباره🤍
لارا: مگه ولم میکنی؟
لنا: نه.
یوری: منو حساب نمیکنید؟
لارا: نه🙂
یوری: خیانتکارااااااا
خندیدم.
چند ساعت بعد...
شب شده بود.
از اتاق بیرون اومدم که یه چیزی بخورم.
اما وقتی از کنار اتاق کار تهیونگ رد شدم، صدایی شنیدم.
صدای تهیونگ بود.
و...
جونگکوک.
ایستادم.
در کامل بسته نشده بود.
نه اینکه بخوام گوش بدم...
ولی خب...
یکم فضول بودم.🙂
(ویو تهیونگ)
ـ نمیشه یه بار دیگه باهاشون حرف بزنیم؟
جونگکوک دستشو روی صورتش کشید.
ـ حرف زدم.
ـ منم زدم.
ـ نتیجه؟
ـ هیچ.
جونگکوک تلخ خندید.
ـ دقیقاً.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد تهیونگ نفسشو بیرون داد.
ـ لارا وقتی بفهمه منو میکشه.
ـ فقط تو رو؟
ـ نه.
ـ خوبه.
ـ تو هم میمیری.
برای اولین بار لبخند کوچیکی روی صورت جونگکوک نشست.
ـ از الان وصیت نامه بنویسم؟
ـ بهتره.
هر دو ساکت شدن.
بعد تهیونگ آروم گفت:
ـ هنوزم فکر میکنی باید بهشون بگیم؟
جونگکوک نگاهشو به پنجره داد.
ـ آره.
ـ منم.
ـ ولی دیگه دیر شده.
مشت تهیونگ روی میز فرود اومد.
ـ لعنتی...
(ویو لارا)
اخم کردم.
به چی باید بگن؟
درست همون موقع کف چوبی زیر پام صدا داد.
تق!
لعنت.
چشمام گرد شد.
از پشت در صدای تهیونگ اومد.
ـ اون بیرون کسیه؟
دیگه منتظر نموندم.
مثل برق دویدم سمت اتاقم.
وقتی در اتاقمو بستم، قلبم داشت تند میزد.
خب...
این خیلی مشکوک بود.
خیلی.
فردای آن روز...
حدود ظهر بود.
روی تخت دراز کشیده بودم و توی گوشی میچرخیدم که پیام لنا اومد.
لنا: بیداری؟
لارا: نه خوابم🙂
لنا: خفه شو😂
لارا: چیه؟
لنا: فردا مهمونیه یادت نره
لارا: مگه میشه یادم بره؟
لنا: من هنوز لباس ندارم😭
لارا: بیا بریم خریددددد
لنا: آرهههه
لارا: یوری رو هم برداریم
لنا: اون خودش میاد😂
همون موقع صدای در اومد.
تهیونگ سرشو آورد داخل.
ـ آماده شو.
ـ برای چی؟
ـ میریم بیرون.
ـ کجا؟
ـ خرید.
ـ اووووووو.
از روی تخت پریدم پایین.
ـ چرا زودتر نگفتی؟!
ـ چون میخواستم قیافهتو ببینم.
بالشمو برداشتم و پرت کردم سمتش.
ولی قبل از اینکه بخوره بهش، درو بست.
ـ تهیونگ برگرد اینجاااااا!
صدای خندهش از پشت در شنیده شد.
و من هنوز نمیدونستم...
هرچی به مهمونی نزدیکتر میشدم...
داشتم به اتفاقی نزدیک میشدم که قراره کل زندگیمو عوض کنه.
- ۳۲۰
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط