𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
#BeforeISawYou
#Part_5
(ویو لارا)
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.
با چشمهای نیمهباز گوشیو برداشتم.
لنا:
بیداری؟
لارا:
نه خوابم🙂
لنا:
خفه شو😂
لارا:
چیه؟
لنا:
استرس دارم
اخم کردم.
لارا:
برای یه مهمونی؟
لنا:
نمیدونم چرا... ولی دارم
چند ثانیه به صفحه نگاه کردم.
عجیبه...
خودمم از دیشب یه حس عجیبی داشتم.
یه جور دلشوره.
بیدلیل.
بعد از صبحونه رفتم توی حیاط.
هوا خوب بود.
اما خونه شلوغتر از همیشه بود.
کارگرا داشتن گل میاوردن.
چند نفر مشغول چیدن میزها بودن.
لوسترهای اضافه آورده بودن.
انگار مراسم ازدواج بود نه مهمونی.
همین باعث شد اخم کنم.
وقتی وارد خونه شدم تهیونگ رو دیدم.
کت و شلوار نپوشیده بود.
ولی از ظاهرش معلوم بود از صبح نخوابیده.
موهاش نامرتب بود.
زیر چشماش یه کم گود افتاده بود.
ـ خوبی؟
سریع لبخند زد.
ـ آره.
ـ دروغگو.
ـ چرا؟
ـ قیافت شبیه جنازههاست.
خندید.
ولی این بار خندهش مصنوعی بود.
(ویو تهیونگ)
لعنت.
لعنت.
لعنت.
فقط همین توی سرم میچرخید.
امشب...
همه چیز خراب میشد.
شب قبل...
من و جونگکوک تا سه صبح بیرون بودیم.
آخرین تلاش.
آخرین تلاش برای منصرف کردن خانوادهها.
اما...
مثل همیشه شکست خوردیم.
ـ تهیونگ؟
صدای لارا باعث شد به خودم بیام.
ـ هوم؟
ـ مطمئنی خوبی؟
یه لحظه نگاش کردم.
بعد لبخند زدم.
ـ مطمئنم.
و برای اولین بار توی عمرم...
از خواهرم دروغ گفتم.
(ویو جونگکوک)
خونه جئون
روی مبل نشسته بودم.
بدون اینکه تلویزیون رو ببینم.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
ـ کوک؟
ـ بله؟
ـ امشب دیر نکن.
جوابی ندادم.
ـ شنیدی؟
ـ آره.
مادربزرگم کنارم نشست.
ـ هنوز ناراحتی؟
سرمو بلند کردم.
ـ باید باشم؟
ـ نه.
ـ پس چرا هستم؟
پاسخی نداشت.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
بعد آروم گفت:
ـ لارا دختر خوبیه.
چشمامو بستم.
ـ مشکل من لارا نیست.
و دقیقاً حقیقت همین بود.
مشکل لارا نبود.
مشکل این بود که هیچکس ازش نپرسیده بود.
ساعت حدود چهار عصر
(ویو لارا)
بالاخره وقت آماده شدن رسید.
لباس زرشکی رو از کاورش بیرون آوردم.
پارچهاش زیر نور اتاق میدرخشید.
چند ثانیه نگاش کردم.
بعد لبخند زدم.
ـ خب...
بریم ببینیم امشب چه خبره.
بعد از دوش گرفتن شروع کردم به آماده شدن.
موهامو فر کردم.
آرایش ملایم زدم.
گوشوارههای نقرهایمو انداختم.
و در آخر...
لباس رو پوشیدم.
چند دقیقه بعد روبروی آینه ایستاده بودم.
و راستش...
خیلی از نتیجه خوشم اومد.
برای چند لحظه فقط خودمو نگاه کردم.
بعد صدای در اومد.
تق تق.
ـ بیا تو.
مامان وارد شد.
همین که نگاهم کرد...
خشکش زد.
ـ وای...
خندیدم.
ـ اینقدر بد شدم؟
ـ برعکس.
چشمهاش برق زد.
ـ خیلی خوشگل شدی دخترم.
رفتم بغلش کردم.
ـ ممنون.
اما...
وقتی از بغلش جدا شدم...
متوجه شدم لبخندش کامل نیست.
یه غم عجیب پشت چشمهاش بود.
ـ مامان؟
ـ جانم؟
ـ اتفاقی افتاده؟
برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد دستشو روی صورتم گذاشت.
ـ فقط...
هر اتفاقی افتاد...
یادت باشه دوستت دارم.
لبخندم کمرنگ شد.
ـ مامان؟
ـ هیچی عزیزم.
بعد سریع از اتاق خارج شد.
و من...
برای دومین بار توی اون هفته...
حس کردم یه چیزی درست نیست.
یه چیزی که همه میدونن...
جز من.
#BeforeISawYou
#Part_5
(ویو لارا)
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.
با چشمهای نیمهباز گوشیو برداشتم.
لنا:
بیداری؟
لارا:
نه خوابم🙂
لنا:
خفه شو😂
لارا:
چیه؟
لنا:
استرس دارم
اخم کردم.
لارا:
برای یه مهمونی؟
لنا:
نمیدونم چرا... ولی دارم
چند ثانیه به صفحه نگاه کردم.
عجیبه...
خودمم از دیشب یه حس عجیبی داشتم.
یه جور دلشوره.
بیدلیل.
بعد از صبحونه رفتم توی حیاط.
هوا خوب بود.
اما خونه شلوغتر از همیشه بود.
کارگرا داشتن گل میاوردن.
چند نفر مشغول چیدن میزها بودن.
لوسترهای اضافه آورده بودن.
انگار مراسم ازدواج بود نه مهمونی.
همین باعث شد اخم کنم.
وقتی وارد خونه شدم تهیونگ رو دیدم.
کت و شلوار نپوشیده بود.
ولی از ظاهرش معلوم بود از صبح نخوابیده.
موهاش نامرتب بود.
زیر چشماش یه کم گود افتاده بود.
ـ خوبی؟
سریع لبخند زد.
ـ آره.
ـ دروغگو.
ـ چرا؟
ـ قیافت شبیه جنازههاست.
خندید.
ولی این بار خندهش مصنوعی بود.
(ویو تهیونگ)
لعنت.
لعنت.
لعنت.
فقط همین توی سرم میچرخید.
امشب...
همه چیز خراب میشد.
شب قبل...
من و جونگکوک تا سه صبح بیرون بودیم.
آخرین تلاش.
آخرین تلاش برای منصرف کردن خانوادهها.
اما...
مثل همیشه شکست خوردیم.
ـ تهیونگ؟
صدای لارا باعث شد به خودم بیام.
ـ هوم؟
ـ مطمئنی خوبی؟
یه لحظه نگاش کردم.
بعد لبخند زدم.
ـ مطمئنم.
و برای اولین بار توی عمرم...
از خواهرم دروغ گفتم.
(ویو جونگکوک)
خونه جئون
روی مبل نشسته بودم.
بدون اینکه تلویزیون رو ببینم.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
ـ کوک؟
ـ بله؟
ـ امشب دیر نکن.
جوابی ندادم.
ـ شنیدی؟
ـ آره.
مادربزرگم کنارم نشست.
ـ هنوز ناراحتی؟
سرمو بلند کردم.
ـ باید باشم؟
ـ نه.
ـ پس چرا هستم؟
پاسخی نداشت.
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
بعد آروم گفت:
ـ لارا دختر خوبیه.
چشمامو بستم.
ـ مشکل من لارا نیست.
و دقیقاً حقیقت همین بود.
مشکل لارا نبود.
مشکل این بود که هیچکس ازش نپرسیده بود.
ساعت حدود چهار عصر
(ویو لارا)
بالاخره وقت آماده شدن رسید.
لباس زرشکی رو از کاورش بیرون آوردم.
پارچهاش زیر نور اتاق میدرخشید.
چند ثانیه نگاش کردم.
بعد لبخند زدم.
ـ خب...
بریم ببینیم امشب چه خبره.
بعد از دوش گرفتن شروع کردم به آماده شدن.
موهامو فر کردم.
آرایش ملایم زدم.
گوشوارههای نقرهایمو انداختم.
و در آخر...
لباس رو پوشیدم.
چند دقیقه بعد روبروی آینه ایستاده بودم.
و راستش...
خیلی از نتیجه خوشم اومد.
برای چند لحظه فقط خودمو نگاه کردم.
بعد صدای در اومد.
تق تق.
ـ بیا تو.
مامان وارد شد.
همین که نگاهم کرد...
خشکش زد.
ـ وای...
خندیدم.
ـ اینقدر بد شدم؟
ـ برعکس.
چشمهاش برق زد.
ـ خیلی خوشگل شدی دخترم.
رفتم بغلش کردم.
ـ ممنون.
اما...
وقتی از بغلش جدا شدم...
متوجه شدم لبخندش کامل نیست.
یه غم عجیب پشت چشمهاش بود.
ـ مامان؟
ـ جانم؟
ـ اتفاقی افتاده؟
برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد دستشو روی صورتم گذاشت.
ـ فقط...
هر اتفاقی افتاد...
یادت باشه دوستت دارم.
لبخندم کمرنگ شد.
ـ مامان؟
ـ هیچی عزیزم.
بعد سریع از اتاق خارج شد.
و من...
برای دومین بار توی اون هفته...
حس کردم یه چیزی درست نیست.
یه چیزی که همه میدونن...
جز من.
- ۴۳۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط