The pulse of darkness: Black sunrise

نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹⁰ ✨️🪐

"چند دقیقه بعد، صدای قدم‌های سریع و محکم جونگ‌کوک در راهرو طنین‌انداز شد. این بار قدم‌هایش تندتر و عصبی‌تر از قبل بود. در اتاق با شتاب باز شد. جونگ‌کوک وارد شد. چشمانش از خشم تیره شد. به سمت سویون آمد و بازوی او را گرفت و او را به اجبار از روی تخت بلند کرد."

«بهت گفتم بخور و لباساتو عوض کن!»

"صدایش حالا دیگر آرام نبود؛ لرزشی از خشم کنترل‌شده در آن بود."

«فکر کردی دارم باهات بازی می‌کنم؟ کیم همین الان دم دره. اون اومده تا مطمئن بشه من نقطه‌ضعفی دارم یا نه. اگه تو رو با این ریخت و قیافه ببینه، می‌فهمه که تو فقط یه رهگذری و اون وقت...»

"او حرفش را قطع کرد و با دست دیگرش فک سویون را گرفت تا او را مجبور کند مستقیم به چشم‌هایش نگاه کند."

«اون وقت دیگه حتی منم نمی‌تونم جلوی اون گرگ‌ها رو بگیرم که تیکه تیکه‌ات نکنن. یا همین الان اون لباسِ لعنتی رو می‌پوشی و نقشِ زنی رو بازی می‌کنی که تحت حمایت منه، یا مجبورم می‌کنی به روش خودم ببرمت پایین... و باور کن روش من اصلاً برای یه دختر مثل تو خوشایند نیست.»

"در همین لحظه، صدای در زدنِ بادیگارد از پشت در بلند شد":

«قربان... آقای کیم وارد سالن شدن. سراغ شما رو می‌گیرن.»

"جونگ‌کوک در حالی که هنوز بازوی سویون را محکم گرفته بود، به چشم‌های لجباز او زل زد. تنش بین آن‌ها به اوج رسیده بود.
سویون گیج از هجوم کلمات و صحبت های جئون بود. اما از خشمِ مرد وحشت داشت. بخصوص نگاه جدی و فشار دستی که هر لحظه روی بازویش بیشتر می‌شد؛ در نهایت همه‌ی اینها او را به تسلیم در برابر قدرت بی پایان جئون واداشت.
اما ذره‌ای از آتش لجبازی‌اش کم نشد. به محض نشستن دست مرد روی فکش، آن را با تندی پس زد."

—«هوففف! باشه می‌پوشم! ولی اینو بدون! من ازت نمی‌ترسم!
فقط همین یه بار به حرفت گوش دادم بار دیگه‌ای وجود نداره. بعد از این ولم می‌کنی تا برم!»

"جونگ‌کوک با دیدن این واکنش دختر، برای لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش بین دست‌های لرزان اما مصمم و چشم‌های پر از خشم او چرخید. با اینکه از لحن سویون خوشش نیامده بود، اما گوشه لبش خیلی محو بالا رفت؛ انگار از اینکه بالاخره توانسته بود این گنجشک لجباز را به حرکت وادارد، راضی بود. او بازوی سویون را رها کرد و یک قدم عقب رفت. با همان جذبه سرد و همیشگی‌اش، دستی به کتش کشید."

—«فقط پنج دقیقه وقت داری. اگه تا پنج دقیقه دیگه پایین نباشی، اون موقع من می‌‌دونم و تو!»

"جونگ‌کوک به سمت در رفت، اما قبل از خروج، نیم‌نگاهی از شانه اش به سویون کرد و با صدایی بم اضافه کرد":

«و یادت نره... از لحظه‌ای که از اون در خارج می‌شی، تو "آدمِ منی". کوچک‌ترین اشتباهی ازت سر بزنه، نه فقط خودت، که تمام دنیای نقاشیت رو به آتیش می‌کشم. نقشِت رو خوب بازی کن، سویون.»

"جونگ‌کوک از اتاق خارج شد و در را بست. صدای قدم‌هایش که دور می‌شد، نشان از عجله‌ای داشت که برای روبرو شدن با رقیبش، "کیم"، داشت. او خوب می‌دانست که سویون هرگز نقطه ضعفش نخواهد شد. سویون فقط یک رهگذر ساده بود که جئون قصد داشت از او به عنوان یک مهره استفاده کند. یک مهره‌ی اضافه برای پیش بردن بازی هایش."

"سویون حالا تنها بود. به لباس‌ روی مبل نگاه کرد؛ او نمی‌دانست که این شروع یک بازی خطرناک است؛ بازی‌ای که در آن مرز بین زندانی بودن و تحت حمایت بودن، به باریکی یک تار مو بود. سویون با حرص و عجله لباس‌هایش را عوض کرد."

"در همین حال، در طبقه پایین، صدای خنده‌های بلند و ترسناک "کیم" در سالن پیچید. او با چند بادیگار مسلح وسط سالن ایستاده بود و با لحنی تمسخرآمیز رو به جونگ‌کوک که از پله‌ها پایین می‌آمد، گفت":

—«شنیدم یه پرنده کوچیک توی قفست قایم کردی، جئون! نکنه اینقدر ضعیف شدی که برای امنیتت به یه دختر پناه بردی؟»

"جونگ‌کوک در حالی که آخرین پله را پایین می‌آمد، با خونسردی وحشتناکی جواب داد":

—«اون فقط یه دختر نیست، کیم. اون چیزیه که تو حتی خوابش رو هم نمی‌تونی ببینی...»

"در همین لحظه، نگاه جونگ‌کوک به بالای پله‌ها افتاد، جایی که سویون ایستاده بود."

"سویون با هر قدمی که به سمت پایین برمی‌داشت، سنگینی جو سالن را بیشتر حس می‌کرد. پیراهن مشکی ابریشمی روی بدنش می‌لغزید و تضاد پوست سفید و مهتابی او با آن لباس تیره، تصویری ساخته بود که نفس را در سینه حبس می‌کرد. او سعی داشت لرزش زانوهایش را پشت قدم‌های شمرده‌اش پنهان کند، اما چشمانش، آن لجبازی و معصومیتِ همیشگی را با خود داشت."

"کیم با دیدن سویون، لبخند کثیفی روی لبانش نشست و سیگار برگش را بین انگشتانش فشرد. نگاهی خریدارانه به سویون انداخت و رو به جونگ‌کوک گفت":

—«اوه... پس سلیقه‌ات عوض شده جئون! به نظر می‌رسه این یکی واقعاً با بقیه فرق داره. زیادی... پاک به نظر می‌رسه.»
دیدگاه ها (۳)

The pulse of darkness: Black sunrise

سلام خوشگلام 🤎✨️من برگشتم. این چند روز که نبودم حالم خوب نبو...

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط