The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part⁸ ✨️🪐
"روز ها به سرعت میگذشت اما برای سویون، دقایق مانند ساعت میگذشتند. هنوز هم همان پیراهن سفید را به تن داشت که حالا کمی چروک شده بود.
در این چند روز به غیر از خدمتکارها کسی در آن اتاق رفت و آمد نمیکرد. هربار پس از خروج خدمه، دختر منتظر فرصتی بود و با دقت به خروج آنها نگاه میکرد؛ بلکه فراموش کنند و در را باز بگذارند. اما سویون نمیدانست اینها فقط بخاطر این است که در زندگیِ او چیزی به نام شانس تعریف نشده یا آنها بیش از حد با دقتاند."
"گاهی تسلیم ضعف شکمش میشد. گاهی هم به غذا دست نمیزد و لجبازی میکرد. اما این لجبازی در نهایت به ضرر هیچکس جز خودش تمام نمیشد. فکر میکرد شاید خدمه این را به گوشِ آن رئیس عوضی! آن رئیس لعنت شدهِ روانی! برسانند.
سویون هنوز با او حرف داشت. حرفهایی که میتوانست مانند دریل مغز مرد را سوراخ کند. تا به حال مرد هرچه دلش خواسته بود گفته و پس از آن بدون شنیدن صحبت های دختر در را پشت سرش کوبیده و پس از آن هم صدای کلید در قفل مثل پتک بر سرِ سویون کوبیده میشد. صحبت های جئون در آخرین دیدارشان در چند روز گذشته مثل نویز در سرِ دختر میپیچید: "من قانون این شهرم"... "مهره منی"...
"سویون زیر لب زمزمه کرد:"
«قانونِ خودت باش، نه قانون من! من مهرهی هیچکس نیستم.»"
"صبح روزِ چهارم سکوت ترسناک اتاق با صدای باز شدن دوباره قفل شکست؛ این صدا دیگر خیلی آشنا بود و به یک ریتمینگ تکراری تبدیل شده بود. خدمتکار سینی صبحانه را آورد و پشت سرِ او خدمتکاری دیگر یک دست لباس جدید و شیک روی مبل قرار داد و هردو طبق معمول بدون حرفی اتاق را ترک کردند. یک پیراهن ابریشمی مشکی که به طرز عجیبی با ظرافت و دقت انتخاب شده بود. همراه با جواهراتی ظریف که زیر نور اتاق برق میزدند. نیازی به لمس کردنش نبود. تنها با دیدنش میشد حدس زد که پارچهی لباس به تنهایی چقدر گران قیمت است. سویون خیلی گرسنه بود و دلش ضعف میرفت. چهار روز گذشته بود، در طی این چهار روز جئون حتی یکبار هم به او سر نزده بود. شاید هم اصلا در عمارت نبوده. به هر حال او مافیا بود و گرفتار تر از آنکه به حضور یک دخترِ نقاش در عمارتش اهمیت دهد.
سویون در این چهار روز الفاظ رکیکی برای مرد در نظر گرفته بود. احتمالا این تنها راهی بوده که فقط کمی سویون را آرام میکرد."
«مرتیکه بیشعور! عوضیِ حرومزاده! مرتیکهی مافیایِ دغلِ بازِ بی همه چیز! .....»
"در دلش با حرص میگفت و گاهی اوقات هم به درو دیوار لگد میزد."
"سویون با لجبازی به سینی دست نخورده غذا خیره شد. آب دهانش را قورت داد و بلند شد و در اتاق قدم زد تا خودش را کنترل کند. عطر مرغ گریل شده و ادویههای مخصوص اورا دیوانه میکرد.
سویون به لباس ابریشمی نگاه کرد. هیچکس هیچ توضیحی به او نمیداد. نمیدانست چرا، خدمه هیچگاه حتی به او نگاه هم نمیکردند. با خودش گفت شاید هم آن جئونِ دیوانه زبانشان را بریده و بلافاصله بعد از این فکرِ لعنتی لرزهای به تنش افتاد. حدود ده دقیقه گذشت و دختر دوباره برای چندمین هزار بار در طی این چهار روز به سمت در رفت و به آن کوبید."
—«جئون جونگکوک!
این در رو باز کن!
چهار روز گذشته!
الان دیگه پلیسا فهمیدن من گم شدم!
اگه الان نرم به ضرر خودت تموم میشه.»
"صدای قدمهای سنگین و آشنایی از راهرو آمد. در کاملاً باز شد و سویون شوکه شد. فکر نمیکرد اینبار کسی جوابش را دهد. چند قدم عقب عقب رفت. جونگکوک که حالا جلیقه ضدگلولهای زیر کت بازش به تن داشت، وارد شد. نگاهش اول به سینی غذای دستنخورده افتاد و بعد به سویون که با همان لجبازی چند روز قبل وسط اتاق ایستاده بود.
کاملا وارد شد و در را بست. سپس به سمت سویون چرخید. نگاهش نافذ بود و برای سویون ترسناک.
دوقدم بلند به سوی دختر برداشت.
—«بشین.»
"سویون با خودش فکر کرد. مینشست؟ در مقابل مردی به این خطرناکی؟
بدنش لرزش خفیفی داشت. اخم کرد، گره محوی بین ابروهایش نشست و گوشه لبانش کمی به سمت پایین متمایل شد."
—«تو واقعا میفهمی داری چیکار میکنی؟ اصلا تو کی هستی!
به چه حقی منو تا الان اینجا نگه داشتی؟ اصلا نمیترسی که __»
"جونگکوک با چهرهای خونسرد و نگاهی که انگار کمی سرگرم شده بود به سویون خیره شد و بدون توجه به اعتراضات دختر به سوی او قدم برداشت. قدمهایش سنگین اما آرام بودند و همین باعث شد سویون حرفش را از یاد برد.
چشمهای دختر لرزش و برق خاصی داشت که نشانهی همان لجبازیِ همیشگی و البته ترسش از جئون و قدرت او بود. عقب رفت تا در نهایت کمرش با لبهی میز برخورد کرد. جئون مقابل او ایستاد. دستهایش را در جیبش فرو برد."
«غذاتو نخوردی...»
"لبهای دختر کمی لرزید...
_______________
Part⁸ ✨️🪐
"روز ها به سرعت میگذشت اما برای سویون، دقایق مانند ساعت میگذشتند. هنوز هم همان پیراهن سفید را به تن داشت که حالا کمی چروک شده بود.
در این چند روز به غیر از خدمتکارها کسی در آن اتاق رفت و آمد نمیکرد. هربار پس از خروج خدمه، دختر منتظر فرصتی بود و با دقت به خروج آنها نگاه میکرد؛ بلکه فراموش کنند و در را باز بگذارند. اما سویون نمیدانست اینها فقط بخاطر این است که در زندگیِ او چیزی به نام شانس تعریف نشده یا آنها بیش از حد با دقتاند."
"گاهی تسلیم ضعف شکمش میشد. گاهی هم به غذا دست نمیزد و لجبازی میکرد. اما این لجبازی در نهایت به ضرر هیچکس جز خودش تمام نمیشد. فکر میکرد شاید خدمه این را به گوشِ آن رئیس عوضی! آن رئیس لعنت شدهِ روانی! برسانند.
سویون هنوز با او حرف داشت. حرفهایی که میتوانست مانند دریل مغز مرد را سوراخ کند. تا به حال مرد هرچه دلش خواسته بود گفته و پس از آن بدون شنیدن صحبت های دختر در را پشت سرش کوبیده و پس از آن هم صدای کلید در قفل مثل پتک بر سرِ سویون کوبیده میشد. صحبت های جئون در آخرین دیدارشان در چند روز گذشته مثل نویز در سرِ دختر میپیچید: "من قانون این شهرم"... "مهره منی"...
"سویون زیر لب زمزمه کرد:"
«قانونِ خودت باش، نه قانون من! من مهرهی هیچکس نیستم.»"
"صبح روزِ چهارم سکوت ترسناک اتاق با صدای باز شدن دوباره قفل شکست؛ این صدا دیگر خیلی آشنا بود و به یک ریتمینگ تکراری تبدیل شده بود. خدمتکار سینی صبحانه را آورد و پشت سرِ او خدمتکاری دیگر یک دست لباس جدید و شیک روی مبل قرار داد و هردو طبق معمول بدون حرفی اتاق را ترک کردند. یک پیراهن ابریشمی مشکی که به طرز عجیبی با ظرافت و دقت انتخاب شده بود. همراه با جواهراتی ظریف که زیر نور اتاق برق میزدند. نیازی به لمس کردنش نبود. تنها با دیدنش میشد حدس زد که پارچهی لباس به تنهایی چقدر گران قیمت است. سویون خیلی گرسنه بود و دلش ضعف میرفت. چهار روز گذشته بود، در طی این چهار روز جئون حتی یکبار هم به او سر نزده بود. شاید هم اصلا در عمارت نبوده. به هر حال او مافیا بود و گرفتار تر از آنکه به حضور یک دخترِ نقاش در عمارتش اهمیت دهد.
سویون در این چهار روز الفاظ رکیکی برای مرد در نظر گرفته بود. احتمالا این تنها راهی بوده که فقط کمی سویون را آرام میکرد."
«مرتیکه بیشعور! عوضیِ حرومزاده! مرتیکهی مافیایِ دغلِ بازِ بی همه چیز! .....»
"در دلش با حرص میگفت و گاهی اوقات هم به درو دیوار لگد میزد."
"سویون با لجبازی به سینی دست نخورده غذا خیره شد. آب دهانش را قورت داد و بلند شد و در اتاق قدم زد تا خودش را کنترل کند. عطر مرغ گریل شده و ادویههای مخصوص اورا دیوانه میکرد.
سویون به لباس ابریشمی نگاه کرد. هیچکس هیچ توضیحی به او نمیداد. نمیدانست چرا، خدمه هیچگاه حتی به او نگاه هم نمیکردند. با خودش گفت شاید هم آن جئونِ دیوانه زبانشان را بریده و بلافاصله بعد از این فکرِ لعنتی لرزهای به تنش افتاد. حدود ده دقیقه گذشت و دختر دوباره برای چندمین هزار بار در طی این چهار روز به سمت در رفت و به آن کوبید."
—«جئون جونگکوک!
این در رو باز کن!
چهار روز گذشته!
الان دیگه پلیسا فهمیدن من گم شدم!
اگه الان نرم به ضرر خودت تموم میشه.»
"صدای قدمهای سنگین و آشنایی از راهرو آمد. در کاملاً باز شد و سویون شوکه شد. فکر نمیکرد اینبار کسی جوابش را دهد. چند قدم عقب عقب رفت. جونگکوک که حالا جلیقه ضدگلولهای زیر کت بازش به تن داشت، وارد شد. نگاهش اول به سینی غذای دستنخورده افتاد و بعد به سویون که با همان لجبازی چند روز قبل وسط اتاق ایستاده بود.
کاملا وارد شد و در را بست. سپس به سمت سویون چرخید. نگاهش نافذ بود و برای سویون ترسناک.
دوقدم بلند به سوی دختر برداشت.
—«بشین.»
"سویون با خودش فکر کرد. مینشست؟ در مقابل مردی به این خطرناکی؟
بدنش لرزش خفیفی داشت. اخم کرد، گره محوی بین ابروهایش نشست و گوشه لبانش کمی به سمت پایین متمایل شد."
—«تو واقعا میفهمی داری چیکار میکنی؟ اصلا تو کی هستی!
به چه حقی منو تا الان اینجا نگه داشتی؟ اصلا نمیترسی که __»
"جونگکوک با چهرهای خونسرد و نگاهی که انگار کمی سرگرم شده بود به سویون خیره شد و بدون توجه به اعتراضات دختر به سوی او قدم برداشت. قدمهایش سنگین اما آرام بودند و همین باعث شد سویون حرفش را از یاد برد.
چشمهای دختر لرزش و برق خاصی داشت که نشانهی همان لجبازیِ همیشگی و البته ترسش از جئون و قدرت او بود. عقب رفت تا در نهایت کمرش با لبهی میز برخورد کرد. جئون مقابل او ایستاد. دستهایش را در جیبش فرو برد."
«غذاتو نخوردی...»
"لبهای دختر کمی لرزید...
_______________
- ۶.۹k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط