The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹¹ ✨️🪐
"جونگکوک که تمام این مدت نگاهش روی سویون قفل بود، وقتی او به آخرین پله رسید، دستش را جلو آورد. این یک دعوت بود؛ یک فرمانِ خاموش. او با چشمانش به سویون هشدار داد که طبق نقشه پیش برود."
"به محض اینکه دست سویون را گرفت، او را با ملایمتی که بوی مالکیت و اسارت میداد، به سمت خودش کشید و دستش را دور کمر ظریف او حلقه کرد. سرمای دستهای جونگکوک و گرمای تنش، لرزهای به جان سویون انداخت."
جونگکوک با صدایی بم و تهدیدآمیز خطاب به کیم گفت:
—«نگاهتو کنترل کن کیم. این پاک بودن همون چیزیه که ممکنه باعث بشه تمام امپراطوریت رو به آتیش بکشم اگه فقط یک بار دیگه بهش خیره بشی.»
کیم خنده عصبیای کرد و قدمی به جلو گذاشت:
—«خیلی محافظهکار شدی! نکنه این دختر واقعاً چیزی میدونه؟ یا شاید هم... فقط یه طعمهست؟»
او سپس نگاهش را به سمت سویون چرخاند و با لحنی مرموز پرسید:
«بگو ببینم دختر زیبا... جئون بهت گفته که تاحالا چه کسایی رو توی همین سالن به خاک و خون کشیده؟ یا هنوز فکر میکنی اینجا یه عمارت اشرافیه؟»
"قلب سویون ناگهان فروریخت. سویون فشار دست جونگکوک را دور کمرش حس کرد؛ فشاری که هم هشدار بود و هم به طرز عجیبی، حسِ تکیهگاه بودن میداد. همه منتظر بودند تا ببینند این دخترِ به ظاهر بیپناه، در مقابل این گرگها چه واکنشی نشان میدهد."
—« نیازی نیست چیزی بگه....من خودم از همه چی باخبرم....وگرنه الان اینجا نبودم...»
"سویون با خودش فکر کرد، احتمالا این بزرگترین دروغی بوده که در عمرش به زبان آورده بود.
تحسین و تعجب، برای لحظهای در چشمان سرد جونگکوک جرقه زد. او انتظار داشت سویون از ترس زبانش بند بیاید یا با لکنت حرف بزند، اما این دختر با همان لجبازی و غرور هنرمندانهاش، بازی را به نفع خودش تغییر داده بود. کیم که انتظار این حد از جسارت را از یک دختر نداشت، ابروهایش را بالا انداخت و پوزخندی زد. او یک قدم جلوتر آمد تا فضای شخصی آنها را بشکند، اما جونگکوک با یک حرکت سریع، سویون را بیشتر به خودش چسباند و بدن خودش را مثل سدی بین او و کیم قرار داد."
جونگکوک با صدایی که حالا از همیشه برندهتر بود، رو به کیم گفت:
—«شنیدی که چی گفت؟ اون از همه چیز باخبره... و این یعنی اون جزئی از منه پس فکر نکن با سوالهای احمقانهت میتونی چیزی بفهمی.»
"کیم که مشخص بود عصبی شده، سیگارش را روی زمین انداخت و با کفش زیر پا له کرد. نگاهی کینهتوزانه به هردوی آنها انداخت و گفت":
—«بسیار خب جئون... میبینم که مهرهات رو خوب آموزش دادی. ولی یادت باشه، هر چقدر یه تصویر زیباتر باشه، شکستنش هم لذتبخشتره. معامله ما هنوز تموم نشده... فردا شب، توی بارانداز، میبینمت. امیدوارم اون موقع هم اینقدر با اعتماد به نفس باشی.»
"کیم با اشاره سر به بادیگاردهایش، با خشونت از سالن خارج شد. صدای دور شدن ماشینهای آنها که بلند شد، فضای سالن ناگهان از آن فشار سنگین آزاد شد. جونگکوک بلافاصله دستش را از دور کمر سویون برداشت، اما نه با خشونت. او به سمت سویون چرخید و با نگاهی که حالا ترکیبی از نفوذ و چیزی شبیه به احترام پنهان بود، به او خیره شد. او عینک مردانهاش را از جیبش درآورد و در حالی که به آرامی آن را پاک میکرد، زمزمه کرد":
—«نمیدونستم بازیگر به این خوبی هستی... "من از همه چی باخبرم"؟ واقعا؟»
"او یک قدم دیگر نزدیک شد و با لحنی که بوی خطر و تحسین میداد، اضافه کرد":
«با این حرفت، خودت رو رسماً وارد لیست سیاه کیم کردی. حالا اون دیگه فکر نمیکنه تو یه رهگذر یا طعمهای... اون فکر میکنه تو صندوقچه اسرار منی. میفهمی چیکار کردی، دختر لجباز؟»
Part¹¹ ✨️🪐
"جونگکوک که تمام این مدت نگاهش روی سویون قفل بود، وقتی او به آخرین پله رسید، دستش را جلو آورد. این یک دعوت بود؛ یک فرمانِ خاموش. او با چشمانش به سویون هشدار داد که طبق نقشه پیش برود."
"به محض اینکه دست سویون را گرفت، او را با ملایمتی که بوی مالکیت و اسارت میداد، به سمت خودش کشید و دستش را دور کمر ظریف او حلقه کرد. سرمای دستهای جونگکوک و گرمای تنش، لرزهای به جان سویون انداخت."
جونگکوک با صدایی بم و تهدیدآمیز خطاب به کیم گفت:
—«نگاهتو کنترل کن کیم. این پاک بودن همون چیزیه که ممکنه باعث بشه تمام امپراطوریت رو به آتیش بکشم اگه فقط یک بار دیگه بهش خیره بشی.»
کیم خنده عصبیای کرد و قدمی به جلو گذاشت:
—«خیلی محافظهکار شدی! نکنه این دختر واقعاً چیزی میدونه؟ یا شاید هم... فقط یه طعمهست؟»
او سپس نگاهش را به سمت سویون چرخاند و با لحنی مرموز پرسید:
«بگو ببینم دختر زیبا... جئون بهت گفته که تاحالا چه کسایی رو توی همین سالن به خاک و خون کشیده؟ یا هنوز فکر میکنی اینجا یه عمارت اشرافیه؟»
"قلب سویون ناگهان فروریخت. سویون فشار دست جونگکوک را دور کمرش حس کرد؛ فشاری که هم هشدار بود و هم به طرز عجیبی، حسِ تکیهگاه بودن میداد. همه منتظر بودند تا ببینند این دخترِ به ظاهر بیپناه، در مقابل این گرگها چه واکنشی نشان میدهد."
—« نیازی نیست چیزی بگه....من خودم از همه چی باخبرم....وگرنه الان اینجا نبودم...»
"سویون با خودش فکر کرد، احتمالا این بزرگترین دروغی بوده که در عمرش به زبان آورده بود.
تحسین و تعجب، برای لحظهای در چشمان سرد جونگکوک جرقه زد. او انتظار داشت سویون از ترس زبانش بند بیاید یا با لکنت حرف بزند، اما این دختر با همان لجبازی و غرور هنرمندانهاش، بازی را به نفع خودش تغییر داده بود. کیم که انتظار این حد از جسارت را از یک دختر نداشت، ابروهایش را بالا انداخت و پوزخندی زد. او یک قدم جلوتر آمد تا فضای شخصی آنها را بشکند، اما جونگکوک با یک حرکت سریع، سویون را بیشتر به خودش چسباند و بدن خودش را مثل سدی بین او و کیم قرار داد."
جونگکوک با صدایی که حالا از همیشه برندهتر بود، رو به کیم گفت:
—«شنیدی که چی گفت؟ اون از همه چیز باخبره... و این یعنی اون جزئی از منه پس فکر نکن با سوالهای احمقانهت میتونی چیزی بفهمی.»
"کیم که مشخص بود عصبی شده، سیگارش را روی زمین انداخت و با کفش زیر پا له کرد. نگاهی کینهتوزانه به هردوی آنها انداخت و گفت":
—«بسیار خب جئون... میبینم که مهرهات رو خوب آموزش دادی. ولی یادت باشه، هر چقدر یه تصویر زیباتر باشه، شکستنش هم لذتبخشتره. معامله ما هنوز تموم نشده... فردا شب، توی بارانداز، میبینمت. امیدوارم اون موقع هم اینقدر با اعتماد به نفس باشی.»
"کیم با اشاره سر به بادیگاردهایش، با خشونت از سالن خارج شد. صدای دور شدن ماشینهای آنها که بلند شد، فضای سالن ناگهان از آن فشار سنگین آزاد شد. جونگکوک بلافاصله دستش را از دور کمر سویون برداشت، اما نه با خشونت. او به سمت سویون چرخید و با نگاهی که حالا ترکیبی از نفوذ و چیزی شبیه به احترام پنهان بود، به او خیره شد. او عینک مردانهاش را از جیبش درآورد و در حالی که به آرامی آن را پاک میکرد، زمزمه کرد":
—«نمیدونستم بازیگر به این خوبی هستی... "من از همه چی باخبرم"؟ واقعا؟»
"او یک قدم دیگر نزدیک شد و با لحنی که بوی خطر و تحسین میداد، اضافه کرد":
«با این حرفت، خودت رو رسماً وارد لیست سیاه کیم کردی. حالا اون دیگه فکر نمیکنه تو یه رهگذر یا طعمهای... اون فکر میکنه تو صندوقچه اسرار منی. میفهمی چیکار کردی، دختر لجباز؟»
- ۱۱.۶k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط