پارت: 18 (بخش3)

پارت: 18 (بخش3)

**زاویه دید: هیزل*

هوای اتاقِ سمعی‌بصری یهو از بین رفت. انگار یکی تمامِ اکسیژن رو پمپاژ کرد بیرون. فضا به طرزِ غیرقابل‌تحملی داغ شد. قلبم با یه ضربِ وحشیانه شروع کرد به کوبیدن به دنده‌هام. انقدر بلند که مطمئن بودم اون هم می‌شنودش. دهنم خشک شده بود و حتی نمی‌تونستم آبِ دهنم رو قورت بدم.

«چیه؟» با صدایی که بیشتر شبیه یه زمزمه‌ی لرزون بود تا حرف زدن، پرسیدم. «چرا... چرا اون‌طوری نگاه می‌کنی؟»

با شنیدنِ صدام، زین یهو پلک زد. انگار یکی سطلِ آب‌يخ ریخته باشه رو سرش، از اون خلسه‌ی عجیب پرید بیرون. فکش بلافاصله منقبض شد و عضلاتِ صورتش سفت شدن. یک قدم، دو قدم، سریع رفت عقب. فاصله‌اش رو باهام زیاد کرد. اون دیوارِ نامرئی، قطور و شیشه‌ایِ همیشگی، تو کمتر از یک صدمِ ثانیه دوباره بینمون کشیده شد بالا.

«هیچی.»
صدایش ناگهان سرد، خشک و کاملاً خالی از اون لحنِ گرمِ چند لحظه پیش شد. چرخید سمتِ میز و دوباره یه مشت کابل رو با خشونت چنگ زد. «فقط داشتم فکر می‌کردم که اگه تا نیم‌ساعتِ دیگه این آشغال‌ها رو تموم نکنیم، هریسونِ روانی حتماً ما رو برای هفته‌ی بعد هم نگه می‌دارد. زود باش، ایوانز. اون جعبه‌ی پروژکتور رو بده به من.»

با ناباوری به پشتِ سرش خیره شدم. دهنم نیمه‌باز مونده بود.
این تغییرِ فازِ ناگهانی، این عقب‌نشینیِ سریع و وحشت‌زده... مثلِ یه سیلیِ محکم بود تو صورتم. اون یک ثانیه اینجا بود، کاملاً واقعی، صمیمی و بدونِ نقاب... و ثانیه‌ی بعد، دوباره کالبدِ زین استون سرد و غیرقابل‌دسترس رو پوشیده بود و حتی به جای اسمم، من رو با فامیلیم صدا می‌زد.

این کشش و پس‌زدنِ مداوم، این بازیِ روانیِ لعنتی، داشت مغزم رو متلاشی می‌کرد. یه قدم می‌اومد جلو، خودش رو نشون می‌داد، و تا می‌دید من بی‌دفاع شدم و گاردم رو آوردم پایین، ده قدم به عقب فرار می‌کرد.

دندون‌هام رو با حرص روی هم ساییدم. کارتنِ سنگینِ پروژکتور رو بلند کردم و با تمامِ زوری که داشتم کوبیدمش روی میزِ فلزیِ جلوش. صدای وحشتناکِ برخوردش تو اتاق پیچید.

«بگیرش، استون.» با لحنی به مراتب سردتر و برنده‌تر از خودش غریدم.

داشتم از درون می‌جوشیدم. اون می‌ترسید. حالا دیگه مثلِ روز برام روشن بود. زین استون از احساساتِ خودش، از اینکه کنترلش رو از دست بده، وحشت داشت.
و بدترین، ترسناک‌ترین و کثیف‌ترین بخشِ ماجرا این بود که... من هم داشتم از احساساتِ خودم نسبت به اون پسرِ روانی، تا سر حدِ مرگ می‌ترسیدم.
دیدگاه ها (۴)

پارت: 18 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*زین خندید. یه خنده‌ی کوتاه...

پارت: 18 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**دخمه‌ی تجهیزاتِ سمعی‌بصری...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ ۱۵ لایک✅ ۲۰ کامنت...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.36(روایت از زبان نویسند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط