پارت: 18 (بخش1)

پارت: 18 (بخش1)

**زاویه دید: هیزل**

دخمه‌ی تجهیزاتِ سمعی‌بصریِ مدرسه، بدون شک آخرین نقطه‌ی کورِ کلِ کره‌ی زمین بود که دلم می‌خواست بعدازظهرِ جمعه‌ام رو توش حروم کنم. اون هم با کی؟ با زین استون.

آقای هریسون، مدیرِ مدرسه‌مون، با اون لبخندِ حرص‌درآورش که انگار از روی صورتِ یه دلقکِ ترسناک کپی شده بود، ما رو به این سوراخ تبعید کرده بود تا تمامِ پروژکتورهای از رده خارج، کابل‌های درهم‌گره‌خورده و پایه‌های فلزیِ زنگ‌زده رو دسته‌بندی کنیم. به قولِ خودش می‌خواست بهمون «مسئولیت‌پذیری و کارِ تیمی» یاد بده. اما ترکیبِ من و زین استون تو یه اتاقِ سه در چهار با بوی پلاستیکِ داغ‌شده و گردوخاک، کارِ تیمی نبود؛ یه بمبِ ساعتی بود که هر لحظه ممکن بود کلِ مدرسه رو بفرسته رو هوا.

زین اون‌طرفِ اتاق ایستاده بود. آستین‌های پیراهنِ سفیدِ فرمش رو تا زیرِ آرنجش تا زده بود و کراواتش رو شل کرده بود. داشت با یه دسته‌ی ضخیم از کابل‌های سه‌رنگ که شبیه یه لونه‌مارِ به هم پیچیده بود، کلنجار می‌رفت. نورِ ضعیف و چشمک‌زنِ مهتابیِ سقف، سایه‌های تیزی روی صورتِ زاویه‌دارش می‌انداخت و رگ‌های برجسته‌ی ساعدش با هر حرکتی که برای باز کردنِ گره‌ها می‌کرد، کشیده می‌شد.

سکوتِ بینمون انقدر سنگین و خفه‌کننده بود که می‌تونستم صدای ویز‌ویزِ رو اعصابِ مهتابی رو بشنوم. تقریباً سه‌ربعِ تمام بود که هیچ‌کدوممون حتی یه کلمه هم حرف نزده بودیم.

بالاخره نتونستم این خفگی رو تحمل کنم. کارتنِ خالی رو با یه صدای بلند انداختم رو زمین و گفتم: «اگه قراره با اون کابل‌های بیچاره فنونِ کشتی‌کج رو تمرین کنی، احتمالاً تا آخرِ عمرمون همین‌جا تو این قبرستون تار عنکبوت می‌بندیم.»

زین سرش رو بلند نکرد، اما یه پوزخندِ کج گوشه‌ی لبش نشست. «اگه تو هم به جای اینکه اونجا مثل ناظرهای سازمانِ ملل دست‌به‌سینه وایسی و فقط تماشا کنی، یه تکونی به خودت می‌دادی و کمک می‌کردی، شاید نصفِ این زمان از اینجا می‌رفتیم بیرون.»

دست‌هام رو زدم به کمرم. «من دارم بخشِ استراتژیکِ کار رو پیش می‌برم. دارم وسایل رو تفکیک می‌کنم. تو نیروی بازویی. هر کسی باید تو جایگاهِ تخصصیِ خودش باشه، استون.»

سرش رو آورد بالا و مستقیم نگاهم کرد. تو این نورِ نیمه‌تاریک، چشم‌های خاکستریش تیره‌تر و یه جورایی خطرناک‌تر به نظر می‌رسیدن. کابل‌ها رو ول کرد روی میزِ فلزی، چرخید و به قفسه‌ی پشتِ سرش تکیه داد.
«پس من نیروی بازوام؟ جالبه.» یه دستش رو کرد تو جیبِ شلوارش و با یه لحنِ عجیب و آروم پرسید: «خب، خانمِ استراتژیست... برنامه‌ات برای بعد از این حبسِ ابد چیه؟»

پلک زدم. یه بار. دو بار.
این اولین باری بود که اون چیزی خارج از محدوده‌ی کل‌کل‌های همیشگیمون، تیکه‌های مدرسه‌ای یا طعنه‌های طبقاتی می‌پرسید. یه سؤالِ کاملاً... عادی. انقدر عادی بود که یه لحظه فکر کردم شاید اشتباه شنیدم.

«برنامه؟» با تردید و یه کم لکنت تکرار کردم. «خب... احتمالاً می‌رم خونه، روی اون مقاله‌ی مسخره‌ی تاریخم کار می‌کنم و بعدش هم باید سریع برم کافه چون شیفتِ شب رو باید کاور کنم.»

«جمعه‌شب؟ تو کافه کار می‌کنی؟» یه تای ابروش رفت بالا.

بلافاصله سیستمِ دفاعیم فعال شد. نیشم رو باز کردم و با لحنِ تندی گفتم: «آره! همه که مثلِ شماها جمعه‌شب‌هاشون رو تو کلاب‌های خصوصیِ پنت‌هاوس‌ها با ورودی‌های چندصد دلاری و کوکتل‌های گرون‌قیمت و پارتی و مهمونی نمی‌گذرونن. بعضی از ماها باید برای پولِ اینترنتِ ماهمون جون بکنیم.»

زین سرش رو انداخت پایین و یه آهِ کلافه کشید. وقتی دوباره نگاهم کرد، هیچ اثری از دعوا تو صورتش نبود. «هیزل... می‌شه فقط برای پنج دقیقه‌ی لعنتی اون شمشیرت رو غلاف کنی؟ من فقط یه سؤالِ ساده پرسیدم. هیچ تیکه‌ای توش نبود، هیچ حمله‌ی پنهانی هم در کار نبود. باور کن الان اصلاً حال و حوصله‌ی جنگیدن ندارم.»

کمی جا خوردم. مثل یه بادکنک که سوزن خورده باشه، بادم خالی شد. راست می‌گفت. من خیلی سریع و وحشیانه گارد گرفته بودم. یه نفسِ عمیق کشیدم، شونه‌هام رو که تا زیرِ گوشم رفته بود بالا ول کردم و گفتم: «باشه. حق با توئه. ببخشید. عادت کردم به... بگذریم. تو چی؟ برنامه‌ی تو برای امشب چیه؟ مهمونیِ بچه‌های تیم؟»

شونه‌ای بالا انداخت. «هیچی. می‌رم خونه و احتمالاً یه فیلم ببینم.»

«یه فیلم؟» نتونستم جلوی پوزخندم رو بگیرم. «بذار حدس بزنم. یه مستندِ طولانی درباره‌ی بازارِ بورسِ جهانی؟ یا یه فیلمِ هنریِ فرانسویِ سیاه‌وسفیدِ سه ساعته که هیچ‌کس جز منتقدای سینما نمی‌فهمدش و آخرش هم شخصیت اصلی بی‌دلیل می‌میره؟»
دیدگاه ها (۴)

پارت: 18 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*زین خندید. یه خنده‌ی کوتاه...

پارت: 18 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هوای اتاقِ سمعی‌بصری یهو ا...

❤️✨🛐

پارت: 17 (بخش3) **زاویه دید: زین**بدونِ اینکه برگردم سمتش، ب...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

پارت: 16 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ساعت دوازده و نیم ظهر، کاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط