پارت: 18 (بخش2)

پارت: 18 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

زین خندید. یه خنده‌ی کوتاه، بم و از تهِ گلو که باعث شد قفسه‌ی سینه‌اش بلرزه. و خدای من... اون خنده کاملاً واقعی بود.
«نه... راستش... من به طرزِ وحشتناکی عاشقِ فیلم‌های علمی‌تخیلیِ دهه‌ی هشتادم. از اون آشغال‌هایی که جلوه‌های ویژه‌شون به طرزِ خنده‌داری فاجعه‌ست و هیولاهای پلاستیکی دارن.»

چشم‌هام از تعجب گرد شد. «محاله! داری دروغ می‌گی.»

«کاملاً جدی‌ام.» از قفسه جدا شد و یه قدمِ آروم به سمتم برداشت. فاصله‌مون کمتر شد و بوی ادکلنِ تلخ و خنکش با بوی خاکِ اتاق قاطی شد. «فیلمِ 'نابودگرِ کهکشان' رو دیدی؟ ربات‌هاش شبیه قوطی‌های ربِ گوجه‌فرنگی‌ان که بهشون فویل آلومینیومی پیچیده باشن!»

«وای... نه!» دستم رو محکم گذاشتم روی دهنم تا صدای خنده‌ام رو خفه کنم، اما نتونستم. صدای خنده‌ام تو اون اتاقِ کوچیک پیچید. «من اون فیلم رو با بابام دیدم! همونجایی که سفینه‌ی فضاییِ مثلاً پیشرفته‌شون، با یه نخِ نامرئیِ ماهیگیری تو هوا آویزونه و اگه دقت کنی سایه‌ی دستِ کارگردان می‌افته رو دیوار؟»

«دقیقاً خودشه!» چشم‌های زین به طرزِ عجیبی برق می‌زد. لبخندش حالا کلِ صورتش رو روشن کرده بود. «و فرمانده‌ی سفینه دیالوگ‌هاش رو یه جوری با جذبه و حماسی می‌گه انگار داره نقشِ هملت رو تو تئاترِ برادوی بازی می‌کنه! فاجعه‌ست، ولی من دیوانه‌وار عاشقشم. وقتی بچه بودم، یه نوارِ ویدیویی ازش داشتم و انقدر تماشاش کردم که نوارش پاره شد و گیر کرد تو دستگاه.»

من هنوز داشتم می‌خندیدم. دلم درد گرفته بود. تصورِ زین استون—ولیعهدِ سرد و بی‌نقصِ امپراتوریِ مالیِ پدرش، با اون لباس‌های اتوکشیده و ماشینِ گرون‌قیمتش—که دراز کشیده جلوی تلویزیون خوابیده و با ذوق به یه مشت رباتِ مقوایی نگاه می‌کنه، غیرممکن و به شدت بامزه بود.

خنده‌ام که کم‌کم آروم گرفت، متوجه شدم زین دیگه حرف نمی‌زنه. سرم رو آوردم بالا.
داشت نگاهم می‌کرد.

نه با اون نگاهِ سرد و بی‌تفاوتِ تو راهروهای مدرسه، و نه با اون نگاهِ مغرورِ همیشگیش. نگاهش... نرم بود. به شدت متمرکز و عمیق. یه جوری که انگار داشت برای اولین‌بار من رو می‌دید. انگار تمامِ این مدت من زیرِ یه شنلِ نامرئی بودم و اون تازه الان کشفم کرده بود.

نگاهِ تاریکش روی اجزای صورتم چرخید، روی چشم‌هام مکث کرد، پایین‌تر اومد... و برای یک ثانیه‌ی طولانی و کشدار، دقیقاً روی لب‌هام قفل شد.
دیدگاه ها (۰)

پارت: 18 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هوای اتاقِ سمعی‌بصری یهو ا...

پارت: 18 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**دخمه‌ی تجهیزاتِ سمعی‌بصری...

❤️✨🛐

پارت: 15 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«واقعاً که نمک‌نشناسن.» تا...

پارت ۳۴: تله‌ی نامرئیوقتی رسیدیم به اون پاساژِ لوکس و بزرگِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط