رمان تهیونگ

،

× من داخل یه اتاق با تو نمی‌خوابم.


— نکنه دوست داری بفهمن که ما از هم جدا می‌خوابیم؟

× خب... بگو توی خواب غلت می‌زنه!

کمی مکث کردم و سریع ادامه دادم:

× یا بگو توی خواب راه می‌ره... اصلاً بگو نمی‌تونه بخوابه!

تهیونگ پوزخند زد.

— این حرفا جواب نمی‌ده.


— باید توی اتاق من بخوابی...

با حرص گفتم:

× منم گفتم نمیام داخل اتاق تو.

تهیونگ چند ثانیه ساکت نگام کرد.

بعد انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه، گفت:

— خیلی خب... پس بیا یه شرطی ببندیم.

با تردید نگاش کردم.

× چه شرطی؟

— مطمئنم مادربزرگم کلی سؤال آماده کرده تا ازت بپرسه.

— اگه به یکی از سؤال‌هاش جواب ندی، باید بیای اتاقم.

چشم‌هام رو ریز کردم و با اطمینان گفتم:

× مگه سؤال‌هاش چقدر سخته؟


× همشون رو جواب می‌دم... امشبم توی اتاق خودم می‌خوابم.

تهیونگ چند ثانیه نگام کرد.

بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت.

— می‌بینیم...

پوزخندش بیشتر از هر چیزی اعصابم رو به‌هم می‌ریخت.

تحمل این قیافه‌ی مطمئنش رو نداشتم.

پس سریع در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم.

با قدم‌های تند به سمت ورودی عمارت رفتم.

× پسره‌ی پرو و مودی... چی فکر کرده با خودش؟

چند قدم دیگه برداشتم و زیر لب غر زدم:

× تو خواب ببینه کنار اون بخوابم!

همین‌طور که داشتم غر می‌زدم، چند ضربه به در زدم تا خدمتکارها در رو باز کنن.

چند لحظه بعد در باز شد و وارد عمارت شدم.

کفش‌هام رو با حرص از پام درآوردم و کنار در گذاشتم.

بعد با همون اخم روی صورتم، به سمت راه‌پله رفتم.

اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای خنده‌های بلند از سمت سالن باعث شد سر جام متوقف بشم.

صدای یکی از اعضای خانواده رو شنیدم:

= بهش گفتم تهیونگ، می‌رم به مامان‌ و بابا می‌گم

= اونم نه گرفت، نه برداشت... از خونه فرار کرد !

همون موقع صدای قدم‌هام باعث شد همه کم‌کم به سمتم برگردن.

چند جفت چشم همزمان روی من ثابت شد.


= اوه، زن‌داداش! بیا بشین. داریم خاطرات بچگی ته رو تعریف می‌کنیم.

چند ثانیه فقط نگاش کردم.

واقعاً نمی‌دونستم چی باید بگم.

آخرش فقط یه لبخند کوچیک زدم و سرم رو تکون دادم.


به سمت مبل دونفره‌ای که خالی بود رفتم و روی اون نشستم.

دست‌هام رو روی پام گذاشتم و نگاهم رو بین صورت‌هاشون چرخوندم.

اما طولی نکشید که فهمیدم تقریباً همه دارن نگام می‌کنن.

با این نگاه‌ها، هر لحظه بیشتر احساس می‌کردم زیر ذره‌بینم.

سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم، اما واقعاً معذب شده بودم.

• خوب، بذارید من بعدی رو بگم...

همه نگاه‌ها به سمت اون برگشت.

پسر خندید و ادامه داد:

• ته وقتی بچه بود...

هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای تهیونگ توی عمارت پیچید:

— چرا هنوز اینجا نشستید؟ نمی‌خواید لباس‌هاتون رو عوض کنید؟!


— پسرم، بیا بشین. داریم خاطرات بچگیت رو تعریف می‌کنیم.

تهیونگ خیلی خونسرد جواب داد:

— هزار بار شنیدم.


• این دفعه هم بشنو... بعدشم فکر کنم یکی توی جمع هست که تا حالا نشنیده باشه.

تهیونگ بلافاصله نگاه معناداری بهش انداخت.

— جویو، بسه.

جویو دست‌هاش رو بالا برد و خندید.

• باشه بابا، چیزی نگفتم!

تهیونگ بدون توجه بهش، به سمت مبل اومد.

من همین که دیدم داره به سمتم میاد، کمی صاف نشستم.

تهیونگ کنارم نشست.

بعد خیلی عادی دستش رو پشت گردنم، روی پشتی مبل گذاشت.



نگاهم رو به روبه‌رو دوختم و سعی کردم به روی خودم نیارم.

تهیونگ هم انگار نه انگار اتفاقی افتاده، خیلی راحت گفت:

— خوب... ادامه بدید.


من فقط ساکت نشسته بودم و سعی می‌کردم به نگاه‌های اطرافم توجه نکنم.


فلش بک به چند دقیقه بعد:



🌷 ادامه دارد...✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐

شرط ها:

۳۰۰ لایک
۱۰۰ بازنشر
۱۴ فالو
دیدگاه ها (۸۸)

رمان تهیونگ

بانوم فالوشع 🫠🌷 https://wisgoon.com/milliemillie_pa

بوسه مرگ "پارت ۱۲"در اتاق دوباره باز شد.سرم رو بلند کردم.جون...

بوسه مرگ "پارت ۲۳"ویو ا.ت کتاب رو بستم و روی میز گذاشتم.دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط