رمان تهیونگ
ویو چند ساعت بعد:
ماشین روبهروی ورودی عمارت ایستاده بود و تهیونگ منتظر بود تا بادیگاردها در بزرگ عمارت رو باز کنن.
چند لحظه بعد یکی از بادیگاردها جلو اومد و با اشارهای به بقیه، دروازه رو باز کرد.
تهیونگ ماشین رو به حرکت درآورد و وارد محوطهی عمارت شد.
بعد از طی کردن مسیر، جلوی ورودی سالن اصلی ترمز کرد
ویو ات از چند دقیقه پیش:
وقتی میخواستیم راه برگشت از فرودگاه سوار ماشین تهیونگ بشیم، خواستم صندلی های عقب ماشین بشینم تا مادر بزرگ ته جلو بشینه
اما هنوز کامل سوار نشده بودم که مادربزرگ با لبخند جلوم رو گرفت.
— نه دخترم، من عقب می شینم.. زن باید کنار شوهرش بشینه.
با شنیدن حرفش یه لحظه مکث کردم.
× ولی...
— برو بشین کنار تهیونگ.
دیگه چیزی نگفتم و با کمی خجالت روی صندلی کنار تهیونگ نشستم.
ماشین راه افتاد.
اما توی تمام مسیر، یه حس عجیب داشتم.
حس میکردم یه نفر داره نگام میکنه.
اول سعی کردم به روی خودم نیارم.
نگاهم رو به بیرون دوختم و وانمود کردم حواسم به مسیر و خیابونهاست.
اما اون نگاه هنوز روی خودم بود.
آخرش نتونستم تحمل کنم و خیلی آروم نگاهم رو بالا آوردم و از توی آینهی جلوی ماشین به عقب نگاه کردم.
چشمم به مادربزرگ ته افتاد.
داشت نگام میکرد.
چند ثانیه نگاهمون به هم گره خورد، اما همین که فهمید متوجه نگاهش شدم، سریع چشمهاش رو گرفت و دوباره به بیرون خیره شد.
چند لحظه به آینه نگاه کردم.
«چرا اینطوری نگام میکنه؟»
هنوز که هنوز بود، درگیر اون نگاهها بودم.
شاید مادربزرگ ته دیگه بیخیالش شده بود، اما ذهن من نمیتونست از فکر و خیال بیرون بیاد.
پایان ویو از چند دقیقه پیش:
چند لحظه بعد جلوی ورودی سالن عمارت ترمز کرد.
تهیونگ بدون اینکه برگرده و به عقب نگاه کنه، شروع کرد به حرف زدن:
— تها... مادربزرگ رو ببر داخل.
بقیه هم برند پایین...
همه یکییکی از ماشین پیاده شدن.
من هم دستم رو روی دستگیره گذاشتم و در رو باز کردم تا پیاده بشم که ناگهان مچ دستم توسط تهیونگ گرفته شد.
با تعجب برگشتم سمتش.
تهیونگ کمی به سمتم خم شد و قبل از اینکه چیزی بگم، در ماشین رو بست.
— با تو کار دارم.
—————————————————————
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
ماشین روبهروی ورودی عمارت ایستاده بود و تهیونگ منتظر بود تا بادیگاردها در بزرگ عمارت رو باز کنن.
چند لحظه بعد یکی از بادیگاردها جلو اومد و با اشارهای به بقیه، دروازه رو باز کرد.
تهیونگ ماشین رو به حرکت درآورد و وارد محوطهی عمارت شد.
بعد از طی کردن مسیر، جلوی ورودی سالن اصلی ترمز کرد
ویو ات از چند دقیقه پیش:
وقتی میخواستیم راه برگشت از فرودگاه سوار ماشین تهیونگ بشیم، خواستم صندلی های عقب ماشین بشینم تا مادر بزرگ ته جلو بشینه
اما هنوز کامل سوار نشده بودم که مادربزرگ با لبخند جلوم رو گرفت.
— نه دخترم، من عقب می شینم.. زن باید کنار شوهرش بشینه.
با شنیدن حرفش یه لحظه مکث کردم.
× ولی...
— برو بشین کنار تهیونگ.
دیگه چیزی نگفتم و با کمی خجالت روی صندلی کنار تهیونگ نشستم.
ماشین راه افتاد.
اما توی تمام مسیر، یه حس عجیب داشتم.
حس میکردم یه نفر داره نگام میکنه.
اول سعی کردم به روی خودم نیارم.
نگاهم رو به بیرون دوختم و وانمود کردم حواسم به مسیر و خیابونهاست.
اما اون نگاه هنوز روی خودم بود.
آخرش نتونستم تحمل کنم و خیلی آروم نگاهم رو بالا آوردم و از توی آینهی جلوی ماشین به عقب نگاه کردم.
چشمم به مادربزرگ ته افتاد.
داشت نگام میکرد.
چند ثانیه نگاهمون به هم گره خورد، اما همین که فهمید متوجه نگاهش شدم، سریع چشمهاش رو گرفت و دوباره به بیرون خیره شد.
چند لحظه به آینه نگاه کردم.
«چرا اینطوری نگام میکنه؟»
هنوز که هنوز بود، درگیر اون نگاهها بودم.
شاید مادربزرگ ته دیگه بیخیالش شده بود، اما ذهن من نمیتونست از فکر و خیال بیرون بیاد.
پایان ویو از چند دقیقه پیش:
چند لحظه بعد جلوی ورودی سالن عمارت ترمز کرد.
تهیونگ بدون اینکه برگرده و به عقب نگاه کنه، شروع کرد به حرف زدن:
— تها... مادربزرگ رو ببر داخل.
بقیه هم برند پایین...
همه یکییکی از ماشین پیاده شدن.
من هم دستم رو روی دستگیره گذاشتم و در رو باز کردم تا پیاده بشم که ناگهان مچ دستم توسط تهیونگ گرفته شد.
با تعجب برگشتم سمتش.
تهیونگ کمی به سمتم خم شد و قبل از اینکه چیزی بگم، در ماشین رو بست.
— با تو کار دارم.
—————————————————————
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
- ۴.۲k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط