بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۱۲"
در اتاق دوباره باز شد.
سرم رو بلند کردم.
جونگکوک برگشته بود.
این بار کت مشکیاش رو درآورده بود و آستینهای پیراهنش رو تا آرنج بالا زده بود...
بدون اینکه نگام کنه، مستقیم سمت کمد رفت ..
چند دست لباس برداشت و وارد حمام شد.
با حرص زیر لب گفتم:
& انگار نه انگار یه نفر دیگه هم توی این اتاق زندگی میکنه..
چند دقیقه بعد صدای باز شدن در حمام اومد.
جونگکوک با موهای خیس بیرون اومد و حولهای دور کمدش انداخته بود..
بسمالله این بشر چرا اینجوری اومده بیرون..ولی چه بدن ورزیده ای داره ....
همینطوری داشتم نگاش میکردم که دیدم گفت:
- به چی نگا میکنی..خوشت اومده؟ (پوزخند)
& ...ها..چی.. به هیچ وجه(دستپاچگی)
همین که خواستم چمدونم رو بردارم، بندش گیر کرد و همه لباسهام روی زمین پخش شد..
& لعنتی...
سریع روی زمین نشستم تا جمعشون کنم.
قبل از اینکه دستم به یکی از لباسها برسه، کفش مشکی جونگکوک کنار همون لباس ایستاد..
سرم رو بالا اوردم.
چند لحظه فقط نگام کرد.
بعد بدون اینکه خم بشه یا کمکی بکنه، گفت:
- بیدقت.
با حرص لباسهام رو جمع کردم.
& لازم نیست نظر بدی..
چیزی نگفت.
سمت تخت رفت و موبایلش رو برداشت.
همون موقع تلفنش زنگ خورد..
اسم «مینجائه» روی صفحه افتاده بود..
تماس رو جواب داد.
- بگو..
چند ثانیه گوش داد ...
اخمهاش بیشتر توی هم رفت.
- خودم میام.
تماس رو قطع کرد و کلید ماشینش رو از روی میز برداشت...
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه، برای اولین بار مستقیم نگام کرد
- تا برگردم از عمارت بیرون نمیری.
اخم کردم.
& کی گفته میخوام ازت اجازه بگیرم؟
دستش روی دستگیره در موند.
- من گفتم.
بعد در رو باز کرد و بیرون رفت.
صدای بسته شدن در که اومد، نفس عمیقی کشیدم ..
به اتاق ساکت نگاه کردم...
& فکر میکنه رئیس همه دنیاست...
اما نمیدونستم درست همون لحظه که جونگکوک عمارت رو ترک کرده...
قرار بود اتفاقی بیفته که همهچیز رو عوض کنه.
🪼ادامه دارد....
"پارت ۱۲"
در اتاق دوباره باز شد.
سرم رو بلند کردم.
جونگکوک برگشته بود.
این بار کت مشکیاش رو درآورده بود و آستینهای پیراهنش رو تا آرنج بالا زده بود...
بدون اینکه نگام کنه، مستقیم سمت کمد رفت ..
چند دست لباس برداشت و وارد حمام شد.
با حرص زیر لب گفتم:
& انگار نه انگار یه نفر دیگه هم توی این اتاق زندگی میکنه..
چند دقیقه بعد صدای باز شدن در حمام اومد.
جونگکوک با موهای خیس بیرون اومد و حولهای دور کمدش انداخته بود..
بسمالله این بشر چرا اینجوری اومده بیرون..ولی چه بدن ورزیده ای داره ....
همینطوری داشتم نگاش میکردم که دیدم گفت:
- به چی نگا میکنی..خوشت اومده؟ (پوزخند)
& ...ها..چی.. به هیچ وجه(دستپاچگی)
همین که خواستم چمدونم رو بردارم، بندش گیر کرد و همه لباسهام روی زمین پخش شد..
& لعنتی...
سریع روی زمین نشستم تا جمعشون کنم.
قبل از اینکه دستم به یکی از لباسها برسه، کفش مشکی جونگکوک کنار همون لباس ایستاد..
سرم رو بالا اوردم.
چند لحظه فقط نگام کرد.
بعد بدون اینکه خم بشه یا کمکی بکنه، گفت:
- بیدقت.
با حرص لباسهام رو جمع کردم.
& لازم نیست نظر بدی..
چیزی نگفت.
سمت تخت رفت و موبایلش رو برداشت.
همون موقع تلفنش زنگ خورد..
اسم «مینجائه» روی صفحه افتاده بود..
تماس رو جواب داد.
- بگو..
چند ثانیه گوش داد ...
اخمهاش بیشتر توی هم رفت.
- خودم میام.
تماس رو قطع کرد و کلید ماشینش رو از روی میز برداشت...
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه، برای اولین بار مستقیم نگام کرد
- تا برگردم از عمارت بیرون نمیری.
اخم کردم.
& کی گفته میخوام ازت اجازه بگیرم؟
دستش روی دستگیره در موند.
- من گفتم.
بعد در رو باز کرد و بیرون رفت.
صدای بسته شدن در که اومد، نفس عمیقی کشیدم ..
به اتاق ساکت نگاه کردم...
& فکر میکنه رئیس همه دنیاست...
اما نمیدونستم درست همون لحظه که جونگکوک عمارت رو ترک کرده...
قرار بود اتفاقی بیفته که همهچیز رو عوض کنه.
🪼ادامه دارد....
- ۸۶۹
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط