اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "48"
"ویو پارک آنجلینا"
چند دقیقه بعد توی آشپزخونه نشسته بودیم...
جیمین برای هردومون غذا کشیده بود و منم روبهروش نشسته بودم و آروم غذا میخوردم...
چند دقیقه اول ساکت بودیم تا اینکه خودم بالاخره طاقت نیاوردم:
+جیمین؟
_جانم؟
+اون عکسو واقعا از بچگی نگه داشتی؟
قاشقش رو پایین گذاشت و نگام کرد:
_آره
+حتی با اینکه بعدش همهچی خراب شد؟..
چند لحظه سکوت کرد:
_بعضی خاطرهها رو نمیشه دور انداخت..
لبخند کوچیکی زدم:
+حتما خیلی باهم صمیمی بودین...
_بودیم..
+تهیونگ و کوک خیلی اذیتت میکردن؟
خندید:
_بیشتر من اونا رو اذیت میکردم...
چشمام گرد شد:
+تو؟
_آره
+اصلا به قیافت نمیاد...
_چرا؟
+خیلی آرومی
لبخند زد:
_فقط قیافمه..
خندم گرفت:
+پس بچگیهات شر بودی؟
_خیلی
+وای...
چند لحظه بهش نگاه کردم و بعد دوباره مشغول غذا خوردن شدم
همهچیز عادی بود تا اینکه یه چیزی یادم افتاد...
قاشقم رو گذاشتم کنار بشقاب و با ذوق نگاش کردم:
+جیمین؟
_جانم؟
لبخندم رو جمع کردم و خیلی مظلوم گفتم:
+با خانواده بریم جنگل؟
ابروش بالا رفت:
_جنگل؟
سرمو تکون دادم:
+آره...
_کی؟
+مثلا... همین روزا؟
_برای چی؟
شونههامو بالا انداختم و با یه قیافهی مظلوم گفتم:
+دلم طبیعت میخواد..
نگام کرد:
+تازه...
یه کم مکث کردم:
+ویلا هم داشته باشه...
_هوم
+یه هفته بمونیم.
قاشقش توی دستش متوقف شد:
_یک هفته؟
با ذوق سر تکون دادم:
+آله..
_آنجلینا..
لبامو غنچه کردم:
+خب چیه؟
_تو همین الان برای یه سفر یک هفتهای برنامه ریختی؟
+نه...
مکث کردم:
+فقط پیشنهاد دادم...
_با این قیافت؟
دستمو گذاشتم زیر چونهم و مظلومتر نگاش کردم:
+چه قیافهای؟
خندید:
_همین قیافهای که الان گرفتی
+من مظلومم خب...
_تو؟
با تعجب گفتم:
+آره
_از کی؟
+از بدو تولد..
خندهش گرفت:
_خدایا...
+خب حالا بگو میریم دیگه؟
_باید با بقیه هماهنگ کنیم...
چشمام برق زد:
+یعنی آره؟
_گفتم باید هماهنگ کنیم..
+ولی یعنی ممکنه..
_ممکنه...
با ذوق دستامو به هم زدم:
+پس بلیم
_تو واقعاً برای جنگل اینقدر ذوق میکنی؟..
+آره
بعد یه لحظه با صدای آرومتر گفتم:
+خیلی وقته یه سفر درست و حسابی نرفتم...
نگاهم کرد این بار شوخی نکرد:
_باشه...
+باشه یعنی چی؟
_اگر همه موافق باشن، میریم...
لبخندم تا گوشم باز شد:
+جیمین
_هوم؟
با ذوق دوباره مشغول غذا خوردن شدم..
چند ثانیه بعد صدای خندهی آرومش اومد:
_ولی یه هفته زیادهها...
قاشقم رو بالا آوردم و با مظلومترین حالت ممکن نگاش کردم:
+جیمین...
_چی؟
+یه هفته...
لبخند زد و سرشو تکون داد:
_باشه خانوم کوچولو... ببینیم میشه یا نه...
با ذوق گفتم:
+یعنی میشه..
_گفتم ببینیم
+من میدونم میشه...
_از کجا؟
+چون من دلبری بلدم...
این بار خندهش بلندتر شد:
_آره... این یکی رو قبول دارم...
شرط؟
200 لایک
90 بازنشر
پارت "48"
"ویو پارک آنجلینا"
چند دقیقه بعد توی آشپزخونه نشسته بودیم...
جیمین برای هردومون غذا کشیده بود و منم روبهروش نشسته بودم و آروم غذا میخوردم...
چند دقیقه اول ساکت بودیم تا اینکه خودم بالاخره طاقت نیاوردم:
+جیمین؟
_جانم؟
+اون عکسو واقعا از بچگی نگه داشتی؟
قاشقش رو پایین گذاشت و نگام کرد:
_آره
+حتی با اینکه بعدش همهچی خراب شد؟..
چند لحظه سکوت کرد:
_بعضی خاطرهها رو نمیشه دور انداخت..
لبخند کوچیکی زدم:
+حتما خیلی باهم صمیمی بودین...
_بودیم..
+تهیونگ و کوک خیلی اذیتت میکردن؟
خندید:
_بیشتر من اونا رو اذیت میکردم...
چشمام گرد شد:
+تو؟
_آره
+اصلا به قیافت نمیاد...
_چرا؟
+خیلی آرومی
لبخند زد:
_فقط قیافمه..
خندم گرفت:
+پس بچگیهات شر بودی؟
_خیلی
+وای...
چند لحظه بهش نگاه کردم و بعد دوباره مشغول غذا خوردن شدم
همهچیز عادی بود تا اینکه یه چیزی یادم افتاد...
قاشقم رو گذاشتم کنار بشقاب و با ذوق نگاش کردم:
+جیمین؟
_جانم؟
لبخندم رو جمع کردم و خیلی مظلوم گفتم:
+با خانواده بریم جنگل؟
ابروش بالا رفت:
_جنگل؟
سرمو تکون دادم:
+آره...
_کی؟
+مثلا... همین روزا؟
_برای چی؟
شونههامو بالا انداختم و با یه قیافهی مظلوم گفتم:
+دلم طبیعت میخواد..
نگام کرد:
+تازه...
یه کم مکث کردم:
+ویلا هم داشته باشه...
_هوم
+یه هفته بمونیم.
قاشقش توی دستش متوقف شد:
_یک هفته؟
با ذوق سر تکون دادم:
+آله..
_آنجلینا..
لبامو غنچه کردم:
+خب چیه؟
_تو همین الان برای یه سفر یک هفتهای برنامه ریختی؟
+نه...
مکث کردم:
+فقط پیشنهاد دادم...
_با این قیافت؟
دستمو گذاشتم زیر چونهم و مظلومتر نگاش کردم:
+چه قیافهای؟
خندید:
_همین قیافهای که الان گرفتی
+من مظلومم خب...
_تو؟
با تعجب گفتم:
+آره
_از کی؟
+از بدو تولد..
خندهش گرفت:
_خدایا...
+خب حالا بگو میریم دیگه؟
_باید با بقیه هماهنگ کنیم...
چشمام برق زد:
+یعنی آره؟
_گفتم باید هماهنگ کنیم..
+ولی یعنی ممکنه..
_ممکنه...
با ذوق دستامو به هم زدم:
+پس بلیم
_تو واقعاً برای جنگل اینقدر ذوق میکنی؟..
+آره
بعد یه لحظه با صدای آرومتر گفتم:
+خیلی وقته یه سفر درست و حسابی نرفتم...
نگاهم کرد این بار شوخی نکرد:
_باشه...
+باشه یعنی چی؟
_اگر همه موافق باشن، میریم...
لبخندم تا گوشم باز شد:
+جیمین
_هوم؟
با ذوق دوباره مشغول غذا خوردن شدم..
چند ثانیه بعد صدای خندهی آرومش اومد:
_ولی یه هفته زیادهها...
قاشقم رو بالا آوردم و با مظلومترین حالت ممکن نگاش کردم:
+جیمین...
_چی؟
+یه هفته...
لبخند زد و سرشو تکون داد:
_باشه خانوم کوچولو... ببینیم میشه یا نه...
با ذوق گفتم:
+یعنی میشه..
_گفتم ببینیم
+من میدونم میشه...
_از کجا؟
+چون من دلبری بلدم...
این بار خندهش بلندتر شد:
_آره... این یکی رو قبول دارم...
شرط؟
200 لایک
90 بازنشر
- ۲.۵k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط