اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "47"
"ویو پارک آنجلینا"
چند دقیقه همونطور توی بغلش موندم...
نه من چیزی میگفتم... نه جیمین.
فقط دستش آروم روی موهام کشیده میشد و منم عجیب دلم نمیخواست ازش فاصله بگیرم...
بالاخره خودم آروم گفتم:
+جیمین؟
_جانم؟
+من یه سؤال دارم...
دستش از روی موهام مکث کرد:
_بپرس
سرمو از روی سینش بلند کردم:
+تو و تهیونگ و جونگکوک... واقعا از بچگی باهم دوست بودین؟..
چند ثانیه سکوت کرد بعد آروم گفت:
_آره
چشمام گرد شد:
+یعنی واقعا؟
_آره
+پس چرا من هیچوقت چیزی ندیدم؟ حتی یه عکس؟..
لبخند خیلی کمرنگی زد:
_چون خیلی چیزا عوض شد
+چی شد؟
نگاهش برگشت سمت من:
_همون چیزی که توی اون عکس پشتش نوشته نشده
+چی؟
_دلیل دشمنیهامون
دوباره کنجکاو شدم:
+یعنی واقعا بین خانوادههامون یه اتفاقی افتاده؟..
_آره
+چه اتفاقی؟..
نفس عمیقی کشید:
_فعلا نمیتونم بگم
اخم کردم:
+باز همون جمله؟
خندید:
_آره
+جیمین
_جانم؟
+من واقعاً از این•وقتی وقتش برسه•متنفرم.
_میدونم
+خب پس یه ذره زودتر وقتش برسون...
خندید:
_سعی میکنم
چشمامو ریز کردم:
+قول؟
_قول
چند ثانیه نگاش کردم و بعد نگاهم افتاد روی گوشش یهو یاد ضربهای که زده بودم افتادم:
+ببخشید که زدمت
هنگ کرد و بعد چشمهاش برق زد:
_بالاخره
+چی؟
_بالاخره عذرخواهی کردی..
+زیادی ذوق نکن
_نه، همین که از خانوم کوچولوی سلیطهم عذرخواهی گرفتم کافیه...
چشمام گرد شد:
+دوباره گفتی سلیطه؟
خندید و سریع دستاشو بالا آورد:
_باشه، باشه دیگه نمیگم...
+بهتره
_چشم خانومم
باز هم همون •خانومم•..
یه لبخند کوچیک نشست روی لبم این بار حتی غر هم نزدم...
جیمین چند ثانیه نگام کرد و آروم گفت:
_دیدی؟
+چی؟
_دیگه از خانومم گفتن ناراحت نمیشی...
صورتم گرم شد:
+حرف نزن...
خندید:
_چشم
بعد دوباره خیلی آروم پیشونیمو بوسید:
_بیا بریم چیزی بخوریم..
+من گرسنه نیستم..
_از ظهر درست حسابی چیزی نخوردی...
+از کجا میدونی؟
_چون میشناسمت...
پوفی کشیدم:
+باز شروع کردی...
دستش رو جلو آورد و انگشتامو گرفت:
_بیا خانوم کوچولوم
آروم گفتم:
+باشه...
و با هم از اتاق کارش بیرون رفتیم...
ولی قبل از اینکه در بسته بشه یه بار دیگه برگشتم سمت میز چشمم افتاد به همون قاب قدیمی..
سه تا بچه.. جیمین، تهیونگ و جونگکوک سه تا دوست قدیمی...
و یه گذشتهای که حالا بیشتر از همیشه میخواستم بدونمش...
شرط؟
200 لایک
90 بازنشر
پارت "47"
"ویو پارک آنجلینا"
چند دقیقه همونطور توی بغلش موندم...
نه من چیزی میگفتم... نه جیمین.
فقط دستش آروم روی موهام کشیده میشد و منم عجیب دلم نمیخواست ازش فاصله بگیرم...
بالاخره خودم آروم گفتم:
+جیمین؟
_جانم؟
+من یه سؤال دارم...
دستش از روی موهام مکث کرد:
_بپرس
سرمو از روی سینش بلند کردم:
+تو و تهیونگ و جونگکوک... واقعا از بچگی باهم دوست بودین؟..
چند ثانیه سکوت کرد بعد آروم گفت:
_آره
چشمام گرد شد:
+یعنی واقعا؟
_آره
+پس چرا من هیچوقت چیزی ندیدم؟ حتی یه عکس؟..
لبخند خیلی کمرنگی زد:
_چون خیلی چیزا عوض شد
+چی شد؟
نگاهش برگشت سمت من:
_همون چیزی که توی اون عکس پشتش نوشته نشده
+چی؟
_دلیل دشمنیهامون
دوباره کنجکاو شدم:
+یعنی واقعا بین خانوادههامون یه اتفاقی افتاده؟..
_آره
+چه اتفاقی؟..
نفس عمیقی کشید:
_فعلا نمیتونم بگم
اخم کردم:
+باز همون جمله؟
خندید:
_آره
+جیمین
_جانم؟
+من واقعاً از این•وقتی وقتش برسه•متنفرم.
_میدونم
+خب پس یه ذره زودتر وقتش برسون...
خندید:
_سعی میکنم
چشمامو ریز کردم:
+قول؟
_قول
چند ثانیه نگاش کردم و بعد نگاهم افتاد روی گوشش یهو یاد ضربهای که زده بودم افتادم:
+ببخشید که زدمت
هنگ کرد و بعد چشمهاش برق زد:
_بالاخره
+چی؟
_بالاخره عذرخواهی کردی..
+زیادی ذوق نکن
_نه، همین که از خانوم کوچولوی سلیطهم عذرخواهی گرفتم کافیه...
چشمام گرد شد:
+دوباره گفتی سلیطه؟
خندید و سریع دستاشو بالا آورد:
_باشه، باشه دیگه نمیگم...
+بهتره
_چشم خانومم
باز هم همون •خانومم•..
یه لبخند کوچیک نشست روی لبم این بار حتی غر هم نزدم...
جیمین چند ثانیه نگام کرد و آروم گفت:
_دیدی؟
+چی؟
_دیگه از خانومم گفتن ناراحت نمیشی...
صورتم گرم شد:
+حرف نزن...
خندید:
_چشم
بعد دوباره خیلی آروم پیشونیمو بوسید:
_بیا بریم چیزی بخوریم..
+من گرسنه نیستم..
_از ظهر درست حسابی چیزی نخوردی...
+از کجا میدونی؟
_چون میشناسمت...
پوفی کشیدم:
+باز شروع کردی...
دستش رو جلو آورد و انگشتامو گرفت:
_بیا خانوم کوچولوم
آروم گفتم:
+باشه...
و با هم از اتاق کارش بیرون رفتیم...
ولی قبل از اینکه در بسته بشه یه بار دیگه برگشتم سمت میز چشمم افتاد به همون قاب قدیمی..
سه تا بچه.. جیمین، تهیونگ و جونگکوک سه تا دوست قدیمی...
و یه گذشتهای که حالا بیشتر از همیشه میخواستم بدونمش...
شرط؟
200 لایک
90 بازنشر
- ۲.۴k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط