Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_399
دوباره اون حالت عجیب عصبیم بهم دست داد
بهتره برم بیرون
نمیتونم حتی یک دقیقه دیگه اینجا بمونم.
..
(لیلی)
دو روز دیگه گذشت..
و همچنان چشم من بود که به در خشک شده بود؛
میدونستم خدا بهم کمک میکنه! مطمئنم منو میبینه.
در باز شد..
با دیدن اون سه نفر.. برای چندمین بار مر.گو به چشمم دیدم
همون اشو همون کاسه.
ازم فیلم گرفتن، تحقیرم کردنو زیر مشتو لگداشون گرفتنم.
امروز یکی از اون روزهایی بود که ارزو میکردم کاش دختر نبودم.
«جونگکوک»
چشمم روی کلمه "سوپرایز" خشک شده بود.
انگشت شستم میلرزید و نمیتونستم روی فیلم کلیک کنم.
اونا به حتم قصد جونم رو کرده بودن؛
با دست لرزونم روی فیلم زدم و.. چیزیو دیدم که داشت کل تنظیمات روانم رو بهم میریخت، به جنون رسیده بودم.
گوشی از دستم کشیده شد.
ناباور به جیمین خیره شدم؛
نگاه سرخش رو ازم گرفت، چند قدم عقب رفتو اروم گفت.
. داداش اینطوری نباش
لبامو روی هم فشار دادم.
چشمام رو نبستم تا اشکم سر نخوره؛
ولی چهره مظلوم دخترم از جلوی چشمم کنار نرفتو، بغضم با سر خوردن اشکم روی صورتم بی صدا شکست..
اخرین بار کی پیش بچها گریه کرده بودم؟
یادم نمیاد؟ پنج سالم بود؟ اصلا تاحالا پیششون گریه کردم؟
نامجون بغـ لم کردو شونه هاش لرزید..
ولی من.. مثل کسایی که توی یه خلسه عجیبن چشمم به یک نقطه بودو فقط اشک میریختم.
«لیلی»
حتی جون باز کردن چشمای بستم رو نداشتم..
سرفه خشکی کردم.
با صدای باز شدن در با ترس، به زور لای چشمام رو باز کردم.
رومی بود، با اینکه کامل ترسم از بین نرفت ولی نفس عمیقی کشیدم.
سعی میکرد جدی بودن چهرش رو نشون بده، ولی دلسوزی توی چشماش چیز دیگه ای میگفت.
جعبه ای توی دستش بود.
کنارم نشست و سعی کرد کمک کنه بشینم.
میتونم حدس بزنم چه چهره مزخرفی دارم!
ترکیب از خو.ن و ز.خم؟ افتضاحه.
در جعبه رو باز کرد
بطری ابی همراه یه پارچه از داخلش بیرون اورد و با خیـ.س کردم پارچه سعی کرد صورتم رو پاک کنه.
مانعش نشدم چون بدم نمیومد.
اروم زمزمه کرد:
_اون روز که دیدمت، خیلی سرزنده و اراسته به نظر میومدی و حالا.. خیلی چندش شدی!
بهم بر نخورد چون راستش رو میگفت..
+اون روز یه مشت حیوون سرم نریخته بودن که بزننم، اینم در نظر بگیر؛
پوزخندی زد
_درسته..
نیم ساعتی درحال مراقبت از ز خم هام بود
وقتی تقریبا بیشترشون رو پانسمان کرد
با جعبه از کنارم بلند شد.
کمی توی جام وول خوردم که در.د شدیدی توی بد.نم حس کردم..
سریع واکنش نشون داد
_تکون نخور، شاید شکستگی داشته باشی!
+که چی؟ نمیتونم همش یطور بمونم، چقدر باید اینجارو تحمل کنم؟ اصلا تو چرا کمکم میکنی؟ لعـ نتی ولم کنین؛
شونه ای بالا انداخت
_خیلی زیاد نمیمونی نگران نباش، معشوقت خیلی زود پیدات میکنه
310 لایک
110 بازنشر
#season_Third
#part_399
دوباره اون حالت عجیب عصبیم بهم دست داد
بهتره برم بیرون
نمیتونم حتی یک دقیقه دیگه اینجا بمونم.
..
(لیلی)
دو روز دیگه گذشت..
و همچنان چشم من بود که به در خشک شده بود؛
میدونستم خدا بهم کمک میکنه! مطمئنم منو میبینه.
در باز شد..
با دیدن اون سه نفر.. برای چندمین بار مر.گو به چشمم دیدم
همون اشو همون کاسه.
ازم فیلم گرفتن، تحقیرم کردنو زیر مشتو لگداشون گرفتنم.
امروز یکی از اون روزهایی بود که ارزو میکردم کاش دختر نبودم.
«جونگکوک»
چشمم روی کلمه "سوپرایز" خشک شده بود.
انگشت شستم میلرزید و نمیتونستم روی فیلم کلیک کنم.
اونا به حتم قصد جونم رو کرده بودن؛
با دست لرزونم روی فیلم زدم و.. چیزیو دیدم که داشت کل تنظیمات روانم رو بهم میریخت، به جنون رسیده بودم.
گوشی از دستم کشیده شد.
ناباور به جیمین خیره شدم؛
نگاه سرخش رو ازم گرفت، چند قدم عقب رفتو اروم گفت.
. داداش اینطوری نباش
لبامو روی هم فشار دادم.
چشمام رو نبستم تا اشکم سر نخوره؛
ولی چهره مظلوم دخترم از جلوی چشمم کنار نرفتو، بغضم با سر خوردن اشکم روی صورتم بی صدا شکست..
اخرین بار کی پیش بچها گریه کرده بودم؟
یادم نمیاد؟ پنج سالم بود؟ اصلا تاحالا پیششون گریه کردم؟
نامجون بغـ لم کردو شونه هاش لرزید..
ولی من.. مثل کسایی که توی یه خلسه عجیبن چشمم به یک نقطه بودو فقط اشک میریختم.
«لیلی»
حتی جون باز کردن چشمای بستم رو نداشتم..
سرفه خشکی کردم.
با صدای باز شدن در با ترس، به زور لای چشمام رو باز کردم.
رومی بود، با اینکه کامل ترسم از بین نرفت ولی نفس عمیقی کشیدم.
سعی میکرد جدی بودن چهرش رو نشون بده، ولی دلسوزی توی چشماش چیز دیگه ای میگفت.
جعبه ای توی دستش بود.
کنارم نشست و سعی کرد کمک کنه بشینم.
میتونم حدس بزنم چه چهره مزخرفی دارم!
ترکیب از خو.ن و ز.خم؟ افتضاحه.
در جعبه رو باز کرد
بطری ابی همراه یه پارچه از داخلش بیرون اورد و با خیـ.س کردم پارچه سعی کرد صورتم رو پاک کنه.
مانعش نشدم چون بدم نمیومد.
اروم زمزمه کرد:
_اون روز که دیدمت، خیلی سرزنده و اراسته به نظر میومدی و حالا.. خیلی چندش شدی!
بهم بر نخورد چون راستش رو میگفت..
+اون روز یه مشت حیوون سرم نریخته بودن که بزننم، اینم در نظر بگیر؛
پوزخندی زد
_درسته..
نیم ساعتی درحال مراقبت از ز خم هام بود
وقتی تقریبا بیشترشون رو پانسمان کرد
با جعبه از کنارم بلند شد.
کمی توی جام وول خوردم که در.د شدیدی توی بد.نم حس کردم..
سریع واکنش نشون داد
_تکون نخور، شاید شکستگی داشته باشی!
+که چی؟ نمیتونم همش یطور بمونم، چقدر باید اینجارو تحمل کنم؟ اصلا تو چرا کمکم میکنی؟ لعـ نتی ولم کنین؛
شونه ای بالا انداخت
_خیلی زیاد نمیمونی نگران نباش، معشوقت خیلی زود پیدات میکنه
310 لایک
110 بازنشر
- ۲۴.۱k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط