Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_401
نامجون رو به جی هو گفت:
_اتفاق که خیلی افتاده، میتونم باهات صحبت کنم؟
جی هو بی معطلی گفت:
_اره حتما!
با دور شدن اونها، منم روی صندلی های چرم باشگاه نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم..
پنج دقیقه ای گذشت که صدای پاهاشون باعث شد سر در.دناکم رو بلند کنم.
دیگه خبری از چهره شاد شنگول جی هو نبود
به جاش یه غم عمیق رو توی چشماش میدیدم؛
کنارم نشستو گفت:
_من خیلی متاسفم جونگکوک! امیدوارم خیلی زود پیداش کنید
تنها سری تکون دادم؛
هنوزم کار نامجون، و اوردن من اینجا توی مغزم یه علامت سوال بود.
جی هو شونم رو فشرد
_نظرت چیه بریم یکم انرژی تخلیه کنیم؟
سوالی نگاهش کردم.
+قدرت بد.نیت زیاده، مثل اینکه از خیلیا هم عقده به دل گرفتی! پاشو بیا بریم یکم بکس کار کنیم.
حالا دلیل کار نامجون برام واضح شد، اون میخواست خـ شمم رو تخلیه کنم!
مخالفتی نکردم و بلند شدم
به انتهای سالن اشاره کرد.
_برو اونجا سمت چپ، کیسه بوکس هارو میبینی
من برم برات دستکش بیارم
جدی گفتم
+دستکش نمیخوام
با تردید سری تکون داد و جلوم حرکت کرد.
رسیدیم به یه قسمتی که فقط کیسه بکس از سقف اویزون بود
علی اشاره ای به پیـ رهنم کرد
_خودتو سبک کن
توی یک حرکت پیرهنم رو از تـ نم بیرون کشیدم؛
بد.ن ورزیده ای داشتم و نتیجه ورزش های سنگینیه که بیشتر اوقات انجام میدادم.. ولی چه فایده که نتونستم از لیلیم مراقبت کنم؟
جی هو نفس عمیقی کشید
_روی مشتات و همینطور کیسه تمرکز کن، فکر کن کیسه، کسی هست که دوست داشتی الان جای کیسه باشه.. خشمت رو خالی کن!
اولین مشت رو زدم، کمی دستم در.د گرفت
طبق تجربه ام، ولی خیلی زود گرم میشد و در.دی دیگه احساس نمیکردم؛
پشت سر هم مشت هامو کوبیدم به کیسه، هرچی بیشتر میزدم، قدرت دستم بیشتر میشد.. یاد لیلیم میوفتادم و جگر.م میسوخت..
یاد گریه هاش میفتادم روانم بهم میریخت و همه و همش رو داشتم رو کیسه بوکس خالی میکردم.
صدای نسبتا عصبی جی هو به گوشم خورد
_همین؟ واقعا؟ ته قدرتت همینه لعـ نتی؟ اینطوری بنظرت اونی که تو فکرته حتی کوچیک ترین صدمه ای میبینه؟
ضعیفی،خیلی ضعیفی! محکمتر بزن داداش.. برای کـ شت بزن؛
میدونستم سعی داره عصبیم کنه تا خشمم رو کامل بیرون بفرستم و.. موفق هم شد!
عر.ق از سرم میچکید و ضربه هامو محکم تر کردم..
به این فکر میکردم اون عو ضیایی که لیلیم رو زدن رو، دارم میزنم!
صدای عربده های پر در.دم بلند شدو، برخورد دستم با کیسه صدای بلندی ایجاد کرده بود.
ولی بازهم ادامه دادم؛
چنباری نامجون خواست جلوم رو بگیره ولی جی هو، بهش اجازه نداد..
جی هو درحال پانسمان ز.خم دست هام بودو نامجون، دست به سیـ نه با اخم بالای سرم ایستاده بود.
310 لایک
110 بازنشر
#season_Third
#part_401
نامجون رو به جی هو گفت:
_اتفاق که خیلی افتاده، میتونم باهات صحبت کنم؟
جی هو بی معطلی گفت:
_اره حتما!
با دور شدن اونها، منم روی صندلی های چرم باشگاه نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم..
پنج دقیقه ای گذشت که صدای پاهاشون باعث شد سر در.دناکم رو بلند کنم.
دیگه خبری از چهره شاد شنگول جی هو نبود
به جاش یه غم عمیق رو توی چشماش میدیدم؛
کنارم نشستو گفت:
_من خیلی متاسفم جونگکوک! امیدوارم خیلی زود پیداش کنید
تنها سری تکون دادم؛
هنوزم کار نامجون، و اوردن من اینجا توی مغزم یه علامت سوال بود.
جی هو شونم رو فشرد
_نظرت چیه بریم یکم انرژی تخلیه کنیم؟
سوالی نگاهش کردم.
+قدرت بد.نیت زیاده، مثل اینکه از خیلیا هم عقده به دل گرفتی! پاشو بیا بریم یکم بکس کار کنیم.
حالا دلیل کار نامجون برام واضح شد، اون میخواست خـ شمم رو تخلیه کنم!
مخالفتی نکردم و بلند شدم
به انتهای سالن اشاره کرد.
_برو اونجا سمت چپ، کیسه بوکس هارو میبینی
من برم برات دستکش بیارم
جدی گفتم
+دستکش نمیخوام
با تردید سری تکون داد و جلوم حرکت کرد.
رسیدیم به یه قسمتی که فقط کیسه بکس از سقف اویزون بود
علی اشاره ای به پیـ رهنم کرد
_خودتو سبک کن
توی یک حرکت پیرهنم رو از تـ نم بیرون کشیدم؛
بد.ن ورزیده ای داشتم و نتیجه ورزش های سنگینیه که بیشتر اوقات انجام میدادم.. ولی چه فایده که نتونستم از لیلیم مراقبت کنم؟
جی هو نفس عمیقی کشید
_روی مشتات و همینطور کیسه تمرکز کن، فکر کن کیسه، کسی هست که دوست داشتی الان جای کیسه باشه.. خشمت رو خالی کن!
اولین مشت رو زدم، کمی دستم در.د گرفت
طبق تجربه ام، ولی خیلی زود گرم میشد و در.دی دیگه احساس نمیکردم؛
پشت سر هم مشت هامو کوبیدم به کیسه، هرچی بیشتر میزدم، قدرت دستم بیشتر میشد.. یاد لیلیم میوفتادم و جگر.م میسوخت..
یاد گریه هاش میفتادم روانم بهم میریخت و همه و همش رو داشتم رو کیسه بوکس خالی میکردم.
صدای نسبتا عصبی جی هو به گوشم خورد
_همین؟ واقعا؟ ته قدرتت همینه لعـ نتی؟ اینطوری بنظرت اونی که تو فکرته حتی کوچیک ترین صدمه ای میبینه؟
ضعیفی،خیلی ضعیفی! محکمتر بزن داداش.. برای کـ شت بزن؛
میدونستم سعی داره عصبیم کنه تا خشمم رو کامل بیرون بفرستم و.. موفق هم شد!
عر.ق از سرم میچکید و ضربه هامو محکم تر کردم..
به این فکر میکردم اون عو ضیایی که لیلیم رو زدن رو، دارم میزنم!
صدای عربده های پر در.دم بلند شدو، برخورد دستم با کیسه صدای بلندی ایجاد کرده بود.
ولی بازهم ادامه دادم؛
چنباری نامجون خواست جلوم رو بگیره ولی جی هو، بهش اجازه نداد..
جی هو درحال پانسمان ز.خم دست هام بودو نامجون، دست به سیـ نه با اخم بالای سرم ایستاده بود.
310 لایک
110 بازنشر
- ۲۳.۳k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط