Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_400


نفسم رو اروم بیرون فرستادم
زیادی خونسرد بود، پس منم از تن صدام کم کردم.
+نگفتی چرا کمکم میکنی؟
_شاید چون دلم به حالت میسوزه!
+همین؟

پوزخندی زد
_چی میخوای بشنوی بچه جون؟
+حقیقت‌و

سمتم خم شد..
_حقیقت؟ شاید چون دلم میخواد از هر راهی استفاده کنم تا اون دوتا عو.ضی حرص بخورن، تو انتخاب خوبیی برای این کار؛

حدسش رو میزدم!
چیزی نگفتم و روم رو ازش گرفتم..
اونم بعد چند ثانیه از در خارج شد؛
کلافه و پر د.رد نفسم رو بیرون فرستادم..
مطمئنم شکستگی دارم، ولی کاری ازم برنمیاد.

...


زمان به شدت دیر میگذشت؛
بازهم بارها مورد ازارشون قرار گرفتم..
هوسوک و ویکتوریای عو.ضی عین احمقا مـ ست میکردن و جلوی منو رومی توی هم میلولیدن..
اوایل برام عجیب بود، هوسوک که دوست پسر رومیه چرا باید اینقدر به ویکتوریا نزدیک باشه؟
جوابش خیلی راحت بود، یه عو.ضی توی تمام مراحل زندگیش عوضیه.
بارها رومی نادیده گرفته شدو من شعله خشم و انتقام رو توی چشماش میدیدم.

«جونگکوک»

وقتی نامجون دید توی اتاق خودم رو توی دود سیـ گارم غرق کردم، بزور بلندم کردو الان سوار ماشین بودیم و من نمیدونستم داریم کجا میریم؟؛
در واقع کنجکار هم نبودم..
بعد نیم ساعت  رانندگی و ترافیک خسته کننده.. توی یه خیابون اشنا زد بغل؛
دیگه سکوت رو صلاح ندونستم و گفتم:
+منو برداشتی اوردی اینجا که چی بشه؟
_میتونی پیاده شی یا کمکت کنم؟
+عو.ضی دارم باهات صحبت میکنم!
_فکر کنم خودت بتونی پیاده شی

و بعد بی تفاوت به صحبت های من پیاده شد..
خشمم رو با فحش دادن بهش کمی سرکوب کردم.
تازه نگاهم به باشگاه روبه روم افتاده بود..
باشگاه بد.ن سازی یکی از رفیقامون بود؛
مرد بود، ولی خیلی وقت بود به شهر مادریش رفته بودو نمیدونستم برگشته!
چرا نامجون باید توی این موقعیت منو اینجا بیاره؟
پوف کلافه ای کشیدم، هنوزم توی مغزم غوغا بودو نمیتونستم از فکر لیلی بیرون بیام..
نگاه کلافه و عصبیم رو به نامجون دوختم

+میشه دهن کوفتیتو باز کنی؟

نامجون که انگار دیگه صبرش تموم شده بود با عصبانیت مشتی به بازوم زد

_اه پنج دقیقه به من گوش بده داداش!
خودت میفهمی دیگه، چته؟؟؟ مگه میخوام بکـ شمت؟؟
+کاش میکـ شتی!

توجهی ای به حرفم نکردو سمت باشگاه رفت،
ناچار همراهش وارد شدم..
مثل اینکه این ساعت کسی نبود چون پشه هم داخل باشگاه پر نمیزد..
نامجون در باشگاه رو پشت سرش بستو صدای نسبتا بلندی از در بلند شد..
و این کار با صدای بلند جی هو، همون رفیقمون یکی شد..

_بابا تایم باشگاه دو ساعت دیگه شروع میشه! تابلو به اون بزرگیو نمیبینی؟ فع..

جی هو با دیدن منو نامجون، حرفش نصفه موند، پارچه ای توی دستش بودو حدس میزنم درحال تمیز کاری بوده

_به به به!!! ببینید کیا اینجان!

نامجون کمی بهتر با جی هو احوال پرسی کرد..
جی هو هم بعد پروندن چند تیکه فهمید مثل اینکه اتفاقی افتاده که با شک رو به نامجون گفت:
_میگم حالتون خوبه؟ نکنه اتفاقی افتاده خدایی نکرده..

310 لایک
110 بازنشر
دیدگاه ها (۲)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_401نامجون رو به جی هو ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_۴٠۲_هی میگم بسه، هی مح...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_399دوباره اون حالت عجی...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_398«لیلی» بو.ی خو.ن حا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط