نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:³¹
بعد از ناهار، همه هنوز توی سالن نشسته بودن و هرکس مشغول حرف خودش بود.
یورین با ناری سر یه موضوع مسخره بحث میکرد و ا/ت هم روی مبل نشسته بود که ناگهان صدای زنگ در بلند شد.
مادر جونگکوک از جاش بلند شد.
«من میرم.»
چند لحظه بعد، صدای مردی از ورودی خونه اومد.
«سلام.»
جونگکوک که تا اون لحظه مشغول گوشیاش بود، سرش رو بلند کرد.
وقتی مرد وارد سالن شد، حالت صورت جونگکوک تغییر کرد.
ا/ت متوجه شد.
مرد قدبلند و آرامی بود، با نگاهی جدی که انگار همهچیز رو زیر نظر داشت.
مادر جونگکوک لبخند زد.
«بچهها، ایشون جئون تهجونه، عموی جونگکوک.»
تهجون با همه سلام کرد.
وقتی به ا/ت رسید، چند لحظه مکث کرد.
«پس تو ا/تی.»
ا/ت با تعجب گفت:
«شما منو میشناسید؟»
تهجون لبخند کوتاهی زد.
«اسمت رو زیاد شنیدم.»
جونگکوک از کنار مبل گفت:
«عمو.»
تهجون نگاهش کرد.
«چیه؟»
«هیچی.»
تهجون نشست.
یورین آرام کنار ا/ت خم شد.
«چرا جونگکوک اینقدر جدی شد؟»
ا/ت زیر لب جواب داد:
«نمیدونم.»
یورین لبخند زد.
«پس باید بفهمیم.»
ا/ت چشمغره رفت.
«تو فقط فضولی.»
---
چند دقیقه بعد، تهجون رو به ا/ت کرد.
«از این ازدواج راضی هستی؟»
ا/ت کمی مکث کرد.
«راضی؟ نه خیلی.»
تهجون به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک گفت:
«عادت میکنه.»
ا/ت برگشت سمتش.
«من به تو عادت نمیکنم.»
تهجون لبخند زد.
«خوبه.»
ا/ت متعجب پرسید:
«خوبه؟»
«آدم نباید به چیزی که بهش اعتماد نداره، زود عادت کنه.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به عموش انداخت.
«عمو، بس کن.»
تهجون چیزی نگفت.
---
بعد از مدتی، تهجون از جاش بلند شد.
«جونگکوک، میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟»
جونگکوک همراهش به سمت حیاط رفت.
ا/ت بدون اینکه قصدی داشته باشه، از پنجره نگاهشون کرد.
تهجون آرام گفت:
«هنوز چیزی بهش نگفتی؟»
جونگکوک: «نه.»
«تا کی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«وقتی زمانش برسه.»
تهجون آهسته گفت:
«امیدوارم وقتی زمانش رسید، دیر نشده باشه.»
ا/ت بیشتر گوش داد، اما صدای یورین از پشت سرش آمد:
«ا/ت! بیا اینجا.»
ا/ت سریع برگشت.
«چی؟»
وقتی دوباره به حیاط نگاه کرد، تهجون و جونگکوک دیگر آنجا نبودند.
---
کمی بعد، تهجون آماده رفتن شد.
موقع خداحافظی، جلوی ا/ت ایستاد.
«از دیدنت خوشحال شدم.»
ا/ت لبخند کوتاهی زد.
«منم همینطور.»
تهجون چند لحظه مکث کرد.
«فقط یه چیز رو یادت باشه.»
ا/ت منتظر ماند.
«هر چیزی که دربارهی این خانواده شنیدی، لزوماً حقیقت نیست.»
ا/ت اخمش رو جمع کرد.
«منظورتون چیه؟»
تهجون فقط لبخند زد.
«خودت یه روز میفهمی.»
بعد از خونه بیرون رفت.
ا/ت چند ثانیه به در بسته خیره موند.
بعد برگشت سمت جونگکوک.
«عموت دقیقاً چی میدونه؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چیزایی که لازم نیست بدونی.»
ا/ت اخم کرد.
«این جواب رو دوست ندارم.»
جونگکوک آرام گفت:
«میدونم.»
سکوت کوتاهی بینشون افتاد.
و برای اولین بار، ا/ت مطمئن شد چیزی در این خانواده هست که هنوز هیچکس حاضر نیست دربارهاش حرف بزنه.
ادامه دارد...
Part:³¹
بعد از ناهار، همه هنوز توی سالن نشسته بودن و هرکس مشغول حرف خودش بود.
یورین با ناری سر یه موضوع مسخره بحث میکرد و ا/ت هم روی مبل نشسته بود که ناگهان صدای زنگ در بلند شد.
مادر جونگکوک از جاش بلند شد.
«من میرم.»
چند لحظه بعد، صدای مردی از ورودی خونه اومد.
«سلام.»
جونگکوک که تا اون لحظه مشغول گوشیاش بود، سرش رو بلند کرد.
وقتی مرد وارد سالن شد، حالت صورت جونگکوک تغییر کرد.
ا/ت متوجه شد.
مرد قدبلند و آرامی بود، با نگاهی جدی که انگار همهچیز رو زیر نظر داشت.
مادر جونگکوک لبخند زد.
«بچهها، ایشون جئون تهجونه، عموی جونگکوک.»
تهجون با همه سلام کرد.
وقتی به ا/ت رسید، چند لحظه مکث کرد.
«پس تو ا/تی.»
ا/ت با تعجب گفت:
«شما منو میشناسید؟»
تهجون لبخند کوتاهی زد.
«اسمت رو زیاد شنیدم.»
جونگکوک از کنار مبل گفت:
«عمو.»
تهجون نگاهش کرد.
«چیه؟»
«هیچی.»
تهجون نشست.
یورین آرام کنار ا/ت خم شد.
«چرا جونگکوک اینقدر جدی شد؟»
ا/ت زیر لب جواب داد:
«نمیدونم.»
یورین لبخند زد.
«پس باید بفهمیم.»
ا/ت چشمغره رفت.
«تو فقط فضولی.»
---
چند دقیقه بعد، تهجون رو به ا/ت کرد.
«از این ازدواج راضی هستی؟»
ا/ت کمی مکث کرد.
«راضی؟ نه خیلی.»
تهجون به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک گفت:
«عادت میکنه.»
ا/ت برگشت سمتش.
«من به تو عادت نمیکنم.»
تهجون لبخند زد.
«خوبه.»
ا/ت متعجب پرسید:
«خوبه؟»
«آدم نباید به چیزی که بهش اعتماد نداره، زود عادت کنه.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به عموش انداخت.
«عمو، بس کن.»
تهجون چیزی نگفت.
---
بعد از مدتی، تهجون از جاش بلند شد.
«جونگکوک، میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟»
جونگکوک همراهش به سمت حیاط رفت.
ا/ت بدون اینکه قصدی داشته باشه، از پنجره نگاهشون کرد.
تهجون آرام گفت:
«هنوز چیزی بهش نگفتی؟»
جونگکوک: «نه.»
«تا کی؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
«وقتی زمانش برسه.»
تهجون آهسته گفت:
«امیدوارم وقتی زمانش رسید، دیر نشده باشه.»
ا/ت بیشتر گوش داد، اما صدای یورین از پشت سرش آمد:
«ا/ت! بیا اینجا.»
ا/ت سریع برگشت.
«چی؟»
وقتی دوباره به حیاط نگاه کرد، تهجون و جونگکوک دیگر آنجا نبودند.
---
کمی بعد، تهجون آماده رفتن شد.
موقع خداحافظی، جلوی ا/ت ایستاد.
«از دیدنت خوشحال شدم.»
ا/ت لبخند کوتاهی زد.
«منم همینطور.»
تهجون چند لحظه مکث کرد.
«فقط یه چیز رو یادت باشه.»
ا/ت منتظر ماند.
«هر چیزی که دربارهی این خانواده شنیدی، لزوماً حقیقت نیست.»
ا/ت اخمش رو جمع کرد.
«منظورتون چیه؟»
تهجون فقط لبخند زد.
«خودت یه روز میفهمی.»
بعد از خونه بیرون رفت.
ا/ت چند ثانیه به در بسته خیره موند.
بعد برگشت سمت جونگکوک.
«عموت دقیقاً چی میدونه؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چیزایی که لازم نیست بدونی.»
ا/ت اخم کرد.
«این جواب رو دوست ندارم.»
جونگکوک آرام گفت:
«میدونم.»
سکوت کوتاهی بینشون افتاد.
و برای اولین بار، ا/ت مطمئن شد چیزی در این خانواده هست که هنوز هیچکس حاضر نیست دربارهاش حرف بزنه.
ادامه دارد...
- ۲۳۴
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط