Part 4 | Queen of My Heart
Part 4 | Queen of My Heart
دو روز از آخرین باری که جونگکوک به کافه آمده بود، میگذشت.
لیانا هر روز، نزدیک ساعت چهار، ناخودآگاه چشمش به درِ کافه بود.
همکارش با خنده گفت:
همکار : «فکر کنم یکی منتظر مشتری آمریکانوییه!»
لیانا با خجالت گفت:
لیانا : «نه بابا... فقط چون مشتری ثابته.»
همکارش فقط خندید و چیزی نگفت.
در همان لحظه، زنگ کافه به صدا درآمد.
لیانا سریع سرش را بالا آورد.
جونگکوک با همان لبخند آرامش وارد شد.
جونگکوک : «سلام، لیانا.»
لیانا هم لبخند زد.
لیانا : «سلام... مثل همیشه، آمریکانو بدون شکر؟»
جونگکوک خندید.
جونگ کوک : «دقیقاً.»
چند دقیقه بعد، لیانا فنجان قهوه را روی میزش گذاشت.
جونگکوک بعد از نوشیدن اولین جرعه گفت:
جونگکوک : «مثل همیشه عالیه.»
لیانا با لبخند گفت:
لیانا : «خوشحالم که خوشتون اومد.»
جونگکوک لحظهای سکوت کرد، بعد از جیب کتش یک پاکت کوچک بیرون آورد.
جونگ کوک : «این برای توئه.»
لیانا با تعجب پاکت را گرفت.
داخلش یک جاکلیدی کوچک به شکل پالت نقاشی بود.
لیانا : «وای... خیلی قشنگه! ولی چرا؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
جونگ کوک : «وقتی دیدمش، یاد حرفت دربارهی نقاشی افتادم.»
لبخند روی لبهای لیانا نشست.
لیانا : «ممنون... واقعاً دوستش دارم.»
جونگکوک هم لبخند زد.
جونگکوک : «خوشحالم.»
بعد از چند دقیقه، از جایش بلند شد.
قبل از رفتن گفت :
جونگ کوک : «راستی... اگه هنوز دوست داشتی، دعوت گالری سر جاشه.»
لیانا کارت گالری را که داخل جیبش بود، لمس کرد و گفت:
لیانا : «حتماً یه روز میام.»
جونگکوک با تکان دادن سر خداحافظی کرد و از کافه بیرون رفت.
لیانا از پشت شیشه رفتنش را تماشا کرد و بیاختیار لبخند زد.
همکارش آرام کنار او ایستاد و گفت:
همکار : «فکر کنم این آمریکانوها دیگه فقط قهوه نیستن...»
لیانا با خجالت خندید.
لیانا : «داری زیادی فکر میکنی.»
اما ته دلش، خودش هم میدانست که از دیدن آن مشتری همیشگی، بیشتر از چیزی که باید خوشحال میشود.
شرایط برای پارت ششم :
۵۲ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
دو روز از آخرین باری که جونگکوک به کافه آمده بود، میگذشت.
لیانا هر روز، نزدیک ساعت چهار، ناخودآگاه چشمش به درِ کافه بود.
همکارش با خنده گفت:
همکار : «فکر کنم یکی منتظر مشتری آمریکانوییه!»
لیانا با خجالت گفت:
لیانا : «نه بابا... فقط چون مشتری ثابته.»
همکارش فقط خندید و چیزی نگفت.
در همان لحظه، زنگ کافه به صدا درآمد.
لیانا سریع سرش را بالا آورد.
جونگکوک با همان لبخند آرامش وارد شد.
جونگکوک : «سلام، لیانا.»
لیانا هم لبخند زد.
لیانا : «سلام... مثل همیشه، آمریکانو بدون شکر؟»
جونگکوک خندید.
جونگ کوک : «دقیقاً.»
چند دقیقه بعد، لیانا فنجان قهوه را روی میزش گذاشت.
جونگکوک بعد از نوشیدن اولین جرعه گفت:
جونگکوک : «مثل همیشه عالیه.»
لیانا با لبخند گفت:
لیانا : «خوشحالم که خوشتون اومد.»
جونگکوک لحظهای سکوت کرد، بعد از جیب کتش یک پاکت کوچک بیرون آورد.
جونگ کوک : «این برای توئه.»
لیانا با تعجب پاکت را گرفت.
داخلش یک جاکلیدی کوچک به شکل پالت نقاشی بود.
لیانا : «وای... خیلی قشنگه! ولی چرا؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
جونگ کوک : «وقتی دیدمش، یاد حرفت دربارهی نقاشی افتادم.»
لبخند روی لبهای لیانا نشست.
لیانا : «ممنون... واقعاً دوستش دارم.»
جونگکوک هم لبخند زد.
جونگکوک : «خوشحالم.»
بعد از چند دقیقه، از جایش بلند شد.
قبل از رفتن گفت :
جونگ کوک : «راستی... اگه هنوز دوست داشتی، دعوت گالری سر جاشه.»
لیانا کارت گالری را که داخل جیبش بود، لمس کرد و گفت:
لیانا : «حتماً یه روز میام.»
جونگکوک با تکان دادن سر خداحافظی کرد و از کافه بیرون رفت.
لیانا از پشت شیشه رفتنش را تماشا کرد و بیاختیار لبخند زد.
همکارش آرام کنار او ایستاد و گفت:
همکار : «فکر کنم این آمریکانوها دیگه فقط قهوه نیستن...»
لیانا با خجالت خندید.
لیانا : «داری زیادی فکر میکنی.»
اما ته دلش، خودش هم میدانست که از دیدن آن مشتری همیشگی، بیشتر از چیزی که باید خوشحال میشود.
شرایط برای پارت ششم :
۵۲ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۵۱۱
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط