Love in the dark③⑦

Love in the dark③⑦

کوک
سویون پاهاشو روی هم انداخت و با لبخند به من نگاه کرد.
سویون: خب... حالا که زنت رفت می‌تونیم راحت درباره چیزای دیگه حرف بزنیم.
آروم سرشو بلند کردم
کوک: چی؟
سوویون لبخندشو حفظ کرد.
کوک: صبر کن ببینم... تو چرا امروز با ا/ت بد رفتار کردی؟
سویون جا خورد.
سویون: خب تو هم چیزی نگفتی
سریع حرفشو قطع کردم
کوک: هیچی نگو.
چند ثانیه خیره نگاهش کردم
کوک: اون زن منه.
لبخند از روی صورت سویون کم‌رنگ شد.
بی‌حوصله از جام بلند شدم و مستقیم رفتم سمت سوآ.
کوک: زن‌داداش
سوآ سرشو بلند کرد.
سوآ: بله؟
کوک: ا/ت حالش واقعاً بد بود؟
سوآ نفس آرومی کشید.
سوآ: بله... ندیدی رنگ توی صورتش نبود
کوک: مریض شده بود؟
سوآ: تب داشت. منم بهش گفتم بره خونه استراحت کنه ولی نمی‌خواست کسی رو ناراحت کنه.
قلبم فشرده شد.
همون لحظه گوشیش زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت.
(خانم کانگ)
سریع جواب دادم
کوک: الو؟
صدای گریه سومی توی گوشی پیچید
سومی: آقا... آقا... 😭
فوری از جام بلند شدم
کوک: چیشده؟! سومی چرا گریه می‌کنی؟!
سومی بین هق‌هق گفت:
سومی: تروخدا آقا بیا... خانمم... خانمم..
ا/ت...
کوک: چی؟! چی شده؟!
سومی: ما بیمارستانیم...
کوک: کجا؟!
سومی: بیمارستان مرکزی...
بدون معطلی کلید ماشینمو برداشتم
کوک: الان میام.
سوآ هول شده جلو اومد.
سوآ: جونگکوک اتفاقی افتاده؟!
کوک: نه...
و سریع از خونه بیرون زدم
با سرعت دیوونه‌واری توی خیابون‌ها می‌روندم
ذهنم پر شده بود از تصویر ا/ت.
صورت رنگ‌پریده‌اش...
اشک‌هاش...
لرزش صداش وقتی گفته بود:
"عزیزم... بریم خونه...
کوک: لعنتی...
برای اولین بار از شروع اون بازی مسخره ترس واقعی افتاده بود توی دلم
اگه اتفاقی برای ا/ت می‌افتاد...
اگه دیر می‌رسیدم...
خودمو هیچ‌وقت نمی‌بخشم


#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۲۸)

Love in the dark③⑧ماشین با ترمز تندی جلوی بیمارستان ایستاد س...

Love in the dark③⑥خیره به سقف زمزمه کردم:ا/ت: کاش بابای جونگ...

Love in the dark③⑤همه دور میز ناهار نشسته بودن.بوی غذا توی ف...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط