Love in the dark

Love in the dark③⑥

خیره به سقف زمزمه کردم:
ا/ت: کاش بابای جونگکوک اینجا بود...
نفس لرزونی کشیدم.
ا/ت: اون حداقل دوستم داشت... نمیذاشت یه نفر اینجوری تحقیرم کنه...
صورتمو توی بالش پنهون کردم.
دلم فقط یه ذره توجه از جونگکوک می‌خواست...
فقط یه ذره.
تقریباً یک ساعت بعد، در آروم زده شد.
سوآ وارد اتاق شد.
سوآ: خوبی عزیزم؟
آروم نشستم.
ا/ت: آره... فقط درد پریود، امروز شدم خیلی اذیتم میکنه
سوآ با نگرانی نزدیکم شد.
سوآ: عزیزم استراحت کن. برات کیسه آب گرم میارم.
سریع دستشو گرفتم.
ا/ت: نه ممنون... نمی‌خواد.
سوآ: دارم میرم.
ا/ت: نه نه... بیا بشین.
سوآ کنارم نشست.
چند ثانیه سکوت کرد.
سوآ: چیزی شده؟
لبمو گاز گرفتم.
ا/ت: تو خیلی وقته عروس این خانواده‌ای...
آروم ادامه دادم:
ا/ت: سویون کیه؟
سوآ آهی کشید.
سوآ: از بچگی دوست خانوادگی‌شون بوده. چون همسن جونگکوکه، از بقیه بهش نزدیک‌تره.
کمی مکث کرد.
سوآ: ولی راستش... جونگکوک قبلاً زیاد باهاش حرف نمی‌زد. حتی فکر نمی‌کردم خوشش بیاد ازش.
متعجب نگاش کردم.
سوآ: امروز نمی‌دونم چرا اینجوریه...
بعد آروم پرسید:
سوآ: ا/ت... تو و جونگکوک مشکلی ندارید؟
سریع گفتم:
ا/ت: نه.
سوآ اما معلوم بود باور نکرده.
سوآ: نمی‌دونم... رفتار جونگکوک خیلی سرده امروز. البته به من ربطی نداره.
دستم ناخودآگاه محکم روی دلم فشار گرفت.
درد انقدر شدید شده بود که اشکم دراومد.
ا/ت: دیگه نمی‌تونم تحمل کنم...
بلند شدم.
ا/ت: باید برم خونه. میرم به جونگکوک بگم.
سوآ: باشه عزیزم.
آروم از پله‌ها پایین رفتم.
اما همون لحظه که وارد پذیرایی شدم، قدم‌هام کند شد.
جونگکوک و سویون خیلی نزدیک کنار هم نشسته بودن.
شونه‌هاشون به هم چسبیده بود و هر دو به یه گوشی نگاه می‌کردن و می‌خندیدن.
اون صحنه بیشتر از هر چیزی دلمو سوزوند.
با صدای ضعیفی گفتم:
ا/ت: جونگکوک...
نشنید.
یک قدم نزدیک‌تر رفتم.
ا/ت: عزیزم...
بازم جواب نداد.
گلوی من می‌سوخت.
ا/ت: عشقم... صدامو می‌شنوی؟ جونگکوک... جونگکوک...
بالاخره سرشو بلند کرد.
اخم کرده بود.
کوک: چیه داد می‌زنی؟ کر که نیستم.
همین جمله کافی بود.
اشکام بی‌اختیار سرازیر شد.
به زور گفتم:
ا/ت: جونگکوک... میشه بریم خونه؟
کوک: به این زودی؟
ا/ت: آره... حالم خوب نیست.
جونگکوک تکیه داد عقب.
کوک: نه، من اینجام. نمی‌بینی سویون جانم اومده؟
سویون لبخند پیروزمندانه‌ای زد.
سویون: 😊
نفسم برید.
ا/ت: من واقعاً خوب نیستم...
جونگکوک شونه بالا انداخت.
کوک: من که خوبم.
سویون با لحن مسخره‌ای گفت:
سویون: ا/ت نکنه فقط چون من نزدیک جونگکوکم می‌خوای بری خونه؟
سریع سرمو تکون دادم.
ا/ت: چی میگی؟ جونگکوک من واقعاً..
کوک حرفمو قطع کرد.
کوک: خب خودت برو.
بعد نگاه کوتاهی به سویون انداخت.
کوک: مگه نه؟
سویون خندید.
سویون: آره، خودت برو جونگکوک که خوشحاله کنار منه.
اون لحظه انگار قلبم واقعاً خرد شد.
با صدای لرزون گفتم:
ا/ت: عزیزم... گوشیتو بده زنگ بزنم راننده. گوشیم خاموش شده...
جونگکوک حتی نگام نکرد.
کوک: با گوشی یه نفر دیگه زنگ بزن.
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
به مردی که فکر می‌کردم عاشقمه.
ولی انگار اون روز، من برایش هیچ‌کس نبودم.
آروم برگشتم.
سوآ با نگرانی گوشیشو داد دستم.
با دست لرزون به راننده زنگ زدم.
و چند دقیقه بعد، با چشم‌های خیس از اون خونه بیرون رفتم.
درد زیر دلم دیوونه‌کننده شده بود.
دیدگاه ها (۳۱)

Love in the dark③⑤همه دور میز ناهار نشسته بودن.بوی غذا توی ف...

Love in the dark③④فردای اون روز...از وقتی چشم باز کرده بودم ...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط