Love in the dark
Love in the dark③⑤
همه دور میز ناهار نشسته بودن.
بوی غذا توی فضا پیچیده بود ولی من حتی اشتها نداشتم. زیر دلم انقدر درد میکرد که حس میکردم هر لحظه ممکنه تا بشم روی زمین
آروم بشقابمو برداشتم تا بدم به جونگکوک برام غذا بکشه.
اما قبل از اینکه چیزی بگم، سویون سریعتر بشقابشو جلو برد.
سویون: جونگکوک، میشه برای من غذا بذاری؟
جونگکوک بدون مکث بشقابشو گرفت.
کوک: چشم. امر دیگهای نیست خانم؟
سویون لبخند نازی کرد.
سویون: نه
جونگکوک با لبخند خیلی ریزی بهش چشمک زد.
اون لحظه انگار یه چیزی توی قلبم شکست.
آروم صداش زدم.
ا/ت: جونگکوک...
ولی اون غرق حرف زدن با سویون بود.
حتی نگام هم نکرد.
گلوی من سنگین شد.
دوباره خیلی آرومتر گفتم:
ا/ت: جونگکوک...
بازم هیچ.
نگاهم افتاد روی دست سویون که نزدیک دست جونگکوک بود و هر دو داشتن میخندیدن.
دیگه تحمل اونجا نشستن رو نداشتم.
با صدایی آروم رو به هارین گفتم:
ا/ت: مامانجان... میدونم خیلی زحمت کشیدی، ولی ببخشید... یکم حالم خوب نیست. میرم بالا استراحت کنم.
هارین نگران نگام کرد.
هارین: جانم، تو که چیزی نخوردی.
لبخند زورکی زدم.
ا/ت: ممنون... نمیتونم.
هارین آروم سر تکون داد.
هارین: باشه گلم.
خواستم بلند شم که یهو بشقاب از دستم سر خورد.
تق!
صدای شکستن ظرف توی سکوت سالن پیچید.
از ترس خشکم زد.
ا/ت: وای... ببخشید...
سویون همون لحظه با اخم گفت:
سویون: حواست کجاست؟
سرمو پایین انداختم.
ا/ت: ببخشید... الان جمع میکنم.
جیهو سریع گفت:
جیهو: زنداداش خوبی؟
با هول گفتم:
ا/ت: چی؟ ها... آره.
نشستم روی زمین تا تیکههای شکسته رو جمع کنم.
اما دستم لرزید و لبه تیز ظرف برید توی انگشتم.
ا/ت: ایی...
خون آروم از بین انگشتام بیرون زد.
سوآ سریع از جاش بلند شد.
سوآ: خوبی ا/ت؟!
ناخودآگاه نگاهم رفت سمت جونگکوک.
منتظر بودم بلند شه...
نگرانم بشه...
حداقل اسممو صدا بزنه...
اما اون فقط بیاحساس نگام میکرد.
انگار اصلاً براش مهم نبود.
مینسو با کلافگی قاشقشو روی میز گذاشت.
مینسو: بسه دیگه. حرمت سفره رو خراب کردین. من دیگه نمیتونم غذا بخورم.
قلبم بیشتر فشرده شد.
سریع سرمو پایین انداختم.
ا/ت: ببخشید خانمبزرگ... ظرفها رو جمع میکنم، رفتم.
مینسو: سریع.
با دست بریده و بدن درد گرفته، ظرفها رو جمع کردم.
اشکام هر لحظه بیشتر پشت چشمام جمع میشد ولی جلوی همه خودمو نگه داشته بودم.
آروم گفتم:
ا/ت: ببخشید مامانجان... چسب زخم کجاست؟
جونگکوک خیلی کوتاه گفت:
کوک: اهم...
ولی هارین سریع جواب داد:
هارین: عزیزم، کشوی اولی.
ا/ت: ممنون.
رفتم سمت آشپزخونه.
کشو رو باز کردم و چسب زخم برداشتم.
وقتی چسبو روی دستم میزدم، دستم از شدت درد میلرزید.
ولی درد دستم هیچی نبود کنار درد دلم.
آروم رفتم طبقه بالا و داخل یکی از اتاقها خوابیدم.
همین که در بسته شد، اشکام آروم سرازیر شد.
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
همه دور میز ناهار نشسته بودن.
بوی غذا توی فضا پیچیده بود ولی من حتی اشتها نداشتم. زیر دلم انقدر درد میکرد که حس میکردم هر لحظه ممکنه تا بشم روی زمین
آروم بشقابمو برداشتم تا بدم به جونگکوک برام غذا بکشه.
اما قبل از اینکه چیزی بگم، سویون سریعتر بشقابشو جلو برد.
سویون: جونگکوک، میشه برای من غذا بذاری؟
جونگکوک بدون مکث بشقابشو گرفت.
کوک: چشم. امر دیگهای نیست خانم؟
سویون لبخند نازی کرد.
سویون: نه
جونگکوک با لبخند خیلی ریزی بهش چشمک زد.
اون لحظه انگار یه چیزی توی قلبم شکست.
آروم صداش زدم.
ا/ت: جونگکوک...
ولی اون غرق حرف زدن با سویون بود.
حتی نگام هم نکرد.
گلوی من سنگین شد.
دوباره خیلی آرومتر گفتم:
ا/ت: جونگکوک...
بازم هیچ.
نگاهم افتاد روی دست سویون که نزدیک دست جونگکوک بود و هر دو داشتن میخندیدن.
دیگه تحمل اونجا نشستن رو نداشتم.
با صدایی آروم رو به هارین گفتم:
ا/ت: مامانجان... میدونم خیلی زحمت کشیدی، ولی ببخشید... یکم حالم خوب نیست. میرم بالا استراحت کنم.
هارین نگران نگام کرد.
هارین: جانم، تو که چیزی نخوردی.
لبخند زورکی زدم.
ا/ت: ممنون... نمیتونم.
هارین آروم سر تکون داد.
هارین: باشه گلم.
خواستم بلند شم که یهو بشقاب از دستم سر خورد.
تق!
صدای شکستن ظرف توی سکوت سالن پیچید.
از ترس خشکم زد.
ا/ت: وای... ببخشید...
سویون همون لحظه با اخم گفت:
سویون: حواست کجاست؟
سرمو پایین انداختم.
ا/ت: ببخشید... الان جمع میکنم.
جیهو سریع گفت:
جیهو: زنداداش خوبی؟
با هول گفتم:
ا/ت: چی؟ ها... آره.
نشستم روی زمین تا تیکههای شکسته رو جمع کنم.
اما دستم لرزید و لبه تیز ظرف برید توی انگشتم.
ا/ت: ایی...
خون آروم از بین انگشتام بیرون زد.
سوآ سریع از جاش بلند شد.
سوآ: خوبی ا/ت؟!
ناخودآگاه نگاهم رفت سمت جونگکوک.
منتظر بودم بلند شه...
نگرانم بشه...
حداقل اسممو صدا بزنه...
اما اون فقط بیاحساس نگام میکرد.
انگار اصلاً براش مهم نبود.
مینسو با کلافگی قاشقشو روی میز گذاشت.
مینسو: بسه دیگه. حرمت سفره رو خراب کردین. من دیگه نمیتونم غذا بخورم.
قلبم بیشتر فشرده شد.
سریع سرمو پایین انداختم.
ا/ت: ببخشید خانمبزرگ... ظرفها رو جمع میکنم، رفتم.
مینسو: سریع.
با دست بریده و بدن درد گرفته، ظرفها رو جمع کردم.
اشکام هر لحظه بیشتر پشت چشمام جمع میشد ولی جلوی همه خودمو نگه داشته بودم.
آروم گفتم:
ا/ت: ببخشید مامانجان... چسب زخم کجاست؟
جونگکوک خیلی کوتاه گفت:
کوک: اهم...
ولی هارین سریع جواب داد:
هارین: عزیزم، کشوی اولی.
ا/ت: ممنون.
رفتم سمت آشپزخونه.
کشو رو باز کردم و چسب زخم برداشتم.
وقتی چسبو روی دستم میزدم، دستم از شدت درد میلرزید.
ولی درد دستم هیچی نبود کنار درد دلم.
آروم رفتم طبقه بالا و داخل یکی از اتاقها خوابیدم.
همین که در بسته شد، اشکام آروم سرازیر شد.
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۸۰۸
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط