#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۸۸: بقیه مهم نیستن
باد ملایمی برگ‌های کنار ساختمان قدیمی کتابخانه را تکان می‌داد.
جونگ‌کوک روبه‌روی سوآ ایستاد.
— «گفتی بیام.»
سوآ خیلی خونسرد گفت:
— «آره.»
جونگ‌کوک چند قدم جلوتر آمد.
— «چیزی شده؟»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «نه.»
جونگ‌کوک کمی ابرو بالا برد.
— «پس برای چی خواستی بیام؟»
سوآ با همان لحن بی‌تفاوت گفت:
— «فقط خواستم مطمئن شم از توجه دانشجوهای دختر دانشگاه راضی‌ای.»
جونگ‌کوک مکث کرد.
— «چی؟»
سوآ نگاهش را از او گرفت.
— «دیدم سرت خیلی شلوغ بود.»
لحنش هنوز آرام بود.
اما ته صدایش…
کاملاً مشخص.
جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی جدی پرسید:
— «داری حسودی می‌کنی؟»
سوآ فوراً برگشت سمتش.
— «نه!»
جونگ‌کوک تقریباً لبخند زد.
— «مطمئنی؟»
سوآ یک قدم جلو آمد.
— «فقط برام جالبه که خیلی با حوصله جوابشون رو می‌دادی.»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «مودب بودن جرم شده؟»
سوآ دست به سینه ایستاد.
— «نه. ولی لازم نبود اینقدر… لبخند بزنی.»
جونگ‌کوک حالا واضح‌تر لبخند زد.
— «من لبخند نزدم.»
سوآ اخم کرد.
— «زدی.»
— «نزدم.»
— «زدی.»
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
بعد سوآ ناگهان دستش را جلو آورد.
— «گوشیتو بده.»
جونگ‌کوک پلک زد.
— «چی؟»
— «گفتم گوشیتو بده.»
جونگ‌کوک آهسته گوشی‌اش را درآورد.
— «برای چی؟»
سوآ گوشی را از دستش گرفت.
— «می‌خوام ببینم چند نفر شماره دادن.»
جونگ‌کوک کاملاً شوکه شد.
— «هیچ‌کس شماره نداده.»
سوآ صفحه تماس‌ها را چک کرد.
بعد پیام‌ها را.
بعد لیست اخیر را.
همه چیز خالی بود.
جونگ‌کوک با صدای آرام گفت:
— «تموم شد بازرس خانم؟»
سوآ گوشی را به دستش برگرداند.
— «من بازرس نیستم.»
جونگ‌کوک کمی خم شد تا هم‌سطح صورتش شود.
صدایش پایین‌تر آمد.
— «پس چی هستی؟»
سوآ چند لحظه حرفی نزد.
بعد خیلی آروم گفت:
— «کسی که دوست نداره تو با هر دختری اینطوری حرف بزنی.»
جونگ‌کوک نگاهش نرم‌تر شد.
اما لحنش هنوز جدی بود.
— «من با هر دختری اینطوری حرف نمی‌زنم.»
سوآ زیر لب گفت:
— «از دور اینطور به نظر نمی‌اومد.»
جونگ‌کوک مستقیم گفت:
— «از دور اشتباه دیدی.»
جونگ‌کوک یک قدم نزدیک‌تر شد.
نه آنقدر که فاصله‌شان از بین برود.
اما آنقدر که صدایش فقط به گوش سوآ برسد.
— «وقتی پیام دادی… همون لحظه اومدم.»
سوآ مکث کرد.
— «خب؟»
— «حتی جواب سؤال آخرشون رو هم ندادم.»
سوآ سعی کرد بی‌تفاوت بماند.
— «وظیفه‌ت بود.»
جونگ‌کوک خیلی آرام گفت:
— «وظیفه‌م نبود.»
ادامه داد:
— «ولی ترجیح دادم بیام پیش تو.»
قلب سوآ یک لحظه تندتر زد.
اما هنوز لجباز بود.
— «شاید فقط کنجکاو شدی چی می‌خوام بگم.»
جونگ‌کوک بدون تردید جواب داد:
— «نه.»
سوآ نگاهش کرد.
جونگ‌کوک خیلی آرام و محکم گفت:
— «چون وقتی تو صدام می‌کنی… بقیه مهم نیستن.»
و سکوت*
باد دوباره برگ‌ها را تکان داد.
سوآ برای اولین بار دیگر حرفی برای جواب دادن نداشت.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
42 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۸۷: حسودیاولین کلاس بالاخره تمام شد.به محض ...

#تاج_و_طوفانپارت ۸۶: ولیعهد یا دوست پسر سلطنتی؟چند ثانیه بعد...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۲ (بخش اول)یک هفته از برگشتن ته...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳سه روز گذشت.تهیونگ حرف نزد. عکس...

پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط