#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۹۸: جایی که کسی نمیبیند
سوآ هنوز اخم داشت.
درست است که دستش هنوز در دست جونگکوک بود…
ولی کاملاً معلوم بود هنوز دلخور است.
جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
— «بیا.»
سوآ اخم کرد.
— «کجا؟»
— «یه جا.»
— «نه.»
— «بیا دیگه.»
— «نه.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد خیلی ساده دستش را کشید و راه افتاد.
سوآ غر زد.
— «هی! کجا میبری منو؟»
جونگکوک جواب نداد.
آنها از حیاط اصلی رد شدند…
از کنار ساختمان قدیمی دانشکده…
و رسیدند به پشت ساختمان، جایی که تقریباً هیچ دانشجویی نمیآمد.
یک باغ کوچک بود.
چند درخت بلند و نیمکت چوبی قدیمی.
کاملاً خلوت.
سوآ دستش را کشید.
— «خب حالا چی؟»
جونگکوک جلویش ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
سوآ کلافه گفت:
— «چی؟»
جونگکوک گفت:
— «هنوز گریه کردی.»
— «نکردم.»
— «چشمهات قرمزه.»
— «به تو ربطی نداره.»
جونگکوک آه کشید.
— «سوآ…»
سوآ نگاهش نکرد.
— «من واقعاً فقط داشتم اذیتت میکردم.»
— «موفق شدی.»
— «میدونم.»
سوآ دست به سینه ایستاد.
— «پس حالا چی؟»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
— «ببخشید.»
سوآ پوزخند زد.
— «خیلی راحت گفتی.»
جونگکوک نزدیکتر شد.
— «خب چی کار کنم ببخشی؟»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «نمیدونم.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد ناگهان دستهایش را دور سوآ حلقه کرد.
سوآ شوکه شد.
— «هی!»
جونگکوک محکم بغلش کرد.
— «ولم کن.»
— «نه.»
— «جونگکوک!»
— «نه.»
سوآ سعی کرد خودش را آزاد کند.
— «یکی ببینه چی؟»
جونگکوک خندید.
— «اینجا کسی نمیاد.»
سوآ هنوز تقلا میکرد.
— «دارم جدی میگم—»
جونگکوک آرام گفت:
— «ببخشید.»
این بار لحنش کاملاً جدی بود.
سوآ کمی ساکت شد.
جونگکوک ادامه داد:
— «نمیخواستم گریه کنی.»
سوآ زیر لب گفت:
— «خودت کردی.»
— «میدونم.»
چند ثانیه سکوت*
سوآ دیگر تقلا نمیکرد.
جونگکوک آرامتر گفت:
— «نرو خونه.»
سوآ آه کشید.
— «چرا؟»
جونگکوک خیلی ساده گفت:
— «چون قصر بدون تو خیلی حوصلهسربره.»
سوآ بالاخره خندید.
جونگکوک سریع گفت:
— «دیدی؟ خندیدی.»
سوآ غر زد.
— «به خاطر تو نبود.»
— «بود.»
سوآ سرش را تکان داد.
— «خیلی لوسی.»
جونگکوک خندید.
بعد کمی عقب رفت و صورتش را نگاه کرد.
— «پس قهر تموم شد؟»
سوآ چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
— «شاید.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «شاید؟»
سوآ گفت:
— «بستگی داره.»
— «به چی؟»
سوآ خیلی جدی گفت:
— «دیگه با اون دختره نخندی.»
جونگکوک دستش را بالا برد.
— «قول.»
سوآ نگاهش کرد.
— «واقعی؟»
جونگکوک لبخند زد.
— «واقعی.»
سوآ نفس عمیقی کشید.
بعد خیلی آرام گفت:
— «باشه… بخشیدمت.»
جونگکوک لبخند بزرگتری زد.
— «بالاخره.»
سوآ هنوز نیمه اخم داشت.
— «ولی دفعه بعد همچین شوخیای کنی—»
جونگکوک گفت:
— «میندازیم تو فواره.»
سوآ خندید.
— «آره دقیقاً.»
و این بار…
خودش یک قدم جلو آمد.
و آرام سرش را روی شانه جونگکوک گذاشت.
جونگکوک هم دوباره بغلش کرد.
و این بار…
هیچکدام عجلهای برای جدا شدن نداشتند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۹۸: جایی که کسی نمیبیند
سوآ هنوز اخم داشت.
درست است که دستش هنوز در دست جونگکوک بود…
ولی کاملاً معلوم بود هنوز دلخور است.
جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
— «بیا.»
سوآ اخم کرد.
— «کجا؟»
— «یه جا.»
— «نه.»
— «بیا دیگه.»
— «نه.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد خیلی ساده دستش را کشید و راه افتاد.
سوآ غر زد.
— «هی! کجا میبری منو؟»
جونگکوک جواب نداد.
آنها از حیاط اصلی رد شدند…
از کنار ساختمان قدیمی دانشکده…
و رسیدند به پشت ساختمان، جایی که تقریباً هیچ دانشجویی نمیآمد.
یک باغ کوچک بود.
چند درخت بلند و نیمکت چوبی قدیمی.
کاملاً خلوت.
سوآ دستش را کشید.
— «خب حالا چی؟»
جونگکوک جلویش ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
سوآ کلافه گفت:
— «چی؟»
جونگکوک گفت:
— «هنوز گریه کردی.»
— «نکردم.»
— «چشمهات قرمزه.»
— «به تو ربطی نداره.»
جونگکوک آه کشید.
— «سوآ…»
سوآ نگاهش نکرد.
— «من واقعاً فقط داشتم اذیتت میکردم.»
— «موفق شدی.»
— «میدونم.»
سوآ دست به سینه ایستاد.
— «پس حالا چی؟»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
— «ببخشید.»
سوآ پوزخند زد.
— «خیلی راحت گفتی.»
جونگکوک نزدیکتر شد.
— «خب چی کار کنم ببخشی؟»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «نمیدونم.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد ناگهان دستهایش را دور سوآ حلقه کرد.
سوآ شوکه شد.
— «هی!»
جونگکوک محکم بغلش کرد.
— «ولم کن.»
— «نه.»
— «جونگکوک!»
— «نه.»
سوآ سعی کرد خودش را آزاد کند.
— «یکی ببینه چی؟»
جونگکوک خندید.
— «اینجا کسی نمیاد.»
سوآ هنوز تقلا میکرد.
— «دارم جدی میگم—»
جونگکوک آرام گفت:
— «ببخشید.»
این بار لحنش کاملاً جدی بود.
سوآ کمی ساکت شد.
جونگکوک ادامه داد:
— «نمیخواستم گریه کنی.»
سوآ زیر لب گفت:
— «خودت کردی.»
— «میدونم.»
چند ثانیه سکوت*
سوآ دیگر تقلا نمیکرد.
جونگکوک آرامتر گفت:
— «نرو خونه.»
سوآ آه کشید.
— «چرا؟»
جونگکوک خیلی ساده گفت:
— «چون قصر بدون تو خیلی حوصلهسربره.»
سوآ بالاخره خندید.
جونگکوک سریع گفت:
— «دیدی؟ خندیدی.»
سوآ غر زد.
— «به خاطر تو نبود.»
— «بود.»
سوآ سرش را تکان داد.
— «خیلی لوسی.»
جونگکوک خندید.
بعد کمی عقب رفت و صورتش را نگاه کرد.
— «پس قهر تموم شد؟»
سوآ چند ثانیه فکر کرد.
بعد گفت:
— «شاید.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «شاید؟»
سوآ گفت:
— «بستگی داره.»
— «به چی؟»
سوآ خیلی جدی گفت:
— «دیگه با اون دختره نخندی.»
جونگکوک دستش را بالا برد.
— «قول.»
سوآ نگاهش کرد.
— «واقعی؟»
جونگکوک لبخند زد.
— «واقعی.»
سوآ نفس عمیقی کشید.
بعد خیلی آرام گفت:
— «باشه… بخشیدمت.»
جونگکوک لبخند بزرگتری زد.
— «بالاخره.»
سوآ هنوز نیمه اخم داشت.
— «ولی دفعه بعد همچین شوخیای کنی—»
جونگکوک گفت:
— «میندازیم تو فواره.»
سوآ خندید.
— «آره دقیقاً.»
و این بار…
خودش یک قدم جلو آمد.
و آرام سرش را روی شانه جونگکوک گذاشت.
جونگکوک هم دوباره بغلش کرد.
و این بار…
هیچکدام عجلهای برای جدا شدن نداشتند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۴.۳k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط