BROKEN RULES | part 11
BROKEN RULES | part 11
تهیونگ چند ثانیه بیحرکت ماند.
لبخندی که چند لحظه قبل روی صورتش بود، کاملاً محو شد.
جونگکوک با نگرانی نگاهش کرد.
جونگکوک : تهیونگ... چی شده؟
اما تهیونگ جوابی نداد.
فقط با قدمهای تند از سالن بیرون رفت.
جونگکوک هم بیاختیار دنبالش دوید.
جلوی ساختمان شورای دانشآموزی، مردی حدوداً چهل ساله ایستاده بود.
با دیدن تهیونگ، لبخند تلخی زد.
مرد : بالاخره پیدات کردم.
تهیونگ با اخم گفت:
تهیونگ : اینجا چیکار میکنی؟
مرد نگاهی به جونگکوک انداخت.
مرد : جلوی بقیه حرف نمیزنم.
تهیونگ : هرچی داری، همینجا بگو.
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
مرد : فکر کردی میتونی تا آخر عمر از گذشته فرار کنی؟
جونگکوک متوجه شد دستهای تهیونگ محکم مشت شدهاند.
رگ گردنش از عصبانیت پیدا بود.
اما چیزی که بیشتر تعجبش را برانگیخت...
لرزش خفیف صدای تهیونگ بود.
تهیونگ : گفتم...
برو.
مرد آهی کشید.
مرد : مادرت حالش خوب نیست.
فقط خواست قبل از اینکه دیر بشه، یه بار ببینتت.
جونگکوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هیچوقت از خانوادهاش حرفی نزده بود.
تهیونگ بدون اینکه جواب بدهد، از کنار مرد رد شد.
جونگکوک هم سریع دنبالش رفت.
وقتی از مدرسه دور شدند، تهیونگ کنار رودخانهای که نزدیک مدرسه بود ایستاد.
باران قطع شده بود، اما هوا هنوز سرد بود.
جونگکوک چند قدم پشت سرش ایستاد.
جونگکوک : نمیخوام فضولی کنم...
ولی اگه حرف زدن حالت رو بهتر میکنه...
من گوش میدم.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد برای اولین بار، بدون آنکه به چشمهای جونگکوک نگاه کند، حرف زد.
تهیونگ : بابام وقتی بچه بودم، مادرم رو ترک کرد.
بعد از اون...
مادرم از نظر روحی به هم ریخت.
هر روز دعوا...
گریه...
تنهایی...
دیگه نتونستم تحمل کنم.
سالهاست از خونه جدا زندگی میکنم.
جونگکوک آرام نزدیکتر شد.
تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ : اون مرد...
عمومه.
هر چند وقت یه بار میاد دنبالم.
ولی من نمیخوام برگردم.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت.
تهیونگ این بار دستش را کنار نزد.
برعکس...
برای چند لحظه چشمهایش را بست.
انگار بعد از مدتها، برای اولین بار احساس میکرد لازم نیست همهچیز را به تنهایی تحمل کند.
جونگکوک با صدای آرامی گفت:
جونگکوک : لازم نیست همهی دردات رو تنهایی بکشی.
تهیونگ به او نگاه کرد.
چشمهایش برای اولین بار، خستهتر از همیشه بودند.
تهیونگ : میترسم...
جونگکوک : از چی؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
تهیونگ : از اینکه...
اگه زیادی بهت نزدیک بشم...
یه روز تو رو هم از دست بدم.
جونگکوک لبخند محوی زد.
بعد یک قدم جلو آمد و بدون فکر، تهیونگ را در آغوش گرفت.
جونگکوک : من جایی نمیرم.
تهیونگ اول خشکش زد.
اما چند ثانیه بعد...
آرام دستهایش را دور جونگکوک حلقه کرد.
سرش را روی شانهی او گذاشت و چشمهایش را بست.
برای اولین بار بعد از سالها...
کیم تهیونگ احساس کرد جای امنی برای تکیه کردن پیدا کرده است.
اما هیچکدام خبر نداشتند...
کسی از دور، این صحنه را با تلفن همراهش ثبت میکرد.
و این عکس...
قرار بود فردا، تمام هانسونگ را به هم بریزد.
تهیونگ چند ثانیه بیحرکت ماند.
لبخندی که چند لحظه قبل روی صورتش بود، کاملاً محو شد.
جونگکوک با نگرانی نگاهش کرد.
جونگکوک : تهیونگ... چی شده؟
اما تهیونگ جوابی نداد.
فقط با قدمهای تند از سالن بیرون رفت.
جونگکوک هم بیاختیار دنبالش دوید.
جلوی ساختمان شورای دانشآموزی، مردی حدوداً چهل ساله ایستاده بود.
با دیدن تهیونگ، لبخند تلخی زد.
مرد : بالاخره پیدات کردم.
تهیونگ با اخم گفت:
تهیونگ : اینجا چیکار میکنی؟
مرد نگاهی به جونگکوک انداخت.
مرد : جلوی بقیه حرف نمیزنم.
تهیونگ : هرچی داری، همینجا بگو.
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
مرد : فکر کردی میتونی تا آخر عمر از گذشته فرار کنی؟
جونگکوک متوجه شد دستهای تهیونگ محکم مشت شدهاند.
رگ گردنش از عصبانیت پیدا بود.
اما چیزی که بیشتر تعجبش را برانگیخت...
لرزش خفیف صدای تهیونگ بود.
تهیونگ : گفتم...
برو.
مرد آهی کشید.
مرد : مادرت حالش خوب نیست.
فقط خواست قبل از اینکه دیر بشه، یه بار ببینتت.
جونگکوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هیچوقت از خانوادهاش حرفی نزده بود.
تهیونگ بدون اینکه جواب بدهد، از کنار مرد رد شد.
جونگکوک هم سریع دنبالش رفت.
وقتی از مدرسه دور شدند، تهیونگ کنار رودخانهای که نزدیک مدرسه بود ایستاد.
باران قطع شده بود، اما هوا هنوز سرد بود.
جونگکوک چند قدم پشت سرش ایستاد.
جونگکوک : نمیخوام فضولی کنم...
ولی اگه حرف زدن حالت رو بهتر میکنه...
من گوش میدم.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد برای اولین بار، بدون آنکه به چشمهای جونگکوک نگاه کند، حرف زد.
تهیونگ : بابام وقتی بچه بودم، مادرم رو ترک کرد.
بعد از اون...
مادرم از نظر روحی به هم ریخت.
هر روز دعوا...
گریه...
تنهایی...
دیگه نتونستم تحمل کنم.
سالهاست از خونه جدا زندگی میکنم.
جونگکوک آرام نزدیکتر شد.
تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ : اون مرد...
عمومه.
هر چند وقت یه بار میاد دنبالم.
ولی من نمیخوام برگردم.
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگوید، دستش را روی شانهی تهیونگ گذاشت.
تهیونگ این بار دستش را کنار نزد.
برعکس...
برای چند لحظه چشمهایش را بست.
انگار بعد از مدتها، برای اولین بار احساس میکرد لازم نیست همهچیز را به تنهایی تحمل کند.
جونگکوک با صدای آرامی گفت:
جونگکوک : لازم نیست همهی دردات رو تنهایی بکشی.
تهیونگ به او نگاه کرد.
چشمهایش برای اولین بار، خستهتر از همیشه بودند.
تهیونگ : میترسم...
جونگکوک : از چی؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
تهیونگ : از اینکه...
اگه زیادی بهت نزدیک بشم...
یه روز تو رو هم از دست بدم.
جونگکوک لبخند محوی زد.
بعد یک قدم جلو آمد و بدون فکر، تهیونگ را در آغوش گرفت.
جونگکوک : من جایی نمیرم.
تهیونگ اول خشکش زد.
اما چند ثانیه بعد...
آرام دستهایش را دور جونگکوک حلقه کرد.
سرش را روی شانهی او گذاشت و چشمهایش را بست.
برای اولین بار بعد از سالها...
کیم تهیونگ احساس کرد جای امنی برای تکیه کردن پیدا کرده است.
اما هیچکدام خبر نداشتند...
کسی از دور، این صحنه را با تلفن همراهش ثبت میکرد.
و این عکس...
قرار بود فردا، تمام هانسونگ را به هم بریزد.
- ۱.۷k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط