BROKEN RULES | part 9

BROKEN RULES | part 9

صبح هانسونگ مثل همیشه شلوغ بود.

جونگ‌کوک تازه وارد کلاس شده بود که صدای خنده‌ی چند نفر از راهرو توجهش را جلب کرد.

کنجکاوانه از پنجره نگاه کرد.

تهیونگ جلوی دفتر شورای دانش‌آموزی ایستاده بود.

کنار او دختری از سال آخر با لبخند چیزی می‌گفت و گاهی آرام بازوی تهیونگ را لمس می‌کرد.

تهیونگ مثل همیشه بی‌احساس ایستاده بود، اما دختر همچنان با ذوق حرف می‌زد.

جونگ‌کوک نگاهش را از پنجره گرفت.

نمی‌دانست چرا...

اما دلش گرفت.

دوست نداشت بیشتر از این نگاه کند.

زنگ اول تمام شد.

جونگ‌کوک برای بردن برگه‌های کلاس به اتاق شورا رفت.

همان دختر هنوز آنجا بود.

به محض دیدن جونگ‌کوک، لبخندش محو شد.

دختر : پس تو همون جونگ‌کوکی؟

جونگ‌کوک : بله...

دختر نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت و دوباره رو به جونگ‌کوک گفت:

دختر : تهیونگ این روزا خیلی درباره‌ت حرف می‌زنه.

جونگ‌کوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.

اما تهیونگ فقط پرونده‌ای را بست و گفت:

تهیونگ : جلسه تموم شده. می‌تونی بری.

دختر لبخند تلخی زد.

دختر : باشه... بعداً می‌بینمت.

وقتی رفت، سکوت بین آن دو برقرار شد.

جونگ‌کوک برگه‌ها را روی میز گذاشت.

جونگ‌کوک : دوستت بود؟

تهیونگ : نه.

جونگ‌کوک : ولی انگار خیلی بهت نزدیک بود.

تهیونگ شانه بالا انداخت.

تهیونگ : از بچگی می‌شناسیم همدیگه رو.

جونگ‌کوک فقط سر تکان داد.

نمی‌دانست چرا شنیدن این جمله، بیشتر از چیزی که باید ناراحتش کرد.

آن روز بعدازظهر...

جونگ‌کوک در کتابخانه مشغول پیدا کردن یک کتاب بود.

یکی از دانش‌آموزهای کلاس کناری جلو آمد.

پسر : اگه خواستی، می‌تونیم با هم درس بخونیم.

جونگ‌کوک لبخند مودبانه‌ای زد.

جونگ‌کوک : ممنون.

همان لحظه تهیونگ وارد کتابخانه شد.

چشمش مستقیم به آن دو افتاد.

نمی‌دانست چرا...

اما دیدن لبخند جونگ‌کوک برای یک نفر دیگر، حس عجیبی در دلش ایجاد کرد.

آن‌قدر عجیب که حتی نتوانست نگاهش را از آن‌ها بردارد.

پسر : پس بعد از مدرسه منتظرت می‌مونم.

جونگ‌کوک : باشه.

پسر که رفت، تهیونگ آرام جلو آمد.

تهیونگ : باهاش قرار داری؟

جونگ‌کوک جا خورد.

جونگ‌کوک : قرار؟ نه... فقط می‌خواست با هم درس بخونیم.

تهیونگ کتابی را از قفسه برداشت.

تهیونگ : لازم نیست.

جونگ‌کوک : چرا؟

تهیونگ بدون اینکه به او نگاه کند گفت:

تهیونگ : چون خودم کمکت می‌کنم.

جونگ‌کوک چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد آرام خندید.

جونگ‌کوک : این... یعنی حسود شدی؟

تهیونگ برای اولین بار حرفی برای جواب دادن نداشت.

فقط چند لحظه سکوت کرد.

بعد کتاب را بست و از کنار جونگ‌کوک رد شد.

تهیونگ : مزخرف نگو.

اما گوش‌هایش کمی سرخ شده بود.


آن شب...

جونگ‌کوک روی تخت خوابگاه دراز کشیده بود.

هرچقدر سعی می‌کرد، تصویر آن دختر از ذهنش بیرون نمی‌رفت.

با خودش زمزمه کرد:

«چرا وقتی کنار یکی دیگه بود... این‌قدر ناراحت شدم؟»

همان موقع...

در خانه‌ی تهیونگ.

او هم روی تختش نشسته بود و به سقف خیره شده بود.

هر بار که لبخند جونگ‌کوک به آن پسر را به یاد می‌آورد، دلش فشرده می‌شد.

آرام زیر لب گفت:

«چرا از اینکه یکی دیگه کنارش باشه، این‌قدر بدم میاد...؟»

هیچ‌کدام هنوز جواب سؤالشان را نمی‌دانستند.

اما حقیقت، آرام‌آرام داشت خودش را نشان می‌داد.

احساسی که هر دو سعی می‌کردند نادیده بگیرند...

دیگر اسم داشت.
دیدگاه ها (۲)

BROKEN RULES | part 10از اتفاق کتابخانه، دو روز گذشته بود.نه...

BROKEN RULES | part 8 یک هفته از آن اتفاق گذشته بود.کم‌کم هم...

BROKEN RULES | part 7دو روز از ماجرای بیمارستان گذشته بود.جو...

BROKEN RULES | part 6صدای باران آرام روی شیشه‌های بیمارستان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط