BROKEN RULES | part 12
BROKEN RULES | part 12
صبح روز بعد...
جونگکوک هنوز وارد مدرسه نشده بود که متوجه نگاههای عجیب دانشآموزها شد.
همه آرام با هم پچپچ میکردند.
بعضیها با دیدنش لبخند تمسخرآمیزی میزدند.
بعضیها هم سریع گوشیهایشان را پنهان میکردند.
جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک : چی شده...؟
هیچکس جوابش را نداد.
وقتی وارد کلاس شد، یکی از همکلاسیهایش گوشی را جلویش گرفت.
روی صفحه، عکسی دیده میشد.
عکس...
همان لحظهای بود که دیشب جونگکوک، تهیونگ را در آغوش گرفته بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«رئیس شورای دانشآموزی و دانشآموز انتقالی... رابطهشون فقط دوستی نیست؟»
قلب جونگکوک فرو ریخت.
همان لحظه زنگ خورد، اما دیگر هیچ صدایی را نمیشنید.
چند دقیقه بعد...
درِ کلاس با شدت باز شد.
تهیونگ وارد شد.
همهی کلاس ساکت شدند.
نگاهش مستقیم روی جونگکوک نشست.
بعد بدون توجه به بقیه گفت:
تهیونگ : بیا بیرون.
جونگکوک بدون حرف از جایش بلند شد.
روی پشتبام مدرسه...
باد شدیدی میوزید.
جونگکوک گوشیاش را به سمت تهیونگ گرفت.
جونگکوک : دیدیش...؟
تهیونگ فقط سرش را تکان داد.
جونگکوک : ببخشید...
اگه من بغلت نمیکردم...
الان این اتفاق نمیافتاد.
تهیونگ ناگهان اخم کرد.
تهیونگ : چرا تو عذرخواهی میکنی؟
جونگکوک : چون همه دارن دربارهت حرف میزنن.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
تهیونگ : برام مهم نیست.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ : چیزی که برام مهمه...
اینه که نکنه این شایعهها باعث بشه ازم فاصله بگیری.
جونگکوک برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام لبخند زد.
جونگکوک : یادته یه بار بهت گفتم...
تا وقتی خودت نخوای، کنارت میمونم؟
تهیونگ آهسته سر تکان داد.
جونگکوک : هنوزم سر حرفم هستم.
چشمهای تهیونگ نرم شد.
برای اولین بار، بدون اینکه به اطراف نگاه کند، دست جونگکوک را گرفت.
تهیونگ : پس بذار همه هرچی میخوان بگن.
جونگکوک : و تو؟
تهیونگ چند ثانیه به چشمهای او خیره ماند.
بعد با صدایی که فقط خود جونگکوک میتوانست بشنود، گفت:
تهیونگ : چون...
دوستت دارم.
جونگکوک نفسش بند آمد.
قلبش آنقدر تند میزد که انگار هر لحظه از سینهاش بیرون میآمد.
لبخند زد؛ لبخندی که این بار با اشک همراه بود.
جونگکوک : منم دوستت دارم...
تهیونگ.
بدون فکر، هر دو دوباره همدیگر را در آغوش گرفتند.
اما درست همان لحظه...
صدای کف زدن کسی از پشت سرشان آمد.
هر دو با تعجب برگشتند.
همان سه دانشآموزی که چند هفته قبل جونگکوک را کتک زده بودند، با پوزخند جلوی درِ پشتبام ایستاده بودند.
دانشآموز اول : پس شایعهها راست بود...
دانشآموز دوم : فکر کردین میذاریم این رابطه اینقدر راحت ادامه پیدا کنه؟
تهیونگ آرام یک قدم جلو رفت و جلوی جونگکوک ایستاد.
نگاهش دیگر فقط سرد نبود...
این بار، آمادهی جنگ بود.
صبح روز بعد...
جونگکوک هنوز وارد مدرسه نشده بود که متوجه نگاههای عجیب دانشآموزها شد.
همه آرام با هم پچپچ میکردند.
بعضیها با دیدنش لبخند تمسخرآمیزی میزدند.
بعضیها هم سریع گوشیهایشان را پنهان میکردند.
جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک : چی شده...؟
هیچکس جوابش را نداد.
وقتی وارد کلاس شد، یکی از همکلاسیهایش گوشی را جلویش گرفت.
روی صفحه، عکسی دیده میشد.
عکس...
همان لحظهای بود که دیشب جونگکوک، تهیونگ را در آغوش گرفته بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«رئیس شورای دانشآموزی و دانشآموز انتقالی... رابطهشون فقط دوستی نیست؟»
قلب جونگکوک فرو ریخت.
همان لحظه زنگ خورد، اما دیگر هیچ صدایی را نمیشنید.
چند دقیقه بعد...
درِ کلاس با شدت باز شد.
تهیونگ وارد شد.
همهی کلاس ساکت شدند.
نگاهش مستقیم روی جونگکوک نشست.
بعد بدون توجه به بقیه گفت:
تهیونگ : بیا بیرون.
جونگکوک بدون حرف از جایش بلند شد.
روی پشتبام مدرسه...
باد شدیدی میوزید.
جونگکوک گوشیاش را به سمت تهیونگ گرفت.
جونگکوک : دیدیش...؟
تهیونگ فقط سرش را تکان داد.
جونگکوک : ببخشید...
اگه من بغلت نمیکردم...
الان این اتفاق نمیافتاد.
تهیونگ ناگهان اخم کرد.
تهیونگ : چرا تو عذرخواهی میکنی؟
جونگکوک : چون همه دارن دربارهت حرف میزنن.
تهیونگ یک قدم جلو آمد.
تهیونگ : برام مهم نیست.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ : چیزی که برام مهمه...
اینه که نکنه این شایعهها باعث بشه ازم فاصله بگیری.
جونگکوک برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام لبخند زد.
جونگکوک : یادته یه بار بهت گفتم...
تا وقتی خودت نخوای، کنارت میمونم؟
تهیونگ آهسته سر تکان داد.
جونگکوک : هنوزم سر حرفم هستم.
چشمهای تهیونگ نرم شد.
برای اولین بار، بدون اینکه به اطراف نگاه کند، دست جونگکوک را گرفت.
تهیونگ : پس بذار همه هرچی میخوان بگن.
جونگکوک : و تو؟
تهیونگ چند ثانیه به چشمهای او خیره ماند.
بعد با صدایی که فقط خود جونگکوک میتوانست بشنود، گفت:
تهیونگ : چون...
دوستت دارم.
جونگکوک نفسش بند آمد.
قلبش آنقدر تند میزد که انگار هر لحظه از سینهاش بیرون میآمد.
لبخند زد؛ لبخندی که این بار با اشک همراه بود.
جونگکوک : منم دوستت دارم...
تهیونگ.
بدون فکر، هر دو دوباره همدیگر را در آغوش گرفتند.
اما درست همان لحظه...
صدای کف زدن کسی از پشت سرشان آمد.
هر دو با تعجب برگشتند.
همان سه دانشآموزی که چند هفته قبل جونگکوک را کتک زده بودند، با پوزخند جلوی درِ پشتبام ایستاده بودند.
دانشآموز اول : پس شایعهها راست بود...
دانشآموز دوم : فکر کردین میذاریم این رابطه اینقدر راحت ادامه پیدا کنه؟
تهیونگ آرام یک قدم جلو رفت و جلوی جونگکوک ایستاد.
نگاهش دیگر فقط سرد نبود...
این بار، آمادهی جنگ بود.
- ۱.۷k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط