P

P52
ساعت حدودِ دوِ بامداد بود.
ات خوابیده بود؛ خوابش سبک، نفس‌هاش منظم اما کوتاه.
کوک کنارش نشسته بود، روی تخت، لبه‌ی تخت.تکیه داده، آرنج‌ها روی زانو، نگاهش گره خورده بود به صورت ات.
انگار می‌خواست حفظش کنه؛ خط ابرو، پلک‌های نیمه‌افتاده، بخیه‌ی کم‌رنگ کنار شقیقه.
در اتاق خیلی آروم باز شد.
بلا بود. خسته، با شونه‌هایی که انگار وزن چند روز رو با خودش می‌کشیدن. صداشو تا جایی که می‌شد پایین آورد:
*جونگ‌کوک‌شی… بهتره برین خونه، یکم استراحت کنین. این چند روز نه درست‌وحسابی چیزی خوردین، نه خوابیدین.
کوک لحظه‌ای چیزی نگفت.
نگاهش از بلا جدا شد، برگشت به ات.
یه بار دیگه، انگار آخرین بار باشه، صورتشو مرور کرد. مکث کرد. لبخند خیلی ریزی نشست گوشه‌ی لبش؛ از اون لبخندهایی که فقط خود آدم می‌فهمه چرا اومده.
آهسته بلند شد. خستگی توی حرکاتش معلوم بود، حتی توی نفس کشیدنش.
_ آهه… بله. درسته.
از اتاق بیرون رفتن.
کوک جلوی در مکث کرد، برگشت سمت بلا.
_ فردا دوباره میام. چیزی هست لازم داشته باشین؟
بلا یه کاغذ کوچیک از روی میز برداشت و داد دستش.
* اینا خوراکی و ویتامین‌هاییه که ات هر روز می‌خوره. خونه تموم شده… وقت نکردم بگیرم. فردا اگه زحمتش رو بکشی، بعداً پولشو واریز می‌کنم.
کوک لبخند زد. همون لبخند مطمئن، ساده.
_نیازی نیست. فردا حتماً می‌گیرمشون.
بلا خواست چیزی بگه، شاید «نه جدی می‌گم» یا «لااقل نصفشو»،
اما کوک در رو باز کرد و قبل از رفتن گفت:
_ فعلاً.
در بسته شد.
بلا چند ثانیه به در خیره موند، بعد پوف کوتاهی کرد و زیر لب گفت:
* شاید… باید ازش پول می‌خواستم؟
با همون فکر نصفه‌نیمه، رفت سمت اتاق خودش.
--------
به خاطر عادت ات، شب‌ها هیچ‌وقت خونه کاملاً تاریک نمی‌شد.
چند چراغ کوچیک، گوشه‌گوشه روشن می‌موند.
نه از ترس تاریکی، از ترس مرگ.
از اون ترس قدیمی که می‌گه: «ممکنه هر لحظه یکی وارد شه.»
عادت بدی که از سال‌ها زندگی با آماده‌باش اومده بود؛ اینکه وقتی بیدار می‌شی، باید بتونی اطرافتو ببینی.
باید بدونی کجایی. باید آماده‌ی دفاع باشی… از خودت، از بلا.
ساعت حدودِ سه‌ی شب بود.
خونه توی سکوت فرو رفته بود. حتی صداهای شهر هم دور شده بودن.
ات آروم چشم‌هاشو باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
بعد آهسته نشست، تکیه داد به سر تخت. دستشو کشید روی صورتش، پلک‌هاشو مالید…
و بعد ناخودآگاه دست برد پشت سرش، دقیقاً همون‌جایی که درد هنوز زنده بود.
لب‌هاش کمی کج شد.
+تقریباً مرده بودما…
بلند شد.
حرکتش آهسته بود، بدنش هنوز اعتراض می‌کرد. رفت جلو پنجره، ایستاد.
شهر زیر پاش پهن شده بود؛ چراغ‌ها، خیابون‌ها، زندگی‌ای که بی‌خبر ادامه داشت.
گوشیشو برداشت و زنگ زد.
+به کجا رسیدی؟
صدای پک از اون‌ور خط اومد، رسمی و دقیق:
* ماشینی که باهاش بهتون زده و فرار کرده، دزدیه. اول می‌خواستن تقصیرو بندازن گردن صاحب اصلی، ولی قبل حادثه، سرقت ماشین ثبت شده بوده.
ات چشم از شهر برنداشت.
* پلیسا تا این حد جلو رفتن. آقای آنری… احتمالاً اون شخصو پیدا کردن.
+بازم بگرد. مطمئن شو پیدا کردن کیه… یا نه.
چشم.
تماس قطع شد.
ات گوشی رو پایین آورد.
به بیرون خیره موند.
بدنش درد می‌کرد. فکرش پیش کسی بود که می‌خواست بکشتش.
و قلبش…
جایی دیگه بود.
پیش کوک......

خب دیگه شرطا
4۰لایک
۴۵کامنت
اگر شرطارو برسونین بکوب تا پارت اخر فیکشن میزارم
دیدگاه ها (۴۴)

P51روز ترخیص، هوا نه گرم بود نه سرد. از اون روزهایی که انگار...

P50کوک چند ثانیه ساکت می‌مونه. دستش هنوز دور انگشت‌های ات حل...

p28در با یه ضرب محکم کوبیده شد.ات وارد خونه شد، در هنوز کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط