p

p54
ات سوار ماشین شد.
پک در رو بست و داشت می‌رفت سمت صندلی خودش که گوشی ات زنگ خورد.
جواب داد.
_کجایی؟
+سلامت کو؟
_ فعلاً انقدر عصبی‌ام که سلام یادم رفته.
ات خندید، سرشو تکیه داد به شیشه.
+چی اعصابتو خورد کرده آقای خوابالو؟
_ اینکه تو خونه نیستی…
و تختت خالیه و صاحبش تشریف نداره که استراحت کنه.
لبخند ات نشست روی لبش.
+کار واجبی داشتم.
_ واجب‌تر از سلامتت؟
یه مکث کوتاه.
+بگی نگی…
_هووووف… بلا کار داشت گفت امشب نمیاد.
منم گفتم خب، شام درست کنم حداقل.
چشم‌های ات برق زد.
+وای گشنمه… دارم میام.
صدای کوک یه ذوق کوچولو داشت، هرچقدر هم سعی می‌کرد پنهونش کنه.
_منتظرتم، دیر نکنی سرد میشه.
+چشم…
تماس قطع شد.
ات هنوز لبخند داشت.
«چشم؟»
اونم ات؟
اونم به یه مرد؟
پک از تو آینه یه نگاه کوتاه انداخت.
چیزی نگفت، ولی معلوم بود تعجب کرده.
ات حواسش نبود. که کلمه ای از دهنش خارج شده که غیر قابل باوره که ات له زبون بیارتش اونم برای ی مرد!
از پنجره بیرونو نگاه کرد.
+تو خونه شیر موز داریم؟
*آخرین باری که خرید کردم، نه.
+جلو یه سوپری وایسا.
یه ثانیه سکوت.
*چشم.
-----------
۲۰ دقیقه بعد
ات درو باز کرد، کفشاشو درآورد، دمپایی پوشید و رفت سمت آشپزخونه.
همون دم وایساد.
کوک کنار اجاق بود، آستیناش بالا، داشت غذا هم می‌زد.
ات با خنده گفت:
+زیادی جذاب نیستی وقتی آشپزی می‌کنی؟
کوک برگشت نگاهش کرد، از سر تا پا.
_نمی‌دونم…
ولی شما بعد یه تصادف حسابی، زیادی سرحال به نظر نمیای؟
ات رفت جلو، خم شد قابلمه رو نگاه کنه....
که یهو کوک از کمرش گرفت، بلندش کرد گذاشتش روی اپن.
ات نه جا خورد، نه اعتراض کرد.
فقط با سر به  پلاستیکی که تو دیتش بود اشاره کرد.
+حس کردم بعد شام می‌چسبه.
کوک محتویات پلاستیکو چک کرد و لبخند زد، از اون لبخندا که آدم دلش می‌خواد لپ طرفو گاز بگیره.
دستاشو دو طرف ات گذاشت و نزدیک شد.
_ کجا رفته بودی که کنار رونت خونی شده؟
ات یه نگاه به رونش انداخت.
چند قطره خون روی رونش داشت خود نمایی میکرد.
+پیش همونی که گفته بودن منو بکشن.
کوک یه‌دفعه جدی شد.
دستمال برداشت، آروم شروع کرد خون رو پاک کردن.
_کشتیش؟
ات خندید.
+اگه ات بودم، آره. ولی چون لی‌می‌را هستم، فقط یه هشدار کوچولو دادم.
کوک دستمالو گذاشت کنار، این بار محکم بغلش کرد، سر ات افتاد رو شونش.
_دلم برات تنگ شده بود.
ات دستاشو دورش حلقه کرد.
+فقط 24ساعته ندیدیم همو.!
_مثل 24 دهه گذشت.!
ات خندید.
+داره می‌سوزه.
کوک سریع پرید سمت اجاق.
ات همون‌جوری نشسته بود رو اپن و می‌خندید.
یه خنده‌ی راحت،
بی‌فکر،
بی‌دفاع،
بی‌ترس.
دیدگاه ها (۰)

ادامه p54ات رفت لباساشو عوض کرد.وقتی برگشت و نشست سر سفره، چ...

p55صدای یه خبرنگار از لایو می‌اومد:«…به نظر می‌رسه حال این ر...

p53یک هفته گذشته بود.دردها ی ات عقب‌نشینی کرده بودن، نه کامل...

P52ساعت حدودِ دوِ بامداد بود.ات خوابیده بود؛ خوابش سبک، نفس‌...

P51روز ترخیص، هوا نه گرم بود نه سرد. از اون روزهایی که انگار...

P58 خونه‌ی ات بودیم.کوک لم داده بود رو مبل، پاهاش دراز، یه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط