P
P51
روز ترخیص، هوا نه گرم بود نه سرد. از اون روزهایی که انگار شهر خودش هم تصمیم نگرفته چه حالی داشته باشه.
کوک وقتی ماشین رو جلوی ساختمان نگه داشت، چند ثانیه ساکت موند. به نمای سادهی ساختمان نگاه کرد، بعد برگشت سمت ات.
_اینجا… خونته؟
ات کمربندشو باز کرد.
+آره. چطور؟
کوک لبخندی زد که نصفش تعجب بود، نصفش یه جور خندهی گمگشته.
_ خونهی جیمینم تو این ساختمونه
ات لحظهای مکث کرد، بعد خندید. خندهای کوتاه، واقعی.
+طبقه چنده
_6
ات بلند خندید و گفت
+کائنات دست به یکی کردن… بلاخره یه جوری ما رو به هم برسونن منم طبقه 6
_پس مستاجر واحد جلوی که تازه اسباب کشی کردن شما دوتایین!
کوک هم خندید، این بار راحتتر. انگار یه چیزی توی سینهش شُل شد.
در که باز شد، بوی خونه زد بیرون. نه عطر، نه
خوشبوکننده؛ بوی زندگی.
خونه خیلی بزرگ نبود، اما هرچیزی سر جاش بود. نور ملایم، رنگهای خنثی، وسایلی که کم بودن اما دقیق انتخاب شده بودن. شیک، بیادعا، شبیه خود ات.
کفشها رو درآوردن.
ات مستقیم رفت سمت اتاق خواب. حرکتش هنوز یه ذره سنگین بود، اما لجبازانه چیزی بروز نمیداد. نشست، بعد دراز کشید روی تخت، نفسشو آهسته بیرون داد.
بلا از آشپزخونه صدا زد:
* برات کیسهی آب گرم میارم.
کوک ایستاده بود، با یه ساک کوچیک تو دستش.
_وسایلتو کجا بذارم؟
ات با دست، بیحال اما دقیق، اشاره کرد.
+اتاق لباس… همونجا.
کوک وارد اتاق لباس شد.
فضا کوچیک بود، ولی منظم. لباسها ساده نبودن؛ برند، شیک، اما بیسر و صدا.
از ردیف لباسها رد شد، از کنار جعبههای ساعت و جواهرات… و همونجا مکث کرد.
مدال.
دستش ناخودآگاه جلو رفت. همونی بود که فکر میکرد.
یه لبخند آروم نشست گوشهی لبش. نه از سر شوخی؛ از جنس شناخت.
ساک رو گذاشت، یه نگاه دیگه انداخت، بعد برگشت.
ات هنوز روی تخت بود. بلا کیسهی آب گرم رو گذاشت کنار بالش و رفت.
کوک نشست لبهی تخت، کیسه رو برداشت و با دقت گذاشت روی بازوی ات.
ات خندید. خندهای که بیشتر از صدا، تو چشمهاش بود.
+اینجوری رفتار کنین لوس میشما.
کوک دستشو آورد بالا، خیلی آروم، سر ات رو نوازش کرد.
_ بشو… بازم همینجوری. قراره مراقبت باشم.
بلا از دم در غر زد:
*من حوصلشو ندارما، خیلی میخوای مراقبش باشی بردار ببرش.
چشمهای کوک برق زد، بیدرنگ.
_ واقعاً؟ میبرمشا!!!!.
ات خندید، این بار بلندتر.
+مگه عروسکم؟ از اینجا به اونجا ببرینم؟
کوک بدون مکث:
_ از عروسکام… عروسکتری.
ات محکم کوبید تو بازوی کوک. نه با خشم، با همون قاطعیتی که مرزشو مشخص میکنه.
+بسه دیگه.
کوک یه سرفهی کوتاه کرد، جابهجا شد.
_ببخشید.
سکوت افتاد.
از اون سکوتهای بد نیست؛ از اوناییه که یعنی «فعلاً همین کافیه».
نور عصر از لای پرده میاومد تو.
ات چشمهاشو بست.
و برای اولین بار بعد از مدتها، خونه… واقعاً خونه بود.
روز ترخیص، هوا نه گرم بود نه سرد. از اون روزهایی که انگار شهر خودش هم تصمیم نگرفته چه حالی داشته باشه.
کوک وقتی ماشین رو جلوی ساختمان نگه داشت، چند ثانیه ساکت موند. به نمای سادهی ساختمان نگاه کرد، بعد برگشت سمت ات.
_اینجا… خونته؟
ات کمربندشو باز کرد.
+آره. چطور؟
کوک لبخندی زد که نصفش تعجب بود، نصفش یه جور خندهی گمگشته.
_ خونهی جیمینم تو این ساختمونه
ات لحظهای مکث کرد، بعد خندید. خندهای کوتاه، واقعی.
+طبقه چنده
_6
ات بلند خندید و گفت
+کائنات دست به یکی کردن… بلاخره یه جوری ما رو به هم برسونن منم طبقه 6
_پس مستاجر واحد جلوی که تازه اسباب کشی کردن شما دوتایین!
کوک هم خندید، این بار راحتتر. انگار یه چیزی توی سینهش شُل شد.
در که باز شد، بوی خونه زد بیرون. نه عطر، نه
خوشبوکننده؛ بوی زندگی.
خونه خیلی بزرگ نبود، اما هرچیزی سر جاش بود. نور ملایم، رنگهای خنثی، وسایلی که کم بودن اما دقیق انتخاب شده بودن. شیک، بیادعا، شبیه خود ات.
کفشها رو درآوردن.
ات مستقیم رفت سمت اتاق خواب. حرکتش هنوز یه ذره سنگین بود، اما لجبازانه چیزی بروز نمیداد. نشست، بعد دراز کشید روی تخت، نفسشو آهسته بیرون داد.
بلا از آشپزخونه صدا زد:
* برات کیسهی آب گرم میارم.
کوک ایستاده بود، با یه ساک کوچیک تو دستش.
_وسایلتو کجا بذارم؟
ات با دست، بیحال اما دقیق، اشاره کرد.
+اتاق لباس… همونجا.
کوک وارد اتاق لباس شد.
فضا کوچیک بود، ولی منظم. لباسها ساده نبودن؛ برند، شیک، اما بیسر و صدا.
از ردیف لباسها رد شد، از کنار جعبههای ساعت و جواهرات… و همونجا مکث کرد.
مدال.
دستش ناخودآگاه جلو رفت. همونی بود که فکر میکرد.
یه لبخند آروم نشست گوشهی لبش. نه از سر شوخی؛ از جنس شناخت.
ساک رو گذاشت، یه نگاه دیگه انداخت، بعد برگشت.
ات هنوز روی تخت بود. بلا کیسهی آب گرم رو گذاشت کنار بالش و رفت.
کوک نشست لبهی تخت، کیسه رو برداشت و با دقت گذاشت روی بازوی ات.
ات خندید. خندهای که بیشتر از صدا، تو چشمهاش بود.
+اینجوری رفتار کنین لوس میشما.
کوک دستشو آورد بالا، خیلی آروم، سر ات رو نوازش کرد.
_ بشو… بازم همینجوری. قراره مراقبت باشم.
بلا از دم در غر زد:
*من حوصلشو ندارما، خیلی میخوای مراقبش باشی بردار ببرش.
چشمهای کوک برق زد، بیدرنگ.
_ واقعاً؟ میبرمشا!!!!.
ات خندید، این بار بلندتر.
+مگه عروسکم؟ از اینجا به اونجا ببرینم؟
کوک بدون مکث:
_ از عروسکام… عروسکتری.
ات محکم کوبید تو بازوی کوک. نه با خشم، با همون قاطعیتی که مرزشو مشخص میکنه.
+بسه دیگه.
کوک یه سرفهی کوتاه کرد، جابهجا شد.
_ببخشید.
سکوت افتاد.
از اون سکوتهای بد نیست؛ از اوناییه که یعنی «فعلاً همین کافیه».
نور عصر از لای پرده میاومد تو.
ات چشمهاشو بست.
و برای اولین بار بعد از مدتها، خونه… واقعاً خونه بود.
- ۱.۷k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط