P
P50
کوک چند ثانیه ساکت میمونه. دستش هنوز دور انگشتهای ات حلقه شده؛ محکمتر از قبل، انگار اگه ول کنه، چیزی از زیر پاش خالی میشه. به نقطهایستاده نامعلوم خیره شده، بعد نفسش رو میده بیرون.
_پس اون پیر مرد…
ات قبل از اینکه جمله کامل بشه، حرفشو قطع میکنه. صداش آرومه، ولی صاف و بدون لرزش. همون صدایی که وقتی درد از یه حدی رد میشه، دیگه جیغ نمیزنه.
+درسته.
اون پیر مرد… همونیه که پدرم منو تو پنجسالگی بهش فروخت.
دست کوک ناخودآگاه سفتتر میشه. ات ادامه میده، نگاهش رو از کوک میدزده و به جایی بین پنجره و دیوار میدوزد؛ جایی که انگار گذشته هنوز اونجاست.
+اوایلش خیلی باهام بد بود.
کتکم میزد…
گرسنهم میذاشت…
بیشتر شبیه یه خدمتکار بودم براش تا آدم.
پلک نمیزنه. انگار داره صحنهها رو دوباره میبینه.
+ولی بعد…
وقتی فهمید تنها آدم سالم و قابل اعتماد تو اون عمارت منم…
نگاهش عوض شد.
سرش رو کمی پایین میآره.
+منو مثل بچهش دید.
نوشتن و خوندن یادم داد…
مبارزه…
سیاست…
تجارت…
لبخند خیلی کمرنگی گوشه لبش میاد؛ لبخندی که هیچ شادیای توش نیست.
+و بعد… یهو مرد.
هتل رو بهم به ارث گذاشت.
و حالا بعد پنج سال…
خیلی راحت، زنده، جلوی چشممه.
کوک نفسش بند اومده. دست ات رو محکمتر میگیره، انگار میخواد مطمئن شه واقعاً کنارش نشسته.
_وقتی تو فرانسه دخترعمتو پیدا کردم…
گفت نابودشون کردی.
مکث میکنه. نگاهش رو میاره روی صورت ات.
_نه ازت ناراحت شدم…
نه ترسیدم…
نه حتی حس بدی گرفتم.
انگشت شستش رو آروم روی پشت دست ات میکشه.
_میدونستم یه دلیلی داشتی.
و وقتی فهمیدم چی شده…
با خودم گفتم اگه جای تو بودم، منم همون انتقامو میگرفتم.
خم میشه کمی جلوتر.
_ات…
من همیشه اینجام.
این رو یادت باشه.
ات نگاهش میکنه. مستقیم. بیپرده. بعد لبخند خیلی کوچیکی میزنه. دستش رو میبره بالا و کف دستش رو میذاره روی گونه کوک.
+کوک…
من آدم خطرناکیم.
دستش هنوز روی صورت کوکه.
+خودم هیچوقت بهت آسیب نمیزنم.
ولی گذشتهم…
دشمنام…
صداش پایینتر میاد.
+ممکنه امشب تو بغلت بخوابم…
و فردا صبح بیدار شی ببینی تو بغلت غرق خونم و مردم.
گلوی کوک منقبض میشه.
+یا یه روز چشم باز کنی ببینی خودتو گروگان گرفتن…
فقط برای اینکه منو پیدا کنن.
دستش رو میکشه پایین.
+با من بودن یعنی زندگی کردن وسط جهنم.
کوک حتی یک ثانیه عقب نمیره. نزدیکتر میشه، پیشونیش نزدیک پیشونی ات.
_اگه زندگی کنار تو جهنمه…
حاضرم تو جهنمِ تو بسوزم.
ات نفس عمیقی میکشه. آهی که انگار از سالها میاد.
+حالا من چیکارت کنم پسره کلهخر…
کوک لبخند شیرینی میزنه؛ همون لبخندی که همیشه دل ات رو شل میکنه.
ات ادامه میده:
+پاشو پاشو.
به پرستار بگو معاینتم کنه.
برا خودمم یه آرامبخش بزنه…
میخوام بخوابم.
کوک فقط میگه:
_چشم.
و واقعاً مثل جت از جا میپره، در رو باز میکنه و میره بیرون.
ات به رفتنش نگاه میکنه.
چند ثانیه.
بعد لبخندش بازتر میشه…
و یه خنده آروم، خسته، واقعی از لبش درمیاد.
اتاق دوباره ساکت میشه.
اما این بار…
دیگه تنها نیست.
کوک چند ثانیه ساکت میمونه. دستش هنوز دور انگشتهای ات حلقه شده؛ محکمتر از قبل، انگار اگه ول کنه، چیزی از زیر پاش خالی میشه. به نقطهایستاده نامعلوم خیره شده، بعد نفسش رو میده بیرون.
_پس اون پیر مرد…
ات قبل از اینکه جمله کامل بشه، حرفشو قطع میکنه. صداش آرومه، ولی صاف و بدون لرزش. همون صدایی که وقتی درد از یه حدی رد میشه، دیگه جیغ نمیزنه.
+درسته.
اون پیر مرد… همونیه که پدرم منو تو پنجسالگی بهش فروخت.
دست کوک ناخودآگاه سفتتر میشه. ات ادامه میده، نگاهش رو از کوک میدزده و به جایی بین پنجره و دیوار میدوزد؛ جایی که انگار گذشته هنوز اونجاست.
+اوایلش خیلی باهام بد بود.
کتکم میزد…
گرسنهم میذاشت…
بیشتر شبیه یه خدمتکار بودم براش تا آدم.
پلک نمیزنه. انگار داره صحنهها رو دوباره میبینه.
+ولی بعد…
وقتی فهمید تنها آدم سالم و قابل اعتماد تو اون عمارت منم…
نگاهش عوض شد.
سرش رو کمی پایین میآره.
+منو مثل بچهش دید.
نوشتن و خوندن یادم داد…
مبارزه…
سیاست…
تجارت…
لبخند خیلی کمرنگی گوشه لبش میاد؛ لبخندی که هیچ شادیای توش نیست.
+و بعد… یهو مرد.
هتل رو بهم به ارث گذاشت.
و حالا بعد پنج سال…
خیلی راحت، زنده، جلوی چشممه.
کوک نفسش بند اومده. دست ات رو محکمتر میگیره، انگار میخواد مطمئن شه واقعاً کنارش نشسته.
_وقتی تو فرانسه دخترعمتو پیدا کردم…
گفت نابودشون کردی.
مکث میکنه. نگاهش رو میاره روی صورت ات.
_نه ازت ناراحت شدم…
نه ترسیدم…
نه حتی حس بدی گرفتم.
انگشت شستش رو آروم روی پشت دست ات میکشه.
_میدونستم یه دلیلی داشتی.
و وقتی فهمیدم چی شده…
با خودم گفتم اگه جای تو بودم، منم همون انتقامو میگرفتم.
خم میشه کمی جلوتر.
_ات…
من همیشه اینجام.
این رو یادت باشه.
ات نگاهش میکنه. مستقیم. بیپرده. بعد لبخند خیلی کوچیکی میزنه. دستش رو میبره بالا و کف دستش رو میذاره روی گونه کوک.
+کوک…
من آدم خطرناکیم.
دستش هنوز روی صورت کوکه.
+خودم هیچوقت بهت آسیب نمیزنم.
ولی گذشتهم…
دشمنام…
صداش پایینتر میاد.
+ممکنه امشب تو بغلت بخوابم…
و فردا صبح بیدار شی ببینی تو بغلت غرق خونم و مردم.
گلوی کوک منقبض میشه.
+یا یه روز چشم باز کنی ببینی خودتو گروگان گرفتن…
فقط برای اینکه منو پیدا کنن.
دستش رو میکشه پایین.
+با من بودن یعنی زندگی کردن وسط جهنم.
کوک حتی یک ثانیه عقب نمیره. نزدیکتر میشه، پیشونیش نزدیک پیشونی ات.
_اگه زندگی کنار تو جهنمه…
حاضرم تو جهنمِ تو بسوزم.
ات نفس عمیقی میکشه. آهی که انگار از سالها میاد.
+حالا من چیکارت کنم پسره کلهخر…
کوک لبخند شیرینی میزنه؛ همون لبخندی که همیشه دل ات رو شل میکنه.
ات ادامه میده:
+پاشو پاشو.
به پرستار بگو معاینتم کنه.
برا خودمم یه آرامبخش بزنه…
میخوام بخوابم.
کوک فقط میگه:
_چشم.
و واقعاً مثل جت از جا میپره، در رو باز میکنه و میره بیرون.
ات به رفتنش نگاه میکنه.
چند ثانیه.
بعد لبخندش بازتر میشه…
و یه خنده آروم، خسته، واقعی از لبش درمیاد.
اتاق دوباره ساکت میشه.
اما این بار…
دیگه تنها نیست.
- ۱.۴k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط